هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 576 : چرا به این زودی؟

برادر قاسم جعفری - به نقل از مرحوم حاج آقا ابوترابی در چهارمین همایش قرآنی آزادگان و همسرانشان - چنین حکایت می کند:
برادر آزاده... آمد پیش من ( ابوترابی) و گفت: حاجی! من هم مثل خیلی از دیگر بچه مسلمان ها، قرآن و تلاوت آن را دوست دارم و از موقعی که متوجه شدم خداوند به من صدایی خوش عطا کرده، تصمیم گرفتم که یک جوری شکر این نعمت را به جا آورم لذا با راهنمایی بزرگ ترها و معلمان در کلاس های آموزش قرآن اعم از روخوانی، روانخوانی، تجوید، صوت، ترتیل و ترجمه تحت اللفظی ( ترجمه واژه به واژه) شرکت کردم و به قرائت قرآن پرداختم. با تحسین هایی که می شدم توانستم خیلی زود رشد کنم.راستش را بخواهید هر پله ای را که طی می کردم خودش مایه دلگرمی من بود و باعث شد که هر چه سریعتر مراحل اولیه را پشت سر بگذارم.
در زمان جنگ، دست تقدیر من را هم به اسارت در آورد. عراقی ها همان ساعات و روزهای اول - پس از ورود به اردوگاه - اعلام کردند، اگر بفهمیم کسی با صدای بلند دعا و قرآن بخواند ما می دانیم و او. عقل محاسبه گر حکم می کرد که احتیاط کنم. لازمه اش این بود که مواظب باشم تا کسی متوجه نشود که من قاری قرآن هستم - جسته و گریخته و کم و بیش آیاتی را از حفظ بودم - می دانستم اگر بچه ها متوجه شوند رهایم نخواهند کرد خصوصا این که عراقی ها حتی یک قرآن هم در دسترس بچه ها نگذاشته بودند. این باعث می شد که هر کس به دنبال یاد گرفتن قرآن - ولو یک آیه - از دیگران باشد.
چند روزی مخفیانه برای خودم زمزمه کردم. اما بالاخره بچه ها فهمیدند و اصرار بر این که باید قرآن بخوانی. صبح زود بود، گفتم: کدام سرباز نگهبان است؟ گفتند: فلانی. از اتفاق او خشن ترین، خبیث ترین و عقده ای ترین سرباز اردوگاه بود با کوچک ترین بهانه ای دمار از از روزگار بچه ها در می آورد.
دل را زدم به دریا و گفتم: بچه ها! به این شرط قرآن می خوانم که همه رو به قبله و سر به سجده بنشینید و اگر نگهبان پشت پنجره آمد و داد و فریاد کرد کسی توجه نکند. حرفم تمام نشده بود که همه رو به قبله نشستند - اگر تعریف از خود نباشد - صدای بلندی داشتم و احتیاجی به بلندگو نداشتم با آخرین صدا ( اوج صدا) شروع به تلاوت قرآن کردم دو دقیقه بعد سر و کله نگهبان پیدا شد خیلی عجیب بود بر خلاف انتظار ساکت و آرام در کنار پنجره ایستاد من با این منطق که هر چه بادا باد به کار خود ادامه دادم. بچه ها حسابی حال پیدا کرده بودند و صدای هق هق گریه بعضی ها به مصداق آیه: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَانًا وَعَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ** انفال / 2، ترجمه: مؤمنان، تنها کسانی هستند که هرگاه نام خدا برده شود، دلهاشان ترسان میگردد؛ و هنگامی که آیات او بر آنها خوانده می شود، ایمانشان فزونتر می گردد؛ و تنها بر پروردگارشان توکل دارند. *** بلند شده و گوش ها را نوازش می داد. چند دقیقه ای با همین حال گذشت. مسؤول آسایشگاه از ترس این که مبادا سرباز عراقی فکر بدی در سر داشته باشد بلند شد و از من خواست تا ساکت شوم. اما سرباز با اشاره به او فهماند هیس)). وقتی تلاوتم پایان پذیرفت همگی دیدیم که سرباز عراقی سر به دیوار گذاشته و حالت گریه به خود گرفته است. بعد هم به یک نحوی فهماند که چرا زود تمام کردید و راهش را گرفت و رفت.** ر. ک: ماهنامه بشارت 8 / 33 - 32.***

حکایت 577: غنیمت شمار این گرامی نَفَس

سید صاف دلی بود به نام رضوی در عملیات سخت مجروح شده بود و تا آخر با دو عصا راه می رفت. می گفت قبل از آمدن به جبهه حدود بیست سال کارش چوپانی و چرانیدن گوسفندان بوده است. داستان جبهه آمدن او هم شنیدنی بود. خواندن و نوشتن اصلا نمی دانست ولی با همه این ها شور وشوقی داشت که قرآن بخواند. ابتدا چنین به نظر می رسید که به لحاظ یادگیری ضعیف باشد از طرفی فقدان ساده ترین امکانات آموزشی، نظیر دفتر و قلم، آن هم در اسارت مشکل را دو چندان می کرد.
او از همت و اراده والایی برخوردار بود. لذا هیچ یک از این ها موجب یاس و سردرگمی او نشد.
انگشت سبابه ( اشاره) را قلم و خاک نرم باغچه را دفتر فرض کرد و با خواهش و تمنا از برادری خواست که به او روزی یک ساعت قرآن بیاموزد. گاه درس یک ساعته را هفت، هشت ساعت برای خود تکرار می کرد. و گاه از مربیان دیگر استفاده می کرد تا بالاخره قرآن را آموخت. بعد از آن در زیر پله های کنار باغچه که به طبقه دوم راه داشت و معمولا هم بسته بود جای مناسبی یافت و هر صبح و عصر پتویی پهن می کرد و با صدای بلند مشغول تلاوت قرآن میشد. کمتر اتفاق می افتاد که از آن جا بگذرم و او را نبینم گاهی در کنارش می نشستم و به تلاوتش گوش می دادم. چند آیه ای که می خواند می گفت: حاج آقا خدا را شکر، آن روز هیچ نمی دانستم و امروز این گونه قرآن می خوانم راستش گویی در آسمان ها پرواز می کنم. شب قبل از آزادی هر کس در حال و هوایی بود بعضی ها با هم آدرس رد و بدل می کردند و بعضی گرد هم نشسته بودند و از خاطرات آزادی گل می گفتند و گل می شنیدند. در این میان رفتار این سید نظرم را به خود جلب کرد او باز هم به ستونی تکیه زده بود و قرآن میخواند. به آرامی در کنارش نشستم و گفتم: تقبل الله آقا سید! خوشحال شد وسلام کرد و ادامه داد: حاج آقا! چند سوره ای مانده که دور چهاردهم را تمام کنم چون به نیت چهارده معصوم علیهم السلام بوده حتما باید قبل از آزادی ختم کنم می ترسم در محیط آزاد ایران چنین توفیقاتی کمتر به دست آید.** ر. ک: ماهنامه بشارت، شماره 4 / 30 - 29، به قلم: برادر قاسم جعفری.***
غنیمت شمار این گرامی نفس - که بی مرغ قیمت ندارد قفس

حکایت 578 : اوج عزت در اسارت

برادر آزاده جناب قاسم جعفری چنین حکایت می کند:
عجل حال خوبی داشتیم، زمان اسارت را می گویم. ماه مبارک رمضان که می شد گویا رستاخیزی به پا شده است بچه ها به مصداق آیه: فَاستَبِقُوا الخَیرَاتِ** بقره/ 148، ترجمه: در نیکی ها و اعمال خیر بر یکدیگر سبقت جویید.*** هر یکی سعی می کرد بیشتر از دیگران قرآن تلاوت کند. البته در تمام ایام سال همین جوری بود اما در این ماه اسیران احساس می کردند که نسیم جان افزای مغفرت الهی روح و روانشان را به گونه زیبایی نوازش می دهد. اصلا تو گویی ندای: وَ سارِعُوا الی مَغفِرَةٍ مِن رَبِّکُم **آل عمران / 133، ترجمه: و شتاب کنید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان.*** به طور خاص در گوش جانشان نجوا می کرد و آنان نیز در پی اجابت کلام حق صادقانه می شتافتند.
بعضی ها را میشناختم که در طول ماه مبارک پنج ختم قرآن می کردند عده ای ده بار گروهی دیگر پانزده بار ختم قرآن می کردند ولی فراموش نمی کنم که یکی از برادران - که ساکن کرج است و حافظ کل قرآن نیز بود - توانایی قرآن با سرعت زیاد را داشتند** این شیوه تندخوانی آیات را، تحریر (یا حَدر یا حُدَیر می نامند.*** و طبق برنامه ای که برای خود آماده کرده بودند در هر صبح در مدت شش ساعت یک ختم و بعد از ظهر همان روز طی شش ساعت دیگر یک ختم دیگر میکرد. و در کل ماه مبارک رمضان شصت بار قرآن را ختم می کرد! همین انس با قرآن بود که جمع مان را بیمه کرده بود و دیگر کسی یأس و ناامیدی به دل راه نمی داد. ذکر خدا و تلاوت کلام جانبخش او چنان اطمینان خاطری بخشیده بود که کسی از دشمن تا چنگ و دندان مسلح نمی هراسید و از تهدیدات او وحشتی نداشت. اصلا به قول آن عالم همه سربازان در بند امام، آیه های قرآن شده بودند و نتیجه این روحیه قرآنی را در رفتار و اعمالشان می دیدیم به عنوان حُسن ختام یک نمونه را بیان می داریم:
در ایامی که نماز جماعت از سوی عراقی ها ممنوع شده بود برادری - از بهبهان - جلو ایستاد و یکصد تا یکصد و پنجاه نفر از بچه ها به او اقتدا کردند. نگهبان عراقی او را شناسایی کرد و بعد از نماز با تهدید به او گفت: حمید رضا می دانی اسیری؟ او با بی تفاوتی پاسخ گفت: آری، عراقی ادامه داد: می دانی ذلیلی؟ حمید رضا آستین پیراهن را بالا زد و بازوان لاغر اما پولادین خود را به رخ سرباز دشمن کشید و لبخندزنان گفت: نه خیر هرگز ذلیل نیستم. من خود شاهد بودم که آن روز شوخی آن فرزند قرآن از صدها حرف جدی کاری تر افتاد و به سربازان ابلیس فهماند که عزت مخصوص خداوند و رسولش و مؤمنان است.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 3 / 29 - 28.***