هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 586 : در خدمت قرآن

استاد بهاء الدین خرم شاهی - قرآن پژوه معاصر - می گویند: سی و سه سال پیش در سال 1343ش بنده دانشجوی سال اول رشته زبان و ادبیات فارسی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بودم. فکر و ذکری جز کتاب خواندن و به ندرت کتاب خریدن برایم دشوار بود زیرا با بودجه و بضاعت ناچیز دانشجوی شهرستانی مقیم مرکز جور در نمی آمد. یک روز گذرم به میدان مخبر الدوله افتاد. آن ایام اوج رونق و شکوفایی و درخشش کتابخانه ( کتابفروشی) ابن سینا بود که چندین دهنه گسترش داشت و عکس بزرگی از نویسندگانی که آثارشان را چاپ می کرد به نحو شکیلی قاب کرده و فروشگاه را با آن آراسته بود فروشگاهی بزرگ و هم بلند بالا و دَرَندَشت بود نشان به آن نشان که در ورودی فروشگاه، هم، گردان بود و تازه در ایران باب شده بود و بعضی ساختمان های اعیانی و بانک مرکزی و غیره چنین دری داشتند.
ویترین جلوی فروشگاه هم پهناور و چشم نواز و دعوتگر بود. باری دیدم ویترین را نسبتاً خلوت کرده اند و در وسط، با سلیقه تمام، یک قرآن نفیس رنگی به صورت باز روی رحل گذاشته اند. اولین بار بود که مصحف شریف را به خط نستعلیق ایرانی می دیدم خط استوار و بی نظیر آن قرآن را بقلم دودانگ (با سایه کتابک) شادروان حسین میرخانی بود و در مقابل آن یعنی در برابر هر صفحه از قرآن یک صفحه ترجمه، به قلم شادروان مهدی الهی قمشه ای آمده بود.
هوش از سرم رفت از هول و هیجانی که می خواستم بروم تو، سرم به شیشه ویترین خورد و یک قدری لای درگردان گیر کردم. آه در بساط نداشتم و خریدار یوسف بودم فروشنده هم رندانه لبخندی زد و مرا با دست خالی و دلی پُر باز گرداند که بروم و دو ماه تمام پس انداز کنم تا سرانجام یک روز که یکی از شادترین و فراموش نشدنی ترین ایام عمرم بود رفتم به همان فروشگاه و فاتحانه چهل و پنج تومان پس انداز دو ماهه را با شور و هیجان و ادب فراوان، تقدیم فروشنده کردم و یک نسخه از مصحف شریف را مانند جان شیرین در آغوش گرفتم. تا سال ها هر روز صبح دو صفحه از این مصحف زیبای هنرمندان را تلاوت و در معانی آن اندیشه می کردم و سپس از منزل بیرون می رفتم اکنون سی و سه سال است که در خدمت این مصحف هنری ایستاده ام.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره یک/ 43.***

حکایت 587 : دُرّ یتیم و دامان خزف

حضرت استاد علامه ذی فنون حسن حسن زاده آملی میفرماید: برای افراد در زندگی تحولاتی پیش می آید که گاه ممکن است سبب آن حادثه ای خاص و یا گفته ای نغز باشد. این جانب بزرگترین تحول در زندگی خویش را همان آغاز طلبگی و افتادن در دامن معارف قرآن و دین می دانم که منشأ مهم آن مطلبی است قرآنی که خداوند متعال به سبب آن مرا به این راه با میمنت و برکت هدایت کرد. آن مطلب که به عنوان یک خاطره شیرین قرآنی در ذهن باقی مانده، این است:
در حدود پانزده سال داشتم و قرآن را تازه فرا گرفته بودم. از قواعد تجوید چیزی نمی دانستم که یک روز رفتم به صحرا، نزد بنده خدایی که از خویشاوندانمان بود و ایشان قرائت قرآنش خوب بود و مشغول شخم زدن زمین بود. گفتم: من سؤالی دارم و آن این که در سوره توحید در قرآن نوشته شده است: وَ لَم یَلِد وَ لَم یَکُن لَهُ کُفُواً اَحَد.** اخلاص / 4، ترجمه: و برای او ( خدا) هیچ گاه شبیه و مانندی نبوده است.*** چرا با این که با نون نوشته ما آن را به صورت وَ لَم یَکُل لَهُ با لام می خوانیم؟ آن مرد کشاورز گفت: باید با نون نوشت و با لام خواند زیرا نون به حروف یرملون رسیده است. گفت: یرملون یعنی چه؟ ایشان توضیحاتی در آن باب دادند و سپس با لحنی جدی و خوش شما با این سن و سال فرصت را غنیمت بشمارید و بسیار مناسب است که به دنبال تحصیل علوم و معارف دینی بروید.
این کلام تحولی در من ایجاد کرد و بسان آتشی بود که در روح من روشن شود و شعله ور گردید. این جمله منشأ آن شد تا من با توجه به آمادگی روحی، نزد عالم بزرگوار آقای ابوالقاسم فَرَسیو بروم. ایشان به گردن من زیاد حق دارند به دنیا بسیار بی اعتنا بود و از سوی رضا خان خیلی آزار دید. ایشان ما را راهنمایی کردند و گفتند: کتاب جامع المقدمات را تهیه کنید و از آن روز بود که در سلک طلاب علوم دینی و روحانیت قرار گرفتم و به فضل خداوند راه تحصیل را با شوق و رغبت فراوان تعقیب کردم. البته در این راه با مشکلات بسیاری مواجه بودم و از جمله این که حدود دو ماه در طلبگی درس خوانده بودم و حدود ده سال داشتم که مادرم را از دست دادم. این ها برای ما مشکلاتی پیش آورد ولی با عنایت خداوند در راه تحصیل بسیار با شور و رغبت بودم و در راه رسیدن به مطلب و خیلی اشک ریختم: نازپرود تنعم نبرد راه به دوست)). و در الهی نامه دارم که: الهی شکرت که تا خود را شناختم تن خسته و دل شکسته دارم)). بلی ضرر نکردم. بسیار خوب است انسان خون دلی بخورد و کمالی کسب کند. در باب این خاطره و مشکلات دوران تحصیل، غزلی در دیوانم دارم با این عنوان: پروَرَد دُرّ یتیمی را به دامان خَزف)).** ر. ک: ماهنامه بشارت 4 / 32 - 31. نکته: در یتیم یعنی: مروارید ناسفته و در صدف تنها.
خزف یعنی: سفال.***

حکایت 588: منبع دست اول

حضرت آیت الله محمد مهدی آصفی (متولد 1317 ش) چنین حکایت نموده اند: فراموش نمی کنم وقتی در مسافرتی در خارج از کشور، دسترسی به هیچ کتابی نداشتم فقط یک نسخه قرآن با کشف الآیاتی به طرز قدیم - نه به صورت منظم امروز - در اختیار داشتم و قرار بود جهت کنفرانسی در انگلستان درباره مفهوم پیروزی از نظر قرآن چیزی بنویسم، خودم امیدی نداشتم که با عدم دسترسی به منابع قرآنی چیز مناسبی بتوانم بنویسم. ولی همین که شروع به نوشتن کردم آیات مربوطه قرآنی یک به یک به ذهنم خطور کرد و با مراجعه سریعی به کشف الآیات که در آخر همان نسخه از قرآن بود آیات را استخراج کردم. این کتاب بعداً چاپ شد و چندین بار هم در ایران و لبنان به چاپ رسید و ترجمه هم شد، کتابی است سرشار از آیات قرآنی و بعداً هر وقت خودم این کتاب را مطالعه کرده ام از آن همه استشهاد (و استناد) به قرآن مشعوف شده ام.** ر. ک: فصلنامه بینات شماره 13 / 98 - 97.***