هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 572 : باور نکردنی!

آن روزها اول دهه دوم خردادماه سال 1368 ما را به اردوگاه شماره 12 تکریت بردند. اگر حافظه درست یاریم کند دقیقا در آسایشگاه شماره هشت بودیم. جسته و گریخته از بیماری امام خمینی قدس سره و انتقال ایشان به بیمارستان به ما خبر می رسید. حقیقتش را بخواهید خیلی سخت بود و ما متعجب بودیم که چگونه قلب ها در سینه ها طاقت می آورد. چه نذر و نیازها که اسرا برای سلامتی امام نکردند و چه مجالس دعا و نیایشی که به پا نشد از جمله یک روز دسته جمعی به امید شفایش روزه گرفتیم. نزدیک مغرب بود برای نماز و افطار مهیا می شدیم که افسر اطلاعاتی مرا به اسم صدا زد. حسن رفسنجانی بیا اینجا! چون در مقابلش ایستادم، لبخندی زد که به اندازه همه تلخی ها برایم تلخ بود و بعد بی مقدمه گفت: خمینی ماتَ در چه اندیشه ای؟!
برایم خیلی سخت بود، بدنم لرزید، اما باید جوری برخورد می کردم که دشمن شاد نشود گفتم: تا ببینم. گفت: باور نمی کنی؟ خمینی مات خلاص)).
گفتم: قرآن می فرماید: باور نکن، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَیَّنُوا أَن تُصِیبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَی مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِینَ))؛** حجرات/ 6.*** یعنی: ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد، درباره آن تحقیق کنید، مبادا به گروهی از روی نادانی آسیب برسانید و از کرده خود پشیمان شوید)).
اخم کرد و ابرو در هم کشید و رفت. چند دقیقه بعد با فرمانده داخلی اردوگاه سر و کله اش پشت پنجره پیدا شد.
فرمانده پرسید: چند سال داری؟
گفتم: 22 سال.
گفت: فردا 22 چوب هدیه داری. حال بگو ببینم آیه ای که خواندی چه بود؟
دوباره خواندم: إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَیَّنُوا... .
فریاد زد: احمق! تو نظام ما را فاسق خطاب می کنی؟ نشانت خواهم داد! صبح روز بعد برای چندین دقیقه با مشت و لگد از من پذیرایی مفصلی کردند بعد مرا در مقابل نقیب جمال فرمانده اردوگاه - حاضر کردند.
پرسید: قرآن بلدی؟
گفتم: آری.
گفت: کمی بخوان، من هم به نیت امام شروع کردم: رَّحمِنِ الرّحیم الحَمدُ للهِ ربِّ العَالَمینَ...** سوره فاتحة الکتاب یا حمد.*** تا آخر خواندم.
گفت: نه. همان آیه دیشبی را بخوان. دیدم دست بردار نیست. با توکل به خدا یک بار دیگر و با صدای رسا خواندم: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَیَّنُوا أَن تُصِیبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْ...؛ هنوز خواندنم تمام نشده بود که با عصبانیت افتادند به جانم، حالا نزن کی بزن و بعد هم مرا روانه سلول کردند. اتاقکی یک در یک و نیم که من و چهار نفر دیگر چند روز در آن جا با انواع و اقسام ضرب و شتم پذیرایی می شدیم، اما خوشحال بودم که چگونه قرآن کریم در غم امام راحل، شادی را از دشمن گرفت و آنان را وادار به سکوت کرد.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 11 / 35 - 34 بر اساس نوشتاری از برادر حسن اصغری.***

حکایت 573: چرا واقعه را نخواندید؟!

یادش به خیر، روزگار پرخاطره، زیبا و پر از صمیمیت اسارت را می گویم. جمعمان خیلی با هم مأنوس بود. گاه می نشستیم و با هم فکر می کردیم دلیل این همه مهربانی در میانمان چیست؟ آخر چگونه ممکن است یک جمعی در یک فای کوچک برای چندمین سال کنار هم باشند و بی مسأله و بی مشکل، زندگی را بگذرانند؟ اما بحمدالله ما شاهد این موهبت بودیم.
البته به لحاظ خودمان معمای ساده ای بود و جوابش چند کلمه ساده، انس اسیران با قرآن علاوه بر این که هر کسی به طور انفرادی با قرآن عالمی داشت برنامه های دسته جمعی مان نیز زیبا بود این برنامه ها نه تنها معنویت بچه ها را می افزود که حتی نگبهانان عراقی - همان آدم هایی که از میان خشن ترین، عقده ای ترین، و جنایتکارترین افراد ارتش عراق انتخاب شده بودند تا مبادا روحیه و معنویت اسیران ایرانی در قلب سنگشان تأثیر گذارد - را عمیقا تحت تأثیر قرار می داد. برای مثال سال 1365 شمسی را به یاد می آورم. اردوگاه شماره هفت رمادی معروف به بین القفسین آسایشگاه یک، بند دو. رسم شده بود که بچه ها هر شب پس از نماز عشاء، سوره مبارکه واقعه را به طور دسته جمعی و با صدای بلند می خواندند و سوره مبارکه الرحمن را نیز پس از اقامه نماز صبح. یک شب - اگر حافظه درست یاری کند - به خاطر برنامه مفصلی که به مناسبت دهه مبارکه فجر داشتیم بر خلاف عادت سوره واقعه را نخواندیم و سریع آماده برگزاری مراسم شدیم. محتوای برنامه هم مواردی چون سرود، گروه سرود، نمایش، سخنرانی، مسابقه و... بود. هر کس مشغول انجام مسؤولیت محوله خود بود. یکی داد می زد: گروه سرود در فلان گوشه جمع شوند، مسؤول تئاتر همکاران خود را فرا می خواند فردی با خوشمزه گی فریاد می زد: پس چی شد این برنامه؟ و خلاصه حال و هوایی داشتیم که یک باره با صدای نگهبان عراقی نفس ها در سینه حبس شد. خیلی ترسیدیم، همه فکر می کردیم برنامه لو رفته است بلافاصله خود را جمع و جور کردیم و به خیال خودمان تلاش می کردیم اوضاع را عادی جلوه دهیم.
عراقی فریاد زد: مسؤول قاعه! مسؤول آسایشگاه رفت پشت پنجره و داشت آماده میشد که چه جواب بدهد و چگونه او را سر در گم کند که سرباز عراقی گفت: فلانی، هر شب این موقع سوره واقعه را می خواندید و من مخفیانه این گوشه می ایستادم و با شما زمزمه می کردم چه شده که امشب، بلافاصله پس از نماز، مشغول کارهای دیگر شدید و سوره واقعه را نخواندید؟ جالب این است که او سوادی هم نداشت اما در اثر تکرار بچه ها، این سوره را حفظ کرده بود.** ر. ک: ماهنامه بشارت 9/ 38 - 39، بر اساس خاطره ای از روحانی آزاده عیسی نریمیسا.***

حکایت 574: تصیر امام خمینی لابه لای قرآن

برادر قاسم جعفری به نقل از روحانی آزاده حسین شاکری چنین حکایت می کند:
اواسط روز بود - سال 1366 شمسی، اردوگاه رمادیه 9، قاطع 1 - و آرامش خاصی بر جو آسایشگاه سه همچون دیگر آسایشگاه های قاطع ( بند) حکم فرما بود. تصویر کوچکی از امام خمینی قدس سره در دسترس بچه ها بود و به عنوان تیمن و تبرک - البته مخفیانه - دست به دست می گشت. در آن محیط بحرانی که دشمن مدام تلاش می کرد تا با شکنجه های جسمی، جسم بچه ها را بشکند و با شکنجه های روحی، روحیه آنان را خرد کند هر چند یک بار که دیده به تمثال مبارک امام می افتاد الحق و الانصاف تجدید روحیه ای می شد و نور امید را در دلها بر می افروخت.
آن روز هم کنار هم نشسته بودیم و عکس امام را نظاره می کردیم و به یاد آن جمال نورانی از سخنان پر معنایش می گفتیم و با خاطرات گفتنی و شنیدنی اش گل می گفتیم و گل می شنیدیم. نمی دانم چه شد که ناگهان قفل در به صدا در آمد تا آمدیم بجنبیم ستوان سامی و جمعی از سربازان عراقی وارد آسایشگاه شده بودند. همه گیج شده بودیم و رنگ از رخ برادری که عکس در دستش بود حسابی پریده بود. فریاد عراقی بلند شد: یا الله پنج نفر، پنج نفر بنشینید. می خواهیم تفتیش کنیم. شرایط سختی بود، چونم اگر عکس امام را می گرفتند نه تنها آن فرد را بلکه روزگار همه بچه ها
را سیاه می کردند. تنها یک جلد کلام الله مجید داخل آسایشگاه بود و برادری که عکس در دستش بود به فکرش رسید که آن را در لای همان قرآن بگذارد بچه ها ظاهری آرام داشتند ولی در دل ها آشوبی به پا بود همه آیه وَ جَعَلنَا** وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ یس / 9، ترجمه: و در پیش روی آنان سدّی قرار دادیم و در پشت سرشان سدّی و چشمانشان را پوشانده ایم لذا نمی بینند)).*** و آیة الکرسی))** بقره / 255.*** می خواندند. ستوان سامی دستور داد سربازان همه چیز را بر هم بریزند و خودنیز مستقیم به سراغ تنها قرآنی رفت که در طاقچه بود! درست صفحه ای را باز کرد که عکس امام در آن بود! با دیدن این صحنه دلهامان فرو ریخت چرا که او آدم ددمنشی بود. ما که زیر چشمی نگاه می کردیم عکس را می دیدیم ولی با کمال تعجب پس از یکی دو دقیقه صفحات را ورق زد! در طول یک ساعت و اندی که سربازان همه وسایل ما را - از ساک گرفته تا لای تشک و پتو و جیب پیراهن و بلوز و... - تفتیش می کردند، ستوان تمام صفحات قرآن را چندین بار ورق زد اما تصویر امام را ندید! پس از آن که کارشان تمام شد بیرون رفتند و همان برادر با آرامش خاطر رفت و عکس را برداشت.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 7/ 29.***