هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

بخش سیزدهم: خاطرات قرآنی، فصل دوم: خاطرات دیگران

فَاقصُصِ القَصَصَ لَعَلَّهُم یَتَفَکَّرُونَ.
اعراف/ 176.

حکایت 579: دیده بان قرآنی

آفتاب سوزان و هوا گرم بود. هر کجا را که می دیدی، رنگ جنگ داشت و هرچه را که می بوییدی بوی جهاد. گاهی صدای شلیک گلوله ها از دور و نزدیک شنیده می شد و او از خود می پرسید کدامین گلوله برای من شلیک خواهد شد؟
آن روز، قرار بود که به یک برج دیده بانی برود و از آن جا دیدن کند. گاهی با شنیدن صدای یک انفجار غم زده می شد و هرگاه از گوشه ای صدای تلاوت قرآن می شنید دلش آرام می گرفت.
کم کم برج دیده بانی در مقابل او نمایان شد و هر چه بیشتر رفت نمایان تر. از کنار چند نخل کوچک و بزرگ که گذشت به برج رسید و پایش را بر نردبان آن گذاشت خود را از پله ها بالا کشید تا به بالای برج رسید وارد برج شد و سلام کرد. دو سرباز مأمور شده بودند تا گرای پلی را به توپخانه گزارش دهند. او می دانست که این پل باید منفجر شود. انفجار این پل می توانست در راه رسیدن به پیروزی کمک بزرگی باشد. یکی از سربازها دوربین خوئد را به او داد، او به پل نگاهی انداخت. سرباز گفت: این پل خیلی برای عراقی ها مهم است. باید منفجر شود، ولی هرچه گرای آن را به توپخانه می دهیم موفق به انفجار آن نمی شویم. به فکر فرو رفت خوب می دانست که تا خدا نخواهد هیچ کاری انجام نمی شود به یاد تک تک هم رزمان شهیدش افتاد و از خود پرسید: اگر آن ها اینجا بودند چه می کردند؟ شاید انفجار این پل، پلی باشد به سوی پیروزی. باید کاری می کرد. نمی توانست بی تفاوت باشد او که مشکل گشای آیه ای از سوره انفال را بارها تجربه کرده بود رو به آن سرباز کرد - که مرتب با بی سیم کلنجار می رفت و گرا می داد - کرد و گفت: ما هر وقت از خدا بخواهیم که تیرمان به هدف بخورد قسمتی از یک آیه قرآن را بر زبان جاری می کنیم. این نوبت، پس از آن که گرای پل را به توپخانه دادی این آیه را بخوان. سرباز شروع کرد به گرا دادن و پس از آن همان قسمت از آیه ای را که او گفته بود تلاوت کرد: وَ ما رَمَیت اءِذ رَمَیت وَ لکِنَّ اللهَ رَمی.** انفال / 17، ترجمه: (ای رسول) چون تو تیر افکندی نه تو بلکه خدا افکند.*** پس از مدتی توپخانه اقدام به شلیک کرد و در میان بهت همه پل منفجر شد. او چشمانش را بست و در دل خدا را بر این عنایت سپاس گفت.** ر. ک: ماهنامه بشارت، شماره 9/ 36 - 35، بر اساس خاطره یک رزمنده کرمانی.***
گر چه تیر از کمان همی گذرد - از کمان دار بیند اهل خرد

حکایت 580: راهنمای شایستگان

محدث فرزانه و عالم گرانمایه، محمدتقی مجلسی پدر علامه محمدباقر مجلسی ( صاحب کتاب معروف و گران سنگ بحارالانوار ) از خدمتگزاران راستین و پرثمر دین مبین اسلام است. این عالم بزرگوار که خود اهل ریاضت معنوی و توجهات عمیق روحانی و سیر و سلوک الی الله بوده در کتاب روضة المتقین از مکاشفه و دیداری روحانی یاد می کند و می نویسد:
این بنده ضعیف در ایامی که مشغول مطالعه تفاسیر قرآن بودم، دستاوردی که نصیبم شد این بود که شبی در حالتی بین خواب و بیداری، پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را دیدم. با خود گفتم بهتر است در کمالات و اخلاق پیامبر دقت کنم. هرچه بیشتر دقت می کردم عظمت آن بزرگوار بیشتر بر من آشکار می شد و انوار نبوتش بیشتر بر من تجلی می کرد تا جایی که تمامی فضا از نور آن حضرت آکنده شد در این هنگام از خواب برخاستم به من الهام شد که قرآن خُلق پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است. پس سزاوار است که در آن تدبر کنم. هر چه در آیه ای بیشتر تدبر می کردم حقایق افزون تری بر من کشف می شد تا جایی که ناگهان معارف و حقایق بی پایانی بر من آشکار شد. در دیگر آیات هم که تدبر می کردم چنین حالتی داشتم البته تا این امر بر کسی عارض نشده باشد آن را قبول نخواهد کرد و شاید آن را محال بداند به هر حال در مجموع مرادم از بیان این مطلب راهنمایی و ارشاد برادرانم در سیر الی الله است.
اگر سلطانی از سلاطین دنیا به یکی از کارگزارانش فرمانی بدهد کارگزار مزبور به دقت در مضامین این فرمان می اندیشد تا به طور کامل آن را بفهمد و به نحو صحیح انجامش دهد. این فرمان که از یکی از سلاطین دنیا صادر شده است کارگزار را وامی دارد تا لحظه به لحظه در فکر این فرمان باشد و اجرای صحیح و بی کم و کاست آن را وجهه همت خود سازد در صورتی که قرآن، فرمان و دستور العمل خداوند متعال به فردفرد بندگانش است. سزاوار است که دست کم اهمیت آن را برای ما همانند اهمیت فرمان یک سلطان، نزد کارگزار او باشد. بدون تردید زمانی که کارگزار، دستوری از سلطان خویش دریافت می کنند در آن دقت می کند تا اشارات، تنبیهات و کنایات آن را بفهمد پس بر هر مؤمنی لازم است که در یکایک آیات قرآن از سر تفکر و تدبر نظر کند (تا فرمان الهی را به درستی دریابد و آن را به کاربندد).** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 5 / 29 - 28 به قلم: برادر عبدالرضا شهبازی به نقل از: روضة المتقین.***