هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 590: دفع مردم با مردم

جناب بهاء الدین خرم شاهی می گوید: یک بار در اتاقم در یکی از ادارات محل خدمتم از کثرت مراجعان و ارباب رجوع، ازدحامی شده بود. در این اثناء فرد دیگری از ارباب رجوع و اهل قلم و اهل اختلاط ( خوش و بش) وارد اتاقم شد. چون جا نبود یکی دو تن از گران جانان از جا برخاستند و خدا حافظی کردند و رفتند. دوست تازه وارد با اعتذار گفت: ببخشید گویا من آمدم این دوستان تشریف بردند، خیلی بد شد. من نیز برای تسلی دادن به ایشان، این آیه را خواندم: وَ لَولا دَفعُ اللهَ النّاسَ بَعضَهُم بِبعضٍ لَفَسَدَتِ الاَرضُ** بقره / 251.*** یعنی: و اگر خدا بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر دفع نمی کرد، زمین تباه می شد)).** ر. ک: قرآن پژوهی / 786 - 785.***

حکایت 591 : توکل بر خدا

یکی از بزرگان نقل می کرد که: در هواپیما نشسته بودیم، هواپیما از تهران حرکت کرد که در بغداد بنشیند. یک وقت خلبان زنگ خطر زد، مهماندار آمد و گفت: وضع خیلی خطرناک است، چرخهای هواپیما باز نمی شود. رنگ از روی همه ی آن ها پرید. یک مقدار صبر کرد، دو مرتبه آمد و گفت: به تهران بی سیم زدیم. تهران گفت: می خواهی به تهران برگرد. می خواهی به عراق برو، باید بگردی و دور بزنی تا بنزین هواپیما تمام شود، وقتی که بنزین تمام شد روی زمین بیفتی، تا چه پیش آید و ما چاره ای غیر از این نداریم. می گفت: یک وقت دیدم رنگ از روی همه پریده و دیگر حال حرکت ندارد اما من صاف نشسته بودم بدون این که رنگم تغییر کند، بدون این که دچار لکنت زبان شوم. کسی که پهلوی من نشسته بود به من رو کرد و با صدای بلند به من گفت: آقا مگر کری؟ گفتم: نه، گفت: مگر نشنیدی چه گفت؛ گفتم: چرا. گفت: پس چرا رنگت نپریده؟ چرا نمی ترسی؟ نیم ساعت دیگر طیاره به روی زمین می افتد و همه ی ما می میریم. گفتم: هنگامی که سوار طیاره می شدم گفتم: وَ مَن یَتَوکَّل عَلی اللهِ فَهُوَ حَسبُهُ **طلاق / 3، ترجمه: هرکس بر خدا توکل کند کفایت امرش را می کند. درباره مشابه این آیه ر. ک: انفال/ 49.*** و یک آیةالکرسی))** بقره/ 255، (معمولا دو آیه بعدی را نیز می خوانند).*** هم خواندم و روایت داریم که اگر کسی آیة الکرسی را بخواند خدا حفظش می کند. اگر بناست که من بمیرم و مرگم حتمی باشد می میرم، اگر بترسم هم می میرم، اگر رنگم تغییر کند می میرم و تغییر هم نکند می میرم؛ یارای حرکت داشته باشم می میرم، نداشته باشم هم می میرم اما اگر مقدر نباشد من اعتمادم به خداست، می دانم که خدا مرا حفظ می کند، همه ی ما را حفظ می کند. وقتی این شهامت را از من دیدند یک وقت کار به این جا رسید که پیش من آمدند و وصیتهایشان را می کردند. من به آن ها گفتم: اگر مُردیم همه می میریم، اگر هم زنده ماندیم همه زنده می مانیم چرا نزد من وصیت می کنید؟! این اعتماد به نفس من بود اما آن ها خود را باخته بودند چه باختنی اصلا توجه نداشتند که من درون طیاره هستم، خیال می کردند که من یک آدم زنده هستم و آن ها یک مرده و آن ها باید وصیت هایشان را به من بکنند. می گفت: خانم حتی نمی توانست از جایش بلند شود، از آن جا آه و ناله سر می داد و به من می گفت: به تهران برو، در فلان کوچه و به دخترم بگو اگر من مُردم مثلا طلایم را چه بکن، یک وقت به بغداد رسیدیم، طیاره پایین آمده بود، نگاه کردیم دیدیم آمبولانس ها همه آماده است، مرده کش ها، مریض برها، دکترها و پرستارها همه آماده بودند، خیلی شلوغ بود، همه چیز مهیا بود. معلوم است که وقتی چشم مسافران هواپیما به این پرستارها، به این مرده کش ها و مریض برها که افتاده دیگر چه حالی پیدا کردند. خلبان زنگ خطر زد که نزدیک است بنزین تمام شود، خودتان را با تسمه ( کمربند ایمنی) ببندید. اما حتی یک نفر هم نتوانست خودش را ببندد. من بلند شدم و همه را بستم بعد هم نشستم و خودم را بستم. یک دفعه زنگ خطر زده شد، هواپیما به پایین رفت تا آن جا که می توانست کنترل کرد و آن جا نمی توانست به روی زمین خزید.
طیاره تقریبا له شده بود اما حتی یک نفر از ما هم صدمه ندیده بود. من اولین کسی بودم که با پای خودم بلند شدم و پایین آمدم. دکترها و پرستارها تعجب می کردند که چه قدر من شهامت دارم. من کر بودم؟ من نمی دانستم؟ چه بودم؟ آنها نمی دانستند که من گوش داشتم، دیگران کر بودند، دیگران طوری نشده بودند اما از بس ترس سر تا پایشان را گرفته بود افراد دیگری به داخل هواپیما می رفتند دست ها و پاهایشان را می گرفتند و آن ها را پایین می آوردند به درون آمبولانس می گذاشتند و به بیمارستان می بردند تا کم کم با سرم و سوزن به حال بیایند.** ر. ک: پندها و حکایت های اخلاقی/ 58 -56.***

حکایت 592 : نور مبین

حضرت آیت الله سید محسن خرازی این چنین می فرماید: کتاب قرآن از جنبه های مختلف نور است چیزی که هست چشم می خواهد، دل می خواهد هر دلی نور قرآن را نمی فهمد هر چه انسان پاک تر باشد احساسش نسبت به نور معنوی قرآن بیشتر است مدت ها پیش در سفری که به خارج از کشور داشتم شاهد حادثه ای بودم که هیچگاه فراموش نمی کنم:
به همراه هیأتی برای بررسی تعدادی از انجمن های اسلامی به خارج از کشور رفتیم از جمله به شهری رفتیم که ران جا عده ای تازه مسلمان شده بودند این گروه تازه مسلمان جمع شدند و برایشان صحبت کردم. دوستان ما از خانمی که در این جمع تازه مسلمان بود پرسیدند: چه چیز باعث شد تا اسلام بیاورید؟ - آن خانم را من نمی دیدم ولی رفقا می گفتند در حالی که گریه می کرد و اشک می ریخت - گفت: علت اسلام آوردن من این است که مسلمان ها در مکانی با قرآن استخاره می کردند ناگهان نوری را دیدم که از این کتاب بزرگ الهی به طرف آسمان پرتو افشانی می کرد این مسأله باعث شد که من احساس کنم این کتاب، کتاب الهی است و با سایر کتاب ها تفاوت فوق العاده ای دارد بنابراین در مقابل عظمت اسلام و قرآن خاضع و مسلمان شدم.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 15 / 46. درباره نورانیت قرآن ر. ک: نکته حکایت 471.***
دلیل روی تو، هم روی توست سعدی را - چراغ را نتوان دید جز به نور چراغ