هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 574: تصیر امام خمینی لابه لای قرآن

برادر قاسم جعفری به نقل از روحانی آزاده حسین شاکری چنین حکایت می کند:
اواسط روز بود - سال 1366 شمسی، اردوگاه رمادیه 9، قاطع 1 - و آرامش خاصی بر جو آسایشگاه سه همچون دیگر آسایشگاه های قاطع ( بند) حکم فرما بود. تصویر کوچکی از امام خمینی قدس سره در دسترس بچه ها بود و به عنوان تیمن و تبرک - البته مخفیانه - دست به دست می گشت. در آن محیط بحرانی که دشمن مدام تلاش می کرد تا با شکنجه های جسمی، جسم بچه ها را بشکند و با شکنجه های روحی، روحیه آنان را خرد کند هر چند یک بار که دیده به تمثال مبارک امام می افتاد الحق و الانصاف تجدید روحیه ای می شد و نور امید را در دلها بر می افروخت.
آن روز هم کنار هم نشسته بودیم و عکس امام را نظاره می کردیم و به یاد آن جمال نورانی از سخنان پر معنایش می گفتیم و با خاطرات گفتنی و شنیدنی اش گل می گفتیم و گل می شنیدیم. نمی دانم چه شد که ناگهان قفل در به صدا در آمد تا آمدیم بجنبیم ستوان سامی و جمعی از سربازان عراقی وارد آسایشگاه شده بودند. همه گیج شده بودیم و رنگ از رخ برادری که عکس در دستش بود حسابی پریده بود. فریاد عراقی بلند شد: یا الله پنج نفر، پنج نفر بنشینید. می خواهیم تفتیش کنیم. شرایط سختی بود، چونم اگر عکس امام را می گرفتند نه تنها آن فرد را بلکه روزگار همه بچه ها
را سیاه می کردند. تنها یک جلد کلام الله مجید داخل آسایشگاه بود و برادری که عکس در دستش بود به فکرش رسید که آن را در لای همان قرآن بگذارد بچه ها ظاهری آرام داشتند ولی در دل ها آشوبی به پا بود همه آیه وَ جَعَلنَا** وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ یس / 9، ترجمه: و در پیش روی آنان سدّی قرار دادیم و در پشت سرشان سدّی و چشمانشان را پوشانده ایم لذا نمی بینند)).*** و آیة الکرسی))** بقره / 255.*** می خواندند. ستوان سامی دستور داد سربازان همه چیز را بر هم بریزند و خودنیز مستقیم به سراغ تنها قرآنی رفت که در طاقچه بود! درست صفحه ای را باز کرد که عکس امام در آن بود! با دیدن این صحنه دلهامان فرو ریخت چرا که او آدم ددمنشی بود. ما که زیر چشمی نگاه می کردیم عکس را می دیدیم ولی با کمال تعجب پس از یکی دو دقیقه صفحات را ورق زد! در طول یک ساعت و اندی که سربازان همه وسایل ما را - از ساک گرفته تا لای تشک و پتو و جیب پیراهن و بلوز و... - تفتیش می کردند، ستوان تمام صفحات قرآن را چندین بار ورق زد اما تصویر امام را ندید! پس از آن که کارشان تمام شد بیرون رفتند و همان برادر با آرامش خاطر رفت و عکس را برداشت.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 7/ 29.***

حکایت 575 : تو قدر آب چه دانی؟!

سال 1361ش بود. مدت زیادی بود که عراقی ها علی رغم همه ادعاهای مسلمانی که داشتند حتی از دادن قرآن - این کتاب انسان ساز الهی - به ما خودداری می کردند. چاره ای نبود جز آن که برادران از حافظه خود بهره جویند. خصوصا کار ما طلبه ها مشکل تر می شد. گاهی باید آیات و روایاتی را که در ذهن داشتیم با انگشت بر روی خاک می نوشتیم و گاه با ذغال یا سنگ گچی که احیانا در میان شن های داخل اردوگاه پیدا می شد بر روی دیوارها یا درها به منظور آموزش یادداشت می کردیم.
با این حال هر روز حرص و ولع دوستان جهت یادگیری قرآن بیشتر می شد. پس از چندی قرار شد که مسابقه والیبالی بین بچه ها برگزار شود. عراقی ها که از جریان مطلع شدند خواستند بگویند که مثلا از این حرکت پشتیبانی می کنند.لذا فرمانده اردوگاه اعلام کرد که به آسایشگاه تیم برنده یک جلد قرآن جایزه می دهد.
به محض این که این خبر پخش شد شور و شوق عجیبی اردوگاه را پر کرد تو گویی به تیم برنده کاپ پیروزی جام جهانی می دهند.
سرانجام مسابقه برگزار شد و تیم آسایشگاه ما به عنوان برنده معرفی شد. قرآن را که دادند غم و شادی با هم به سراغ ما آمد. چون معلوم شد که این قرآن را از خرمشهر به تاراج برده اند و مشاهده آن به یکباره یاد اشغال ظالمانه سرزمین های اسلامی مان را در اذهان زنده کرد.
به هر حال بچه ها فرصت را غنیمت شمردند و در تلاوت قرآن سعی بلیغ کردند فراموش نمی کنم که آن قرآن در طول 24 سال یک لحظه بر زمین نمی ماند و به طور نوبتی هر چند دقیقه در دست یکی از برادران بود.
راستی که آن روزها خوب قدر قرآن را می دانستیم و به قول یکی از بزرگان چه زیبا با قرآن آشتی کرده بودیم ای کاش همان حال و هوا تداوم داشته باشد.** ر. ک: ماهنامه بشارت 5 / 31 به قلم قاسم جعفری به نقل از روحانی آزادی برادر علی اصغر صالح آبادی.***
سل المصانع رکباً تهیم فی الفلواتی - تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی
سعدی))

حکایت 576 : چرا به این زودی؟

برادر قاسم جعفری - به نقل از مرحوم حاج آقا ابوترابی در چهارمین همایش قرآنی آزادگان و همسرانشان - چنین حکایت می کند:
برادر آزاده... آمد پیش من ( ابوترابی) و گفت: حاجی! من هم مثل خیلی از دیگر بچه مسلمان ها، قرآن و تلاوت آن را دوست دارم و از موقعی که متوجه شدم خداوند به من صدایی خوش عطا کرده، تصمیم گرفتم که یک جوری شکر این نعمت را به جا آورم لذا با راهنمایی بزرگ ترها و معلمان در کلاس های آموزش قرآن اعم از روخوانی، روانخوانی، تجوید، صوت، ترتیل و ترجمه تحت اللفظی ( ترجمه واژه به واژه) شرکت کردم و به قرائت قرآن پرداختم. با تحسین هایی که می شدم توانستم خیلی زود رشد کنم.راستش را بخواهید هر پله ای را که طی می کردم خودش مایه دلگرمی من بود و باعث شد که هر چه سریعتر مراحل اولیه را پشت سر بگذارم.
در زمان جنگ، دست تقدیر من را هم به اسارت در آورد. عراقی ها همان ساعات و روزهای اول - پس از ورود به اردوگاه - اعلام کردند، اگر بفهمیم کسی با صدای بلند دعا و قرآن بخواند ما می دانیم و او. عقل محاسبه گر حکم می کرد که احتیاط کنم. لازمه اش این بود که مواظب باشم تا کسی متوجه نشود که من قاری قرآن هستم - جسته و گریخته و کم و بیش آیاتی را از حفظ بودم - می دانستم اگر بچه ها متوجه شوند رهایم نخواهند کرد خصوصا این که عراقی ها حتی یک قرآن هم در دسترس بچه ها نگذاشته بودند. این باعث می شد که هر کس به دنبال یاد گرفتن قرآن - ولو یک آیه - از دیگران باشد.
چند روزی مخفیانه برای خودم زمزمه کردم. اما بالاخره بچه ها فهمیدند و اصرار بر این که باید قرآن بخوانی. صبح زود بود، گفتم: کدام سرباز نگهبان است؟ گفتند: فلانی. از اتفاق او خشن ترین، خبیث ترین و عقده ای ترین سرباز اردوگاه بود با کوچک ترین بهانه ای دمار از از روزگار بچه ها در می آورد.
دل را زدم به دریا و گفتم: بچه ها! به این شرط قرآن می خوانم که همه رو به قبله و سر به سجده بنشینید و اگر نگهبان پشت پنجره آمد و داد و فریاد کرد کسی توجه نکند. حرفم تمام نشده بود که همه رو به قبله نشستند - اگر تعریف از خود نباشد - صدای بلندی داشتم و احتیاجی به بلندگو نداشتم با آخرین صدا ( اوج صدا) شروع به تلاوت قرآن کردم دو دقیقه بعد سر و کله نگهبان پیدا شد خیلی عجیب بود بر خلاف انتظار ساکت و آرام در کنار پنجره ایستاد من با این منطق که هر چه بادا باد به کار خود ادامه دادم. بچه ها حسابی حال پیدا کرده بودند و صدای هق هق گریه بعضی ها به مصداق آیه: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَانًا وَعَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ** انفال / 2، ترجمه: مؤمنان، تنها کسانی هستند که هرگاه نام خدا برده شود، دلهاشان ترسان میگردد؛ و هنگامی که آیات او بر آنها خوانده می شود، ایمانشان فزونتر می گردد؛ و تنها بر پروردگارشان توکل دارند. *** بلند شده و گوش ها را نوازش می داد. چند دقیقه ای با همین حال گذشت. مسؤول آسایشگاه از ترس این که مبادا سرباز عراقی فکر بدی در سر داشته باشد بلند شد و از من خواست تا ساکت شوم. اما سرباز با اشاره به او فهماند هیس)). وقتی تلاوتم پایان پذیرفت همگی دیدیم که سرباز عراقی سر به دیوار گذاشته و حالت گریه به خود گرفته است. بعد هم به یک نحوی فهماند که چرا زود تمام کردید و راهش را گرفت و رفت.** ر. ک: ماهنامه بشارت 8 / 33 - 32.***