هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 569: خواب بودیم یا بیدار؟!

حدود چهار الی پنج ماه مسئولیت نگهبانی بند 1 و 2 اردوگاه 11 تکریت با گروهبان دومی به نام معروف بو که با فارسی آشنایی داشت و شکنجه های زیادی به برادران روا داشت.
او به کمک جاسوسانی که داشت، افراد بانفوذ و با سواد را از بین بچه ها شناسایی کرده، به سختی تنبیه می کرد یکی از آن افراد، روحانی جوانی بود به نام شیدالله که به اسراء آموزش قرآن می داد.
گروهبان معروف او را شناسایی کرد و به بازجویی برد او حافظ 13 جزء از قرآن بود و چهره بسیار صمیمی و دوست داشتنی داشت. بعد از بازجویی مقدماتی، او را آزاد کردند، ولی همه می دانستند که تنبیه سختی در انتظار اوست. دوستان برای سلامتی او صلوات نذر کردند تا سالم بماند. روز تنبیه فرا رسید همه نگران شدند بچه ها دور تا دور اردوگاه نشسته بودند و زانوی غم بغل گرفته بودند ذکر می گفتند و دعا می کردند.
چند نفری که دور هم نشسته بودیم تصمیم گرفتیم تفالی به قرآن بزنیم. قرآن را باز کردیم و این آیه شریفه آمد:
یا نَارُ کُونی بَرداً و سَلاماً عَلی اءِبرَاهیمَ.** انبیاء / 69.***
یعنی: ای آتش! بر ابراهیم سرد و سالم باش)). فهمیدیم هیچ خطری شید الله را تهدید نمی کند، اما چگونه؟!
بعد از آن که مقداری او را در اردوگاه گرداندند صدایش زدند همه وحشت زده شده بودیم اما علی رغم تصور ما، دیدیم که دو عدد سمون شبیه نان فانتزی به او دادند و گفتند: برو، تعجب همه ما را فرا گرفته بود و نمی دانستیم خواب هستیم یا بیدار، در آن زمان بود که فهمیدیم که حقیقتا راست گفت خدای بزرگ و بلندمرتبه.** ر. ک: ماهنامه بشارت، شماره 16 / 46 بر اساس خاطره ای از ر ستاوند)).***

حکایت 570: قوم کافر

برادر آزاده محمد رضا بروجی چنین نقل نموده اند: هنگام نماز ظهر بود و یکی از سربازان عراقی در آسایشگاه مشغول قدم زدن بود. او در حین راه رفتن به سراغ یکی از نمازگزاران رفت و به طور پنهان به ذکر قنوتش گوش کرد. آن اسیر طبق معمول این آیه را می خواند: رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَیْنَا صَبْرًا وَ ثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَی الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ.** بقره / 250، ترجمه: پروردگارا! پیمانه شکیبایی و استقامت را بر ما بریز و قدمهای ما را ثابت بدار و ما را بر جمعیت کافران پیروز گردان.***
سرباز عراقی با شنیدن این آیه بر آشفت و گفت: منظور تو از قوم الکافرین ما هستیم، به همین دلیل آن سیر را به مدت ده شب زندانی کردند.** ر. ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 4 / 304 به نقل از: نماز در اسارت / 111.***

حکایت 571 : سپاهیان محمد صلی الله علیه و آله و سلم))

برادر آزاده داوود اسکندری از دوران اسارت چنین نقل نموده: گاهی عراقی ها به بهانه های گوناگون، نفراتی برای تنبیه انتخاب می کردند. یک روز ضابط ( افسر) عراقی که به همراه چند سرباز وارد آسایشگاه شد و پس از به خط کردن بچه ها، رو به همراهان خود کرد و گفت: به نظر شما کدام را انتخاب کنیم؟ یکی از سربازها که فرد ناپاکی بود در پاسخ او شروع به خواندن این آیه شریفه کرد: سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ... .** فتح / 29، ترجمه: ((نشانه آن ها در صورتشان از اثر سجده نمایان است...)).*** و سپس با خنده ای نفرت انگیز، مشغول انتخاب کردن عزیزانی شد که جای مهر بر پیشانیشان نقش بسته بود.** ر. ک: سرگذشتهای تلخ و شیرین قرآن 4 / 184، به نقل از: نماز در اسارت / 16.***