هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 587 : دُرّ یتیم و دامان خزف

حضرت استاد علامه ذی فنون حسن حسن زاده آملی میفرماید: برای افراد در زندگی تحولاتی پیش می آید که گاه ممکن است سبب آن حادثه ای خاص و یا گفته ای نغز باشد. این جانب بزرگترین تحول در زندگی خویش را همان آغاز طلبگی و افتادن در دامن معارف قرآن و دین می دانم که منشأ مهم آن مطلبی است قرآنی که خداوند متعال به سبب آن مرا به این راه با میمنت و برکت هدایت کرد. آن مطلب که به عنوان یک خاطره شیرین قرآنی در ذهن باقی مانده، این است:
در حدود پانزده سال داشتم و قرآن را تازه فرا گرفته بودم. از قواعد تجوید چیزی نمی دانستم که یک روز رفتم به صحرا، نزد بنده خدایی که از خویشاوندانمان بود و ایشان قرائت قرآنش خوب بود و مشغول شخم زدن زمین بود. گفتم: من سؤالی دارم و آن این که در سوره توحید در قرآن نوشته شده است: وَ لَم یَلِد وَ لَم یَکُن لَهُ کُفُواً اَحَد.** اخلاص / 4، ترجمه: و برای او ( خدا) هیچ گاه شبیه و مانندی نبوده است.*** چرا با این که با نون نوشته ما آن را به صورت وَ لَم یَکُل لَهُ با لام می خوانیم؟ آن مرد کشاورز گفت: باید با نون نوشت و با لام خواند زیرا نون به حروف یرملون رسیده است. گفت: یرملون یعنی چه؟ ایشان توضیحاتی در آن باب دادند و سپس با لحنی جدی و خوش شما با این سن و سال فرصت را غنیمت بشمارید و بسیار مناسب است که به دنبال تحصیل علوم و معارف دینی بروید.
این کلام تحولی در من ایجاد کرد و بسان آتشی بود که در روح من روشن شود و شعله ور گردید. این جمله منشأ آن شد تا من با توجه به آمادگی روحی، نزد عالم بزرگوار آقای ابوالقاسم فَرَسیو بروم. ایشان به گردن من زیاد حق دارند به دنیا بسیار بی اعتنا بود و از سوی رضا خان خیلی آزار دید. ایشان ما را راهنمایی کردند و گفتند: کتاب جامع المقدمات را تهیه کنید و از آن روز بود که در سلک طلاب علوم دینی و روحانیت قرار گرفتم و به فضل خداوند راه تحصیل را با شوق و رغبت فراوان تعقیب کردم. البته در این راه با مشکلات بسیاری مواجه بودم و از جمله این که حدود دو ماه در طلبگی درس خوانده بودم و حدود ده سال داشتم که مادرم را از دست دادم. این ها برای ما مشکلاتی پیش آورد ولی با عنایت خداوند در راه تحصیل بسیار با شور و رغبت بودم و در راه رسیدن به مطلب و خیلی اشک ریختم: نازپرود تنعم نبرد راه به دوست)). و در الهی نامه دارم که: الهی شکرت که تا خود را شناختم تن خسته و دل شکسته دارم)). بلی ضرر نکردم. بسیار خوب است انسان خون دلی بخورد و کمالی کسب کند. در باب این خاطره و مشکلات دوران تحصیل، غزلی در دیوانم دارم با این عنوان: پروَرَد دُرّ یتیمی را به دامان خَزف)).** ر. ک: ماهنامه بشارت 4 / 32 - 31. نکته: در یتیم یعنی: مروارید ناسفته و در صدف تنها.
خزف یعنی: سفال.***

حکایت 588: منبع دست اول

حضرت آیت الله محمد مهدی آصفی (متولد 1317 ش) چنین حکایت نموده اند: فراموش نمی کنم وقتی در مسافرتی در خارج از کشور، دسترسی به هیچ کتابی نداشتم فقط یک نسخه قرآن با کشف الآیاتی به طرز قدیم - نه به صورت منظم امروز - در اختیار داشتم و قرار بود جهت کنفرانسی در انگلستان درباره مفهوم پیروزی از نظر قرآن چیزی بنویسم، خودم امیدی نداشتم که با عدم دسترسی به منابع قرآنی چیز مناسبی بتوانم بنویسم. ولی همین که شروع به نوشتن کردم آیات مربوطه قرآنی یک به یک به ذهنم خطور کرد و با مراجعه سریعی به کشف الآیات که در آخر همان نسخه از قرآن بود آیات را استخراج کردم. این کتاب بعداً چاپ شد و چندین بار هم در ایران و لبنان به چاپ رسید و ترجمه هم شد، کتابی است سرشار از آیات قرآنی و بعداً هر وقت خودم این کتاب را مطالعه کرده ام از آن همه استشهاد (و استناد) به قرآن مشعوف شده ام.** ر. ک: فصلنامه بینات شماره 13 / 98 - 97.***

حکایت 589: پلومرغ!

حضرت آیت الله مظاهری می فرماید: خدا رحمت کند پدرم را، ایشان می فرمود: آن وقت، با قافله به کربلا می رفتند. جایی منزل کردیم، دیدیم یک آقایی آنجا خوابیده است. گفتیم: شاید غذا نخورده باشد. یک کسی رفت، بیدارش کرد و گفت: بیا غذا بخور. آن مرد گفت: پلومرغ داری؟ گفت: نه. گفت: نه من نمی آیم. آن کس گفت: ما آمدیم، خیال کردیم دیوانه است. در وسط راه و پلومرغ! به عنوان غذا حتی نان خالی نیز گیرشان نمی آید، حالا به او می گوییم بیا ناهار بخور می گوید پلومرغ دارید یا نه! گفت: فهمیدیم که دیوانه است. گفت: اتفاقا رکن الملوک اصفهان رسید. بعد از شست دست ناهار را کشید، به من تعارف کردند، گفتم: من ناهار خورده ام اما این آقا که این جا خوابیده، ناهار نخورده است و می گوید که پلومرغ می خواهم. رکن الملوک گفت: خوب ما که پلومرغ داریم، بروید صدایش کنید، می گوید: رفتیم بیدارش کردیم و گفتیم پلومرغ آمد، بیدار شو. آن مرد آمد بر سر سفره و پلومرغش را خورد. وقتی خوردنش تمام شد برای این که خیال می کردند که دیوانه است، خواستند سر به سرش بگذارند، رکن الدوله از او پرسید: پلومرغ یعنی چه، آن هم وسط بیابان، حالا اگر ما نرسیده بودیم چه؟ آن مرد گفت: می دانستم که پلومرغ می رسد حال اگر از جانب تو نمی رسید از جانب کسی دیگر می رسید. رکن الملوک پرسید: از کجا؟ به چه دلیل می گویی؟ گفت: برای این که من قاری بودم برای یک هندی سر قبرش در مقبره ای از مقبره های حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام قرآن می خواندم. رسم آن ها این بود که شب به شب برای من غذا می آوردند. همیشه پلومرغ بود. اتفاقا آن هندی که هر شب برایم غذا می آورد، در گذشت و دستگاه به هم خورد. دیگر کسی نبود که به من پول بدهد تا چه رسد به این که برایم غذا بیاورد. من بر سر قبر امیرالمؤمنین علیه السلام آمده و خطاب به آن حضرت گفتم: یا علی! تو از این هندی کمتر نیستی. این قرآنی را که برای او می خواندم برای تو می خوانم پولی که او می داد از تو نمی خواهم اما پلومرغ را می خواهم تو این را بده من نیز قرآن را برایت می خوانم. من قاری تو، پلومرغ هم از تو. خلاصه این معامله را با آن حضرت انجام دادم. از آن وقتی که این معاهده بود تا به حال در هر شبانه روز یک دفعه، پلومرغ رسیده است.** ر. ک: پندها و حکایت های اخلاقی/ 194 - 193.***