هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 592 : نور مبین

حضرت آیت الله سید محسن خرازی این چنین می فرماید: کتاب قرآن از جنبه های مختلف نور است چیزی که هست چشم می خواهد، دل می خواهد هر دلی نور قرآن را نمی فهمد هر چه انسان پاک تر باشد احساسش نسبت به نور معنوی قرآن بیشتر است مدت ها پیش در سفری که به خارج از کشور داشتم شاهد حادثه ای بودم که هیچگاه فراموش نمی کنم:
به همراه هیأتی برای بررسی تعدادی از انجمن های اسلامی به خارج از کشور رفتیم از جمله به شهری رفتیم که ران جا عده ای تازه مسلمان شده بودند این گروه تازه مسلمان جمع شدند و برایشان صحبت کردم. دوستان ما از خانمی که در این جمع تازه مسلمان بود پرسیدند: چه چیز باعث شد تا اسلام بیاورید؟ - آن خانم را من نمی دیدم ولی رفقا می گفتند در حالی که گریه می کرد و اشک می ریخت - گفت: علت اسلام آوردن من این است که مسلمان ها در مکانی با قرآن استخاره می کردند ناگهان نوری را دیدم که از این کتاب بزرگ الهی به طرف آسمان پرتو افشانی می کرد این مسأله باعث شد که من احساس کنم این کتاب، کتاب الهی است و با سایر کتاب ها تفاوت فوق العاده ای دارد بنابراین در مقابل عظمت اسلام و قرآن خاضع و مسلمان شدم.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 15 / 46. درباره نورانیت قرآن ر. ک: نکته حکایت 471.***
دلیل روی تو، هم روی توست سعدی را - چراغ را نتوان دید جز به نور چراغ

حکایت 593 : نسخه ای از قرآن به من بدهید

شیخ احمد بشیر - از روحانیون انقلابی عراقی که به دست رژیم بعث عراق گرفتار و زندانی شده است - چنین نقل می کند:
زندان ها و بازداشت گاه های رژیم صدام به گونه ای بود که همه از آن وحشت داشتند. اگر کسی گرفتار می شد غزل خداحافظی را می خواند. مأموران بعثی نزدیک ظهر مرا دستگیر و به زندانی در بغداد منتقل نمودند دو ماه و نیم در سلول انفرادی بودم در تمام این مدت خیلی سعی می کردم تا با ذکر و توجه به خدا روحیه ام را حفظ و قوی کنم، زیرا می دانستم که اگر دچار تزلزل شوم آن ها مرا بیشتر آزار خواهند داد.
یک روز یکی از بازجوها پیش من آمد و گفت: به ما دستور داده شده که دیگر بر تو سخت نگیریم، حال هر چه از لباس، غذا، کتاب و... می خواهی، بگو تا برایت آماده کنیم. گفتم: فقط نسخه ای از قرآن به من بدهید. طولی نکشید که قرآنی به من دادند. حال، قرآن همدم و انیس من شده بود، به طور متناوب آن را تلاوت می کردم به خصوص اوقاتی که دلم می گرفت به این وسیله آرامش می یافتم. مدتی دیگر سپری شد تا این که یک روز مأموری نزد من آمد و گفت: از مقامات بالاتر دستور رسیده تا شما را آزاد کنیم. زیرا در گرفتن شما اشتباهی رخ داده. از این پیشآمد خیلی تعجب کردم زیرا مدارکی که به راست یا دروغ علیه من جمع آوری شده بود کافی بود تا برای همیشه در زندان باقی بمانم اینجا بود که متوجه شدم این گشایش، تنها به خاطر قرآنی بود که علیرغم همه نیازهایی که داشتم فقط آن را از بعثی ها طلب کردم.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 15 / 48.***

حکایت 594 : دیدم قرآن برایم آشناست!

برادر روحانی محمدرضا ایروانی از میان خاطرات خویش خاطره ای قرآنی را چنین نقل می نماید:
سال 1354 ش برای تبلیغ به یکی از روستاهای بجنورد - یکی از شهرهای شمالی استان خراسان - به نام پسن دره رفته بودم. در این روستا پیرمرد محترم و با صفایی زندگی می کرد. چهره نورانی و گیرایش حکایت از ایمان و صداقت عمیقی داشت که فقط در چهره رادمردان الهی یافت می شود. اهالی محل حادثه ای را که در رابطه با این پیرمرد نقل می کردند که مرا کنجکاو کرد تا نزد او بروم و از نزدیک و به صورت مستقیم ماجرا را از زبان خودش بشنوم چون کنجکاوی مرا دید گفت: حدود سی سال قبل در یک زمستان بسیار سرد و برفی، کودک خردسالم مریض شد و علی رغم مداواهای زیاد حال بچه بهبود نیافت. تا این که در نیمه شبی احساس کردم بچه در حال جان دادن است. از این پیشآمد دلم شکست و غم سنگینی بر سینه ام نشست بی اختیار به گریه افتادم و دست به دعا برداشتم و عرض کردم: پروردگارا! چه میشد اگر قادر به قرائت قرآن بودم و الآن بر بالین کودکم قدری قرآن تلاوت می کردم مگر در این وقت شب و با چنین مصیبتی انیسی بهتر از قرآن می تواند مرا تسکین دهد و دلم را آرام کند.در حالی که در این افکار غوطه ور بودم و آن ها را بر زبان جاری می کردم به یک باره احساس کردم کسی به من می گوید: چرا قرآن را بر نمی داری و بخوانی؟! با شتاب به سوی قرآن رفتم دیدم قرآن برایم آشناست شروع به خواندن کردم این صحنه آن قدر برایم جالب و هیجان انگیز بود که غم از دست دادن فرزند برای من و مادرش از دلمان بیرون رفت و در حالی که قرآن را تلاوت می کردم فرزندم جان به جان آفرین تسلیم کرد.
آری، این پیرمرد، همه روزه پس از نماز صبح و نماز عشا به تلاوت قرآن می پرداخت. و در حالی که حدود هشتاد سال از عمرش سپری شده بود نیازی به عینک نداشت - خود او بر این باور بود که نور چشمان او به برکت مداومت بر تلاوت قرآن است** قال الصادق علیه السلام مَن قَرَأَ القرآنَ فِی المُصحَفِ مُتِّعَ بِبَصَرِهِ. ترجمه: امام صادق علیه السلام می فرماید: هر کس قرآن را از روی آن تلاوت کند (نه از حفظ) نور دیدگانش زیاد می شود)). ر. ک: اصول کافی، کتاب فضل القرآن، باب قرآءة القرآن فی المصحف ح 1.*** - این مرد خدا که به نام حاجی اسدی معروف بود در سال 1365 ش دار دنیا را وداع گفت و به دیدار باقی شتافت.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 16 / 47.***