هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 581 : فرمانده فداکار

ساعتی به غروب مانده بود. نیروهای گردان به دنبال یکدیگر از فراز و نشیب های کوتاه بیابان های اطراف بُستان آزاد شده، عبور می کردند و فرمانده گردان همراه آنان در جستجوی جای مناسبی برای انجام تمرینات نظامی و علمی بود. چون از یک سو، زمان برای انجام یک تک گسترده در منطقه عملیاتی چزّابه نزدیک می شد و از سوی دیگر بسیاری از برادران بسیجی آموزش نظامی را تنها در کلاس های بسیج شهر خود دیده بودند. و عملا با پرتاب نارنجک، آر، پی، جی. خمپاره و یا تیراندازی با تیربارهای مختلف بیگانه بودند. به همین جهت در آن روز گردان از قبل به تجهیزات لازم مجهز شد و خود را برای انجام تمرینات عملی و مخصوصا پرتاب نارنجگ و آر، پی، جی. آماده کرد و به راه افتاد.
در این راهپیمایی، معمولا با فرمانده حرکت می کردم و گاهی با ایشان از عملیات آینده و مسایل دیگر سخن می گفتم ولی او بیشتر در حال و هوای خود بود و سعی می کرد خود را از دست سؤال های من و یا دیگر عوامل مزاحم خلاص کند و به تلاوت قرآن و ذکر خدا مشغول باشد.
به هر حال بعد از مدتی به جایی رسیدیم که از روبرو خاکریز کوتاهی نمایان شد اینجا برای تمرین عملی، مناسب بود. چرا که نیروها بهتر می توانستند در کنار خاکریز پناه بگیرند و نارنجک ها را به طرف دیگر پرتاب کنند.
هوا کم کم تاریک می شد و خورشید در افق مغرب از دیده پنهان می گشت. فرمانده گردان دستور توقف داد. جایی که ما توقف کردیم کمی ناهموار بود و گاهی هم بوته هایی سر از زمین بر آورده بودند به طوری که اگر نارنجک و یا چیزی مانند آن به زمین می افتاد به راحتی دیده نمی شد.
به هر حال تمرینات شروع شد، ابتدا چند نفر هر کدام یک گلوله آر، پی، جی. پرتاب کردند بعد تیربارچی ها با تیربارهای خود مقداری رگبار بستند پس از آن نوبت به نارنجک ها رسید. هفت نارنجک وجود داشت که فرمانده گردان شش قبضه آنها را در بین نیروها تقسیم کرد و خود را یکی به دست گرفت. آن گاه با آرامش کامل، ضامن آن را خارج کرد و خوب به همه نشان داد و گفت این طور ضامن را بکشید و بعد آن را پرتاب کنید)). سپس نارنجک خود را آن طرف خاکریز و به فاصله دور پرتاب کرد. در همین حال به نیروها فرمان داده شد که روی زمین دراز بکشند تا احیاناً بر اثر ترکش نارنجک مجروح نشوند. پس از انفجار نارنجک و آشنایی با نحوه پرتاب، برادران انتخاب شده به ترتیب، هر یک نارنجک دستی خود را به همان شیوه مربی، پرتاب کردند. تا این که نوبت به آخرین نفر رسید. نفر آخر وقتی ضامن نارنجک را کشید، بر اثر ترس یا اشتباه، به جای این که نارنجک را آن طرف پرتاب کند آن را در بین نیروها و نزدیک خود انداخت. البته بقیه افراد متوجه قضیه نشدند چون بر طبق دستور دراز کشیده و صورت خود را به طرف زمین گرفته بودند، ولی من حالت نیم خیز داشتم و متوجه خطر شدم هر لحظه امکان داشت نارنجک منفجر شود و در نتیجه چند نفر به شهادت برسند و یا مجروح شوند. البته با این که خطر را به شدت احساس می کردم ولی قادر به هیچ عکس العملی نبودم حتی به فکر فرار هم نیفتادم. در همین شرایط که زمان به سرعت می گذشت و فاجعه احتمالی نزدیک می شد دیدم شهید لطف علی عباسی فرمانده گردان، با آرامش پیش آمد، نزدیک شد و در همان حال خم شد و مقداری به زمین دست کشید. نارنجک را برداشت و به آن سوی خاکریز پرتاب کرد. نارنجک در هوا منفجر شد و به هیچ کس آسیب نرسید.
خود را با سرعت به او رساندم. دیدم زیر لب با خود در حال زمزمه است و چیزی می خواند چهره اش بر افروخته شده بود ولی با این حال آرام به نظر می رسید بقیه نیروها نیز که قبلاً متوجه قضایا نبودند با پرتاب نارنجک توسط فرمانده و انفجار آن در هوا، یک باره متوجه قضایا شده و با سرعت اطراف فرمانده خود را گرفتند و با شور و شوق ناگفتنی، فریاد می کشیدند: درود بر فرمانده قهرمان در آن لحظات غروب آفتاب و همراه با بوی سبزه زارها مدتی را در حیرت، تعجب، شوق و فریاد گذراندیم و سپس راه بازگشت را پیش گرفتیم. در مسیر بازگشت خود را به فرمانده قهرمان رساندم و از او سؤال کردم: چگونه در آن لحظات پرالتهاب به جای فاصله گرفتن از کانون خطر، به طرف نارنجک حرکت کردید و آن را پیدا نمودید و چگونه مطمئن شدید که می توانید آن را پیدا کرده (با توجه به بوته زار بودن منطقه) و به طرف دیگر پرتاب کنید؟ پاسخ او سکوت بود و سکوت، ولی اصرار و پافشاری من باعث شد که بالاخره پاسخ دهد. البته ابتدا قول گرفت که پاسخش را حداقل برای نیروهایش بیان نکنم.
پس از آن که قول دادم گفت: وقتی نارنجک در داخل نیروهای دشمن افتاد مشغول تلاوت قرآن بودم و این آیه را می خواندم که: اَلا اءنّ اَولِیآءَ اللهِ لا خَوف عَلَیهِم وَ لا هُم یَحزَنُونَ **یونس/ 62، ترجمه: آگاه باشید! (دوستان و) اولیای خدا نه ترسی دارند و نه غمگین می شوند.*** علاوه بر این که من مسئول این نیروها بودم و اگر اقدامی نمی کردم ممکن بود به جای یک نفر چندین تن به شهادت برسند، در نتیجه ابتدا تصمیم گرفتم که خود را فدا کنم به این صورت که با سرعت به طرف نارنجک نزدیک شوم و روی آن بخوابم تا ترکشهایش فقط بدن مرا سوراخ کند و دیگران سالم بمانند. اما وقتی به سرعت نارنجک را (از میان بوته ها) پیدا کردم، متوجه شدم که چند ثانیه دیگر به انفجار آن باقی است و در نتیجه آن را برداشته و پرتاب کردم.
با شنیدن پاسخ فرمانده دریافتم که این معجزه و ایثار، تنها معجزه قرآن، یاد خدا و ایمان بوده است و بس.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 4 / 28 - 26 به قلم: نوریها.***

حکایت 582 : پدرسوخته تو هم اءنّا اَنزَلْنا؟!

غرور و خودخواهی و ظلم و ستمی که خوانین و مالکان بزرگ ایران بر کشاورزان و روستاییان روا داشتند در همه عصرها و تاریخ این سرزمین شگفت آور است. اما این ظلم و ستم در اواخر دوره قاجار دو صد چندان شد. دکتررضوانی درباره غرور و خودخواهی خان ها قبل از انقلاب مشروطیت می نویسد:
در آن روزها مردم به طبقات مختلفی از قبیل خان، میرزا، بیگ، ملا، سید و رعیت تقسیم می شدند. عُرف و عادت به مرور زمان هر طبقه ای را دارای امتیازاتی کرده بود که به آن امتیازات دلبستگی پیدا کرده بودند. در میان طبقات مختلف ممتازتر از همه، طبقه اعیان یا خان ها بودند که خودشان یا پدرشان یا جدشان به یکی از مقامات دولتی یا دیوانی رسیده بودند. خان ها از هر حیث خود را از رعیت برکنار می گرفتند و طبقات غیر ممتازه را در حریم قدرت خود، راه نمی دادند. رعایا حق نداشتند به آنان تشبه جویند و از آنان در یکی از شؤون زندگی تقلید کنند و در این امر چنان پافشاری داشتند که گاهی داستان های مضحکی روی می داد: در شهرستان بیرجند - وطن نگارنده ( دکتر رضوانی) - دهی است به نام خوسف))، در آن روزها معمول یکی از خوانین خوسف آن بوده که در نماز به جای سوره قُل هُوَ الله ( سوره توحید یا اخلاص) سوره قدر ( اءنَّا اَنزَلنا) را تلاوت میکرده. روزی یک فرد عادی، فارغ از قید خانی و غافل از عادت خان، پهلوی خان به نماز ایستاده و پس از قرائت سوره حمد، اءنّا اَنزَلنا را تلاوت می کرد. خان چنان عصبانی شد که او را به باد دشنام و کتک گرفت و گفت: پدرسوخته!...، خان اءنّا اَنزَلنا، تو هم اءنّا اَنزَلنا؟! تو همان قُل هُوَ الله آباء و اجدادی خودت را بخوان.** ر. ک: هزار و یک حکایت تاریخی 2 / 25، به نقل از: انقلاب مشروطیت ایران (دکتر محمد اسماعیل رضوانی).***

حکایت 583 : مال اندوزی و شمارش پول

جناب استاد بهاء الدین خرم شاهی نقل می کنند که: به یاد دارم روزی در ایام جوانی در شهر قزوین و با پدرم زندگی می کردم، پدرم از کار روزانه خود بازگشته و پس از صرف ناهار، دسته ای اسکناس را از کیف و جیب لباس خود بیرون آورده با آمیزه ای از حجب و مالدوستی پشت به حاضران کرده و به شمردن پول سرگرم بود. من این آیه را با صدای بلند در اشاره به ایشان خواندم: اَلَّذِی جَمَعَ مَالاً وَ عدَّدَهُ یَحسَبُ أنَّ مالَهُ اخلَدَهُ** همزه/ 3 - 2.*** یعنی: همان کسی که مال اندوخت و آن را شمارش کرد و گمان می کند که مالش او را جاویدان می سازد)).
پدرم تکانی خورد و شرمنده شد و تا آخر عمرش گاه به گاه از این استشهاد مناسب که باعث نوعی تنبه و هشدار او شده بود، به نیکی یاد می کرد.** ر. ک: قرآن پژوهی / 786.***