هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 584: قرآن چهل جزئی!

جناب سید محمدباقر گلپایگانی - فرزند مرحوم آیت الله العظمی سید محمدرضا گلپایگانی - چنین نقل نموده است: یک بار که از سوریه به طرف مصر می رفتم داخل هواپیما قرآنم را از جیبم در آوردم و به قرائت مشغول شدم. آقایی که اهل اسکندریه بود و کنار من نشسته بود از من پرسید: اهل کجا هستی؟ مذهب تو چیست؟ گفتم: اهل ایران و جعفری مذهب می باشم. قرآن را از من گرفت و گفت: آیا این قرآن خود شماست؟! گفتم: بلی. تعجب کرد و گفت: به ما گفته اند که قرآن شما ( شیعیان) چهل جزء دارد و با قرآن ما ( اهل سنت) فرق می کند اما این قرآن که شما می خوانید و چاپ قم است مثل قرآن ما است.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 6 / 39.***

حکایت 585 : غواصان شهادت طلب و انس با سوره واقعه

سال 1364 ش بود، در گوشه ای از منطقه گسترده جنوب، گروهی از برادران جوان و نوجوان واحد غواصی لشکر امام حسین علیه السلام به تمرین و آماده شدن جهت عملیات فتح فاو مشغول بودند این گروه مشکل ترین و در عین حال حساس ترین وظیفه را در عملیات آینده به عهده داشتند. چون آنان می بایست قبل از همه نیروهای دیگر، در عرض طولانی رودخانه منطقه عملیات از زیر آب غواصی نمایند و پس از آن، نگهبانان خط مقدم جبهه دشمن را از پا در آورده و استحکامات و مواضع دفاعی آنان را نابود کرده و تیربارهای دشمن را از کار بیندازند. تنها با موفقیت این گروه بود که نیروهای دیگر می توانستند وارد عمل شوند و خود را توسط قایق ها به آن طرف رودخانه برسانند و به پیشروی در مواضع و خطوط دفاعی دشمن، مشغول شوند. این بود که افراد واحد غواصی از بین داوطلبان شهادت انتخاب می شدند که همگی دارای روحیه ای بالا و معنویتی ویژه و سنین زیر بیست سال بودند. یکی از کارهای مداوم و همیشگی این گروه این بود که هر شب، قبل از خواب، دور هم جمع شده و سوره واقعه را به شکل جمعی و با صدای هماهنگ می خواندند. قرائت این سوره و دقت در معنای آن به ویژه با توجه به فضای عطرآگین عشق به شهادت، همه افکار و خاطرات دیگر را از یاد و نظر آن ها می زدود و آنها را هر چه بیشتر مشتاق شهادت و بهشت موعود می نمود. وقتی جایگاه مقربین در بهشت ضمن آیات شریفه این سوره مبارکه، توصیف می شد چهره ها برافروخته می گردید: وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُون اولئِک المُقَرِّبونَ فی جَنّات النَّعیمِ** واقعه / 12 - 10، ترجمه: و (سومین گروه) پیشگامان پیشگامند آن ها مقربانند، در باغ های پرنعمت بهشت (جای دارند). ***آنان گویی جایگاه و موقعیت خود را بدون هیچگونه تردیدی مشاهده می نمودند. با پایان گرفتن تلاوت سوره مبارکه واقعه هر کدام از افراد گروه به نوبت، همه آمال و آرزوها و نیز، همه خواسته های خود را در قالب جمله ای کوتاه ریخته به عنوان دعا از خداوند، درخواست می نمودند. پس از آن، گروهی از برادران، ذکر و تلاوت قرآن را تا موقع خواب رها نمی کردند و با چنین روحانیتی در حالی که ذکر خدا و نیز آیات دلنشین قرآن را بر لب داشتند به استراحت می پرداختند. این انس و الفت با قرآن و ذکر خداوند قبل از خواب نقش عجیبی در سحرخیزی آنان داشت به گونه ای که گاهی دو ساعت پیش از اذان صبح پهلو از زمین بر می گرفتند و به نیایش، نماز شب و یا تلاوت قرآن مشغول می شدند.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 2 / 30 - 31 به قلم: نوری ها (با تلخیص).***

حکایت 586 : در خدمت قرآن

استاد بهاء الدین خرم شاهی - قرآن پژوه معاصر - می گویند: سی و سه سال پیش در سال 1343ش بنده دانشجوی سال اول رشته زبان و ادبیات فارسی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بودم. فکر و ذکری جز کتاب خواندن و به ندرت کتاب خریدن برایم دشوار بود زیرا با بودجه و بضاعت ناچیز دانشجوی شهرستانی مقیم مرکز جور در نمی آمد. یک روز گذرم به میدان مخبر الدوله افتاد. آن ایام اوج رونق و شکوفایی و درخشش کتابخانه ( کتابفروشی) ابن سینا بود که چندین دهنه گسترش داشت و عکس بزرگی از نویسندگانی که آثارشان را چاپ می کرد به نحو شکیلی قاب کرده و فروشگاه را با آن آراسته بود فروشگاهی بزرگ و هم بلند بالا و دَرَندَشت بود نشان به آن نشان که در ورودی فروشگاه، هم، گردان بود و تازه در ایران باب شده بود و بعضی ساختمان های اعیانی و بانک مرکزی و غیره چنین دری داشتند.
ویترین جلوی فروشگاه هم پهناور و چشم نواز و دعوتگر بود. باری دیدم ویترین را نسبتاً خلوت کرده اند و در وسط، با سلیقه تمام، یک قرآن نفیس رنگی به صورت باز روی رحل گذاشته اند. اولین بار بود که مصحف شریف را به خط نستعلیق ایرانی می دیدم خط استوار و بی نظیر آن قرآن را بقلم دودانگ (با سایه کتابک) شادروان حسین میرخانی بود و در مقابل آن یعنی در برابر هر صفحه از قرآن یک صفحه ترجمه، به قلم شادروان مهدی الهی قمشه ای آمده بود.
هوش از سرم رفت از هول و هیجانی که می خواستم بروم تو، سرم به شیشه ویترین خورد و یک قدری لای درگردان گیر کردم. آه در بساط نداشتم و خریدار یوسف بودم فروشنده هم رندانه لبخندی زد و مرا با دست خالی و دلی پُر باز گرداند که بروم و دو ماه تمام پس انداز کنم تا سرانجام یک روز که یکی از شادترین و فراموش نشدنی ترین ایام عمرم بود رفتم به همان فروشگاه و فاتحانه چهل و پنج تومان پس انداز دو ماهه را با شور و هیجان و ادب فراوان، تقدیم فروشنده کردم و یک نسخه از مصحف شریف را مانند جان شیرین در آغوش گرفتم. تا سال ها هر روز صبح دو صفحه از این مصحف زیبای هنرمندان را تلاوت و در معانی آن اندیشه می کردم و سپس از منزل بیرون می رفتم اکنون سی و سه سال است که در خدمت این مصحف هنری ایستاده ام.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره یک/ 43.***