هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 570: قوم کافر

برادر آزاده محمد رضا بروجی چنین نقل نموده اند: هنگام نماز ظهر بود و یکی از سربازان عراقی در آسایشگاه مشغول قدم زدن بود. او در حین راه رفتن به سراغ یکی از نمازگزاران رفت و به طور پنهان به ذکر قنوتش گوش کرد. آن اسیر طبق معمول این آیه را می خواند: رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَیْنَا صَبْرًا وَ ثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَی الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ.** بقره / 250، ترجمه: پروردگارا! پیمانه شکیبایی و استقامت را بر ما بریز و قدمهای ما را ثابت بدار و ما را بر جمعیت کافران پیروز گردان.***
سرباز عراقی با شنیدن این آیه بر آشفت و گفت: منظور تو از قوم الکافرین ما هستیم، به همین دلیل آن سیر را به مدت ده شب زندانی کردند.** ر. ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 4 / 304 به نقل از: نماز در اسارت / 111.***

حکایت 571 : سپاهیان محمد صلی الله علیه و آله و سلم))

برادر آزاده داوود اسکندری از دوران اسارت چنین نقل نموده: گاهی عراقی ها به بهانه های گوناگون، نفراتی برای تنبیه انتخاب می کردند. یک روز ضابط ( افسر) عراقی که به همراه چند سرباز وارد آسایشگاه شد و پس از به خط کردن بچه ها، رو به همراهان خود کرد و گفت: به نظر شما کدام را انتخاب کنیم؟ یکی از سربازها که فرد ناپاکی بود در پاسخ او شروع به خواندن این آیه شریفه کرد: سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ... .** فتح / 29، ترجمه: ((نشانه آن ها در صورتشان از اثر سجده نمایان است...)).*** و سپس با خنده ای نفرت انگیز، مشغول انتخاب کردن عزیزانی شد که جای مهر بر پیشانیشان نقش بسته بود.** ر. ک: سرگذشتهای تلخ و شیرین قرآن 4 / 184، به نقل از: نماز در اسارت / 16.***

حکایت 572 : باور نکردنی!

آن روزها اول دهه دوم خردادماه سال 1368 ما را به اردوگاه شماره 12 تکریت بردند. اگر حافظه درست یاریم کند دقیقا در آسایشگاه شماره هشت بودیم. جسته و گریخته از بیماری امام خمینی قدس سره و انتقال ایشان به بیمارستان به ما خبر می رسید. حقیقتش را بخواهید خیلی سخت بود و ما متعجب بودیم که چگونه قلب ها در سینه ها طاقت می آورد. چه نذر و نیازها که اسرا برای سلامتی امام نکردند و چه مجالس دعا و نیایشی که به پا نشد از جمله یک روز دسته جمعی به امید شفایش روزه گرفتیم. نزدیک مغرب بود برای نماز و افطار مهیا می شدیم که افسر اطلاعاتی مرا به اسم صدا زد. حسن رفسنجانی بیا اینجا! چون در مقابلش ایستادم، لبخندی زد که به اندازه همه تلخی ها برایم تلخ بود و بعد بی مقدمه گفت: خمینی ماتَ در چه اندیشه ای؟!
برایم خیلی سخت بود، بدنم لرزید، اما باید جوری برخورد می کردم که دشمن شاد نشود گفتم: تا ببینم. گفت: باور نمی کنی؟ خمینی مات خلاص)).
گفتم: قرآن می فرماید: باور نکن، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَیَّنُوا أَن تُصِیبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَی مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِینَ))؛** حجرات/ 6.*** یعنی: ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد، درباره آن تحقیق کنید، مبادا به گروهی از روی نادانی آسیب برسانید و از کرده خود پشیمان شوید)).
اخم کرد و ابرو در هم کشید و رفت. چند دقیقه بعد با فرمانده داخلی اردوگاه سر و کله اش پشت پنجره پیدا شد.
فرمانده پرسید: چند سال داری؟
گفتم: 22 سال.
گفت: فردا 22 چوب هدیه داری. حال بگو ببینم آیه ای که خواندی چه بود؟
دوباره خواندم: إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَیَّنُوا... .
فریاد زد: احمق! تو نظام ما را فاسق خطاب می کنی؟ نشانت خواهم داد! صبح روز بعد برای چندین دقیقه با مشت و لگد از من پذیرایی مفصلی کردند بعد مرا در مقابل نقیب جمال فرمانده اردوگاه - حاضر کردند.
پرسید: قرآن بلدی؟
گفتم: آری.
گفت: کمی بخوان، من هم به نیت امام شروع کردم: رَّحمِنِ الرّحیم الحَمدُ للهِ ربِّ العَالَمینَ...** سوره فاتحة الکتاب یا حمد.*** تا آخر خواندم.
گفت: نه. همان آیه دیشبی را بخوان. دیدم دست بردار نیست. با توکل به خدا یک بار دیگر و با صدای رسا خواندم: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَیَّنُوا أَن تُصِیبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْ...؛ هنوز خواندنم تمام نشده بود که با عصبانیت افتادند به جانم، حالا نزن کی بزن و بعد هم مرا روانه سلول کردند. اتاقکی یک در یک و نیم که من و چهار نفر دیگر چند روز در آن جا با انواع و اقسام ضرب و شتم پذیرایی می شدیم، اما خوشحال بودم که چگونه قرآن کریم در غم امام راحل، شادی را از دشمن گرفت و آنان را وادار به سکوت کرد.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 11 / 35 - 34 بر اساس نوشتاری از برادر حسن اصغری.***