هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 578 : اوج عزت در اسارت

برادر آزاده جناب قاسم جعفری چنین حکایت می کند:
عجل حال خوبی داشتیم، زمان اسارت را می گویم. ماه مبارک رمضان که می شد گویا رستاخیزی به پا شده است بچه ها به مصداق آیه: فَاستَبِقُوا الخَیرَاتِ** بقره/ 148، ترجمه: در نیکی ها و اعمال خیر بر یکدیگر سبقت جویید.*** هر یکی سعی می کرد بیشتر از دیگران قرآن تلاوت کند. البته در تمام ایام سال همین جوری بود اما در این ماه اسیران احساس می کردند که نسیم جان افزای مغفرت الهی روح و روانشان را به گونه زیبایی نوازش می دهد. اصلا تو گویی ندای: وَ سارِعُوا الی مَغفِرَةٍ مِن رَبِّکُم **آل عمران / 133، ترجمه: و شتاب کنید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان.*** به طور خاص در گوش جانشان نجوا می کرد و آنان نیز در پی اجابت کلام حق صادقانه می شتافتند.
بعضی ها را میشناختم که در طول ماه مبارک پنج ختم قرآن می کردند عده ای ده بار گروهی دیگر پانزده بار ختم قرآن می کردند ولی فراموش نمی کنم که یکی از برادران - که ساکن کرج است و حافظ کل قرآن نیز بود - توانایی قرآن با سرعت زیاد را داشتند** این شیوه تندخوانی آیات را، تحریر (یا حَدر یا حُدَیر می نامند.*** و طبق برنامه ای که برای خود آماده کرده بودند در هر صبح در مدت شش ساعت یک ختم و بعد از ظهر همان روز طی شش ساعت دیگر یک ختم دیگر میکرد. و در کل ماه مبارک رمضان شصت بار قرآن را ختم می کرد! همین انس با قرآن بود که جمع مان را بیمه کرده بود و دیگر کسی یأس و ناامیدی به دل راه نمی داد. ذکر خدا و تلاوت کلام جانبخش او چنان اطمینان خاطری بخشیده بود که کسی از دشمن تا چنگ و دندان مسلح نمی هراسید و از تهدیدات او وحشتی نداشت. اصلا به قول آن عالم همه سربازان در بند امام، آیه های قرآن شده بودند و نتیجه این روحیه قرآنی را در رفتار و اعمالشان می دیدیم به عنوان حُسن ختام یک نمونه را بیان می داریم:
در ایامی که نماز جماعت از سوی عراقی ها ممنوع شده بود برادری - از بهبهان - جلو ایستاد و یکصد تا یکصد و پنجاه نفر از بچه ها به او اقتدا کردند. نگهبان عراقی او را شناسایی کرد و بعد از نماز با تهدید به او گفت: حمید رضا می دانی اسیری؟ او با بی تفاوتی پاسخ گفت: آری، عراقی ادامه داد: می دانی ذلیلی؟ حمید رضا آستین پیراهن را بالا زد و بازوان لاغر اما پولادین خود را به رخ سرباز دشمن کشید و لبخندزنان گفت: نه خیر هرگز ذلیل نیستم. من خود شاهد بودم که آن روز شوخی آن فرزند قرآن از صدها حرف جدی کاری تر افتاد و به سربازان ابلیس فهماند که عزت مخصوص خداوند و رسولش و مؤمنان است.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 3 / 29 - 28.***

بخش سیزدهم: خاطرات قرآنی، فصل دوم: خاطرات دیگران

فَاقصُصِ القَصَصَ لَعَلَّهُم یَتَفَکَّرُونَ.
اعراف/ 176.

حکایت 579: دیده بان قرآنی

آفتاب سوزان و هوا گرم بود. هر کجا را که می دیدی، رنگ جنگ داشت و هرچه را که می بوییدی بوی جهاد. گاهی صدای شلیک گلوله ها از دور و نزدیک شنیده می شد و او از خود می پرسید کدامین گلوله برای من شلیک خواهد شد؟
آن روز، قرار بود که به یک برج دیده بانی برود و از آن جا دیدن کند. گاهی با شنیدن صدای یک انفجار غم زده می شد و هرگاه از گوشه ای صدای تلاوت قرآن می شنید دلش آرام می گرفت.
کم کم برج دیده بانی در مقابل او نمایان شد و هر چه بیشتر رفت نمایان تر. از کنار چند نخل کوچک و بزرگ که گذشت به برج رسید و پایش را بر نردبان آن گذاشت خود را از پله ها بالا کشید تا به بالای برج رسید وارد برج شد و سلام کرد. دو سرباز مأمور شده بودند تا گرای پلی را به توپخانه گزارش دهند. او می دانست که این پل باید منفجر شود. انفجار این پل می توانست در راه رسیدن به پیروزی کمک بزرگی باشد. یکی از سربازها دوربین خوئد را به او داد، او به پل نگاهی انداخت. سرباز گفت: این پل خیلی برای عراقی ها مهم است. باید منفجر شود، ولی هرچه گرای آن را به توپخانه می دهیم موفق به انفجار آن نمی شویم. به فکر فرو رفت خوب می دانست که تا خدا نخواهد هیچ کاری انجام نمی شود به یاد تک تک هم رزمان شهیدش افتاد و از خود پرسید: اگر آن ها اینجا بودند چه می کردند؟ شاید انفجار این پل، پلی باشد به سوی پیروزی. باید کاری می کرد. نمی توانست بی تفاوت باشد او که مشکل گشای آیه ای از سوره انفال را بارها تجربه کرده بود رو به آن سرباز کرد - که مرتب با بی سیم کلنجار می رفت و گرا می داد - کرد و گفت: ما هر وقت از خدا بخواهیم که تیرمان به هدف بخورد قسمتی از یک آیه قرآن را بر زبان جاری می کنیم. این نوبت، پس از آن که گرای پل را به توپخانه دادی این آیه را بخوان. سرباز شروع کرد به گرا دادن و پس از آن همان قسمت از آیه ای را که او گفته بود تلاوت کرد: وَ ما رَمَیت اءِذ رَمَیت وَ لکِنَّ اللهَ رَمی.** انفال / 17، ترجمه: (ای رسول) چون تو تیر افکندی نه تو بلکه خدا افکند.*** پس از مدتی توپخانه اقدام به شلیک کرد و در میان بهت همه پل منفجر شد. او چشمانش را بست و در دل خدا را بر این عنایت سپاس گفت.** ر. ک: ماهنامه بشارت، شماره 9/ 36 - 35، بر اساس خاطره یک رزمنده کرمانی.***
گر چه تیر از کمان همی گذرد - از کمان دار بیند اهل خرد