هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 589: پلومرغ!

حضرت آیت الله مظاهری می فرماید: خدا رحمت کند پدرم را، ایشان می فرمود: آن وقت، با قافله به کربلا می رفتند. جایی منزل کردیم، دیدیم یک آقایی آنجا خوابیده است. گفتیم: شاید غذا نخورده باشد. یک کسی رفت، بیدارش کرد و گفت: بیا غذا بخور. آن مرد گفت: پلومرغ داری؟ گفت: نه. گفت: نه من نمی آیم. آن کس گفت: ما آمدیم، خیال کردیم دیوانه است. در وسط راه و پلومرغ! به عنوان غذا حتی نان خالی نیز گیرشان نمی آید، حالا به او می گوییم بیا ناهار بخور می گوید پلومرغ دارید یا نه! گفت: فهمیدیم که دیوانه است. گفت: اتفاقا رکن الملوک اصفهان رسید. بعد از شست دست ناهار را کشید، به من تعارف کردند، گفتم: من ناهار خورده ام اما این آقا که این جا خوابیده، ناهار نخورده است و می گوید که پلومرغ می خواهم. رکن الملوک گفت: خوب ما که پلومرغ داریم، بروید صدایش کنید، می گوید: رفتیم بیدارش کردیم و گفتیم پلومرغ آمد، بیدار شو. آن مرد آمد بر سر سفره و پلومرغش را خورد. وقتی خوردنش تمام شد برای این که خیال می کردند که دیوانه است، خواستند سر به سرش بگذارند، رکن الدوله از او پرسید: پلومرغ یعنی چه، آن هم وسط بیابان، حالا اگر ما نرسیده بودیم چه؟ آن مرد گفت: می دانستم که پلومرغ می رسد حال اگر از جانب تو نمی رسید از جانب کسی دیگر می رسید. رکن الملوک پرسید: از کجا؟ به چه دلیل می گویی؟ گفت: برای این که من قاری بودم برای یک هندی سر قبرش در مقبره ای از مقبره های حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام قرآن می خواندم. رسم آن ها این بود که شب به شب برای من غذا می آوردند. همیشه پلومرغ بود. اتفاقا آن هندی که هر شب برایم غذا می آورد، در گذشت و دستگاه به هم خورد. دیگر کسی نبود که به من پول بدهد تا چه رسد به این که برایم غذا بیاورد. من بر سر قبر امیرالمؤمنین علیه السلام آمده و خطاب به آن حضرت گفتم: یا علی! تو از این هندی کمتر نیستی. این قرآنی را که برای او می خواندم برای تو می خوانم پولی که او می داد از تو نمی خواهم اما پلومرغ را می خواهم تو این را بده من نیز قرآن را برایت می خوانم. من قاری تو، پلومرغ هم از تو. خلاصه این معامله را با آن حضرت انجام دادم. از آن وقتی که این معاهده بود تا به حال در هر شبانه روز یک دفعه، پلومرغ رسیده است.** ر. ک: پندها و حکایت های اخلاقی/ 194 - 193.***

حکایت 590: دفع مردم با مردم

جناب بهاء الدین خرم شاهی می گوید: یک بار در اتاقم در یکی از ادارات محل خدمتم از کثرت مراجعان و ارباب رجوع، ازدحامی شده بود. در این اثناء فرد دیگری از ارباب رجوع و اهل قلم و اهل اختلاط ( خوش و بش) وارد اتاقم شد. چون جا نبود یکی دو تن از گران جانان از جا برخاستند و خدا حافظی کردند و رفتند. دوست تازه وارد با اعتذار گفت: ببخشید گویا من آمدم این دوستان تشریف بردند، خیلی بد شد. من نیز برای تسلی دادن به ایشان، این آیه را خواندم: وَ لَولا دَفعُ اللهَ النّاسَ بَعضَهُم بِبعضٍ لَفَسَدَتِ الاَرضُ** بقره / 251.*** یعنی: و اگر خدا بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر دفع نمی کرد، زمین تباه می شد)).** ر. ک: قرآن پژوهی / 786 - 785.***

حکایت 591 : توکل بر خدا

یکی از بزرگان نقل می کرد که: در هواپیما نشسته بودیم، هواپیما از تهران حرکت کرد که در بغداد بنشیند. یک وقت خلبان زنگ خطر زد، مهماندار آمد و گفت: وضع خیلی خطرناک است، چرخهای هواپیما باز نمی شود. رنگ از روی همه ی آن ها پرید. یک مقدار صبر کرد، دو مرتبه آمد و گفت: به تهران بی سیم زدیم. تهران گفت: می خواهی به تهران برگرد. می خواهی به عراق برو، باید بگردی و دور بزنی تا بنزین هواپیما تمام شود، وقتی که بنزین تمام شد روی زمین بیفتی، تا چه پیش آید و ما چاره ای غیر از این نداریم. می گفت: یک وقت دیدم رنگ از روی همه پریده و دیگر حال حرکت ندارد اما من صاف نشسته بودم بدون این که رنگم تغییر کند، بدون این که دچار لکنت زبان شوم. کسی که پهلوی من نشسته بود به من رو کرد و با صدای بلند به من گفت: آقا مگر کری؟ گفتم: نه، گفت: مگر نشنیدی چه گفت؛ گفتم: چرا. گفت: پس چرا رنگت نپریده؟ چرا نمی ترسی؟ نیم ساعت دیگر طیاره به روی زمین می افتد و همه ی ما می میریم. گفتم: هنگامی که سوار طیاره می شدم گفتم: وَ مَن یَتَوکَّل عَلی اللهِ فَهُوَ حَسبُهُ **طلاق / 3، ترجمه: هرکس بر خدا توکل کند کفایت امرش را می کند. درباره مشابه این آیه ر. ک: انفال/ 49.*** و یک آیةالکرسی))** بقره/ 255، (معمولا دو آیه بعدی را نیز می خوانند).*** هم خواندم و روایت داریم که اگر کسی آیة الکرسی را بخواند خدا حفظش می کند. اگر بناست که من بمیرم و مرگم حتمی باشد می میرم، اگر بترسم هم می میرم، اگر رنگم تغییر کند می میرم و تغییر هم نکند می میرم؛ یارای حرکت داشته باشم می میرم، نداشته باشم هم می میرم اما اگر مقدر نباشد من اعتمادم به خداست، می دانم که خدا مرا حفظ می کند، همه ی ما را حفظ می کند. وقتی این شهامت را از من دیدند یک وقت کار به این جا رسید که پیش من آمدند و وصیتهایشان را می کردند. من به آن ها گفتم: اگر مُردیم همه می میریم، اگر هم زنده ماندیم همه زنده می مانیم چرا نزد من وصیت می کنید؟! این اعتماد به نفس من بود اما آن ها خود را باخته بودند چه باختنی اصلا توجه نداشتند که من درون طیاره هستم، خیال می کردند که من یک آدم زنده هستم و آن ها یک مرده و آن ها باید وصیت هایشان را به من بکنند. می گفت: خانم حتی نمی توانست از جایش بلند شود، از آن جا آه و ناله سر می داد و به من می گفت: به تهران برو، در فلان کوچه و به دخترم بگو اگر من مُردم مثلا طلایم را چه بکن، یک وقت به بغداد رسیدیم، طیاره پایین آمده بود، نگاه کردیم دیدیم آمبولانس ها همه آماده است، مرده کش ها، مریض برها، دکترها و پرستارها همه آماده بودند، خیلی شلوغ بود، همه چیز مهیا بود. معلوم است که وقتی چشم مسافران هواپیما به این پرستارها، به این مرده کش ها و مریض برها که افتاده دیگر چه حالی پیدا کردند. خلبان زنگ خطر زد که نزدیک است بنزین تمام شود، خودتان را با تسمه ( کمربند ایمنی) ببندید. اما حتی یک نفر هم نتوانست خودش را ببندد. من بلند شدم و همه را بستم بعد هم نشستم و خودم را بستم. یک دفعه زنگ خطر زده شد، هواپیما به پایین رفت تا آن جا که می توانست کنترل کرد و آن جا نمی توانست به روی زمین خزید.
طیاره تقریبا له شده بود اما حتی یک نفر از ما هم صدمه ندیده بود. من اولین کسی بودم که با پای خودم بلند شدم و پایین آمدم. دکترها و پرستارها تعجب می کردند که چه قدر من شهامت دارم. من کر بودم؟ من نمی دانستم؟ چه بودم؟ آنها نمی دانستند که من گوش داشتم، دیگران کر بودند، دیگران طوری نشده بودند اما از بس ترس سر تا پایشان را گرفته بود افراد دیگری به داخل هواپیما می رفتند دست ها و پاهایشان را می گرفتند و آن ها را پایین می آوردند به درون آمبولانس می گذاشتند و به بیمارستان می بردند تا کم کم با سرم و سوزن به حال بیایند.** ر. ک: پندها و حکایت های اخلاقی/ 58 -56.***