هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 573: چرا واقعه را نخواندید؟!

یادش به خیر، روزگار پرخاطره، زیبا و پر از صمیمیت اسارت را می گویم. جمعمان خیلی با هم مأنوس بود. گاه می نشستیم و با هم فکر می کردیم دلیل این همه مهربانی در میانمان چیست؟ آخر چگونه ممکن است یک جمعی در یک فای کوچک برای چندمین سال کنار هم باشند و بی مسأله و بی مشکل، زندگی را بگذرانند؟ اما بحمدالله ما شاهد این موهبت بودیم.
البته به لحاظ خودمان معمای ساده ای بود و جوابش چند کلمه ساده، انس اسیران با قرآن علاوه بر این که هر کسی به طور انفرادی با قرآن عالمی داشت برنامه های دسته جمعی مان نیز زیبا بود این برنامه ها نه تنها معنویت بچه ها را می افزود که حتی نگبهانان عراقی - همان آدم هایی که از میان خشن ترین، عقده ای ترین، و جنایتکارترین افراد ارتش عراق انتخاب شده بودند تا مبادا روحیه و معنویت اسیران ایرانی در قلب سنگشان تأثیر گذارد - را عمیقا تحت تأثیر قرار می داد. برای مثال سال 1365 شمسی را به یاد می آورم. اردوگاه شماره هفت رمادی معروف به بین القفسین آسایشگاه یک، بند دو. رسم شده بود که بچه ها هر شب پس از نماز عشاء، سوره مبارکه واقعه را به طور دسته جمعی و با صدای بلند می خواندند و سوره مبارکه الرحمن را نیز پس از اقامه نماز صبح. یک شب - اگر حافظه درست یاری کند - به خاطر برنامه مفصلی که به مناسبت دهه مبارکه فجر داشتیم بر خلاف عادت سوره واقعه را نخواندیم و سریع آماده برگزاری مراسم شدیم. محتوای برنامه هم مواردی چون سرود، گروه سرود، نمایش، سخنرانی، مسابقه و... بود. هر کس مشغول انجام مسؤولیت محوله خود بود. یکی داد می زد: گروه سرود در فلان گوشه جمع شوند، مسؤول تئاتر همکاران خود را فرا می خواند فردی با خوشمزه گی فریاد می زد: پس چی شد این برنامه؟ و خلاصه حال و هوایی داشتیم که یک باره با صدای نگهبان عراقی نفس ها در سینه حبس شد. خیلی ترسیدیم، همه فکر می کردیم برنامه لو رفته است بلافاصله خود را جمع و جور کردیم و به خیال خودمان تلاش می کردیم اوضاع را عادی جلوه دهیم.
عراقی فریاد زد: مسؤول قاعه! مسؤول آسایشگاه رفت پشت پنجره و داشت آماده میشد که چه جواب بدهد و چگونه او را سر در گم کند که سرباز عراقی گفت: فلانی، هر شب این موقع سوره واقعه را می خواندید و من مخفیانه این گوشه می ایستادم و با شما زمزمه می کردم چه شده که امشب، بلافاصله پس از نماز، مشغول کارهای دیگر شدید و سوره واقعه را نخواندید؟ جالب این است که او سوادی هم نداشت اما در اثر تکرار بچه ها، این سوره را حفظ کرده بود.** ر. ک: ماهنامه بشارت 9/ 38 - 39، بر اساس خاطره ای از روحانی آزاده عیسی نریمیسا.***

حکایت 574: تصیر امام خمینی لابه لای قرآن

برادر قاسم جعفری به نقل از روحانی آزاده حسین شاکری چنین حکایت می کند:
اواسط روز بود - سال 1366 شمسی، اردوگاه رمادیه 9، قاطع 1 - و آرامش خاصی بر جو آسایشگاه سه همچون دیگر آسایشگاه های قاطع ( بند) حکم فرما بود. تصویر کوچکی از امام خمینی قدس سره در دسترس بچه ها بود و به عنوان تیمن و تبرک - البته مخفیانه - دست به دست می گشت. در آن محیط بحرانی که دشمن مدام تلاش می کرد تا با شکنجه های جسمی، جسم بچه ها را بشکند و با شکنجه های روحی، روحیه آنان را خرد کند هر چند یک بار که دیده به تمثال مبارک امام می افتاد الحق و الانصاف تجدید روحیه ای می شد و نور امید را در دلها بر می افروخت.
آن روز هم کنار هم نشسته بودیم و عکس امام را نظاره می کردیم و به یاد آن جمال نورانی از سخنان پر معنایش می گفتیم و با خاطرات گفتنی و شنیدنی اش گل می گفتیم و گل می شنیدیم. نمی دانم چه شد که ناگهان قفل در به صدا در آمد تا آمدیم بجنبیم ستوان سامی و جمعی از سربازان عراقی وارد آسایشگاه شده بودند. همه گیج شده بودیم و رنگ از رخ برادری که عکس در دستش بود حسابی پریده بود. فریاد عراقی بلند شد: یا الله پنج نفر، پنج نفر بنشینید. می خواهیم تفتیش کنیم. شرایط سختی بود، چونم اگر عکس امام را می گرفتند نه تنها آن فرد را بلکه روزگار همه بچه ها
را سیاه می کردند. تنها یک جلد کلام الله مجید داخل آسایشگاه بود و برادری که عکس در دستش بود به فکرش رسید که آن را در لای همان قرآن بگذارد بچه ها ظاهری آرام داشتند ولی در دل ها آشوبی به پا بود همه آیه وَ جَعَلنَا** وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ یس / 9، ترجمه: و در پیش روی آنان سدّی قرار دادیم و در پشت سرشان سدّی و چشمانشان را پوشانده ایم لذا نمی بینند)).*** و آیة الکرسی))** بقره / 255.*** می خواندند. ستوان سامی دستور داد سربازان همه چیز را بر هم بریزند و خودنیز مستقیم به سراغ تنها قرآنی رفت که در طاقچه بود! درست صفحه ای را باز کرد که عکس امام در آن بود! با دیدن این صحنه دلهامان فرو ریخت چرا که او آدم ددمنشی بود. ما که زیر چشمی نگاه می کردیم عکس را می دیدیم ولی با کمال تعجب پس از یکی دو دقیقه صفحات را ورق زد! در طول یک ساعت و اندی که سربازان همه وسایل ما را - از ساک گرفته تا لای تشک و پتو و جیب پیراهن و بلوز و... - تفتیش می کردند، ستوان تمام صفحات قرآن را چندین بار ورق زد اما تصویر امام را ندید! پس از آن که کارشان تمام شد بیرون رفتند و همان برادر با آرامش خاطر رفت و عکس را برداشت.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 7/ 29.***

حکایت 575 : تو قدر آب چه دانی؟!

سال 1361ش بود. مدت زیادی بود که عراقی ها علی رغم همه ادعاهای مسلمانی که داشتند حتی از دادن قرآن - این کتاب انسان ساز الهی - به ما خودداری می کردند. چاره ای نبود جز آن که برادران از حافظه خود بهره جویند. خصوصا کار ما طلبه ها مشکل تر می شد. گاهی باید آیات و روایاتی را که در ذهن داشتیم با انگشت بر روی خاک می نوشتیم و گاه با ذغال یا سنگ گچی که احیانا در میان شن های داخل اردوگاه پیدا می شد بر روی دیوارها یا درها به منظور آموزش یادداشت می کردیم.
با این حال هر روز حرص و ولع دوستان جهت یادگیری قرآن بیشتر می شد. پس از چندی قرار شد که مسابقه والیبالی بین بچه ها برگزار شود. عراقی ها که از جریان مطلع شدند خواستند بگویند که مثلا از این حرکت پشتیبانی می کنند.لذا فرمانده اردوگاه اعلام کرد که به آسایشگاه تیم برنده یک جلد قرآن جایزه می دهد.
به محض این که این خبر پخش شد شور و شوق عجیبی اردوگاه را پر کرد تو گویی به تیم برنده کاپ پیروزی جام جهانی می دهند.
سرانجام مسابقه برگزار شد و تیم آسایشگاه ما به عنوان برنده معرفی شد. قرآن را که دادند غم و شادی با هم به سراغ ما آمد. چون معلوم شد که این قرآن را از خرمشهر به تاراج برده اند و مشاهده آن به یکباره یاد اشغال ظالمانه سرزمین های اسلامی مان را در اذهان زنده کرد.
به هر حال بچه ها فرصت را غنیمت شمردند و در تلاوت قرآن سعی بلیغ کردند فراموش نمی کنم که آن قرآن در طول 24 سال یک لحظه بر زمین نمی ماند و به طور نوبتی هر چند دقیقه در دست یکی از برادران بود.
راستی که آن روزها خوب قدر قرآن را می دانستیم و به قول یکی از بزرگان چه زیبا با قرآن آشتی کرده بودیم ای کاش همان حال و هوا تداوم داشته باشد.** ر. ک: ماهنامه بشارت 5 / 31 به قلم قاسم جعفری به نقل از روحانی آزادی برادر علی اصغر صالح آبادی.***
سل المصانع رکباً تهیم فی الفلواتی - تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی
سعدی))