هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 567: چه خوب، راحت شدیم

مدتی از اقامت ما در اردوگاه موصل دو یک قدیم می گذشت. بچه ها الحق و الانصاف روحیه ای بالا و حال و هوای خوبی داشتند. ولی یکی از مسایل آزار دهنده اسرا در اردوگاه ما، وجود تعدادی از افراد غیر نظامی بود که به هنگام خروج غیرقانونی از ایران به سمت کویت، توسط نیروهای عراقی دستگیر شده بودند. گرچه بسیاری از آنان همچون هر ایرانی با شرافت دیگری، سرشان در کار خودشان بود، ولی تعدادی هم تا می توانستند بچه ها را اذیت می کردند و با توجه به این که عرب زبان هم بودند تبدیل به یک قطب جاسوسی برای عراقی ها شده بودند. یکی از آن ها شخصی بود به نام ع ز که نقش مترجم رسمی عراقی ها را بازی می کرد و گاه در اتاق های شکنجه، خود به جای سربازان عراقی شکنجه می کرد. او سخت تحت حمایت عراقی ها بود و می کوشید تا با فریب و دغل، عده ای را جذب کند و یک باند قوی جاسوسی به راه اندازد در همان حین که بچه ها از او و همدستانش به تنگ آمده بودند. عراقی ها تعدادی دیگر از هواداران گروهک های محارب را نیز به اردوگاه آوردند. به نظر می سید این کار عراقی ها خیلی حساب شده انجام گرفته است. لذا باید چاره ای می اندیشیدیم. بچه ها به این فکر افتادند که ع ز را که سرگروه جاسوسان بود یک گوشمالی درست و حسابی بدهند تا دیگران نیز حساب کار خود را بکنند البته کار خطرناکی بود چون اگر عراقی ها
می فهمیدند نه تنها سلولهای انفرادی و شکنجه های سازمان استخبارات بغداد، بلکه احتمال اعدام هم در انتظارش می بود. ولی به هر حال باید کاری میشد. آن روز صبح طبق معمول نماز جماعت اقامه شد، هنوز مشغول تعقیبات نماز بودم که برادر ید الله آمد پیش من و با همان لهجه شیرین اصفهانی گفت: حاجی یک استخاره بگیر. جواب استخاره این آیه شریفه آمد: اءِذهَب اِلی فِرعَونَ اءنَّهُ طَغی **طه / 24.*** با تبسم گفتم: چه در سر داری؟ گفت: جواب چیه؟ گفتم: خوبه. آیه می فرماید: برو سراغ فرعون که زیادی گردن کشی کرده است. لبخندی زد بعد هم تشکر کرد و رفت. بعد از ظهر همان روز مشغول استراحت بودیم که به طور غیر عادی با صدای صوت عراقی ها از جای برخاستیم. سراسیمه به داخل اردوگاه ریختند و همه را داخل آسایشگاه جای دادند. بعد هم خبر آمد که گوش ع ز را بریده اند. ولوله ای به پا شده بود. یکی می گفت: کی این کار را کرده است؟ دیگری می گفت: عراقی ها بدجوری انتقام می گیرند. اما با همه این احتمالات، واقعا خوشحال بودند چون می دانستند بار دیگر امنیت ایجاد می شود و جاسوسها حساب کارشان را خواهند کرد. در همین اثنا برادر ید الله سری به من زد و گفت: حاجی دستت درد نکنه استخاره ات حرف نداشت: اءِذهَب اِلی فِرعَونَ اءنَّهُ طَغی گردن گردن کش بریده شد. ماجرا طولانی است، اما همان حادثه باعث شد که جاسوسان اعتصاب کنند و به عراقی ها گفتند: ما امنیت نداریم باید ما را به جای دیگری منتقل کنید و همان هم شد.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 6 / 35، به قلم: برادر قاسم جعفری.***

حکایت 568: فضای معنوی

سال 1367ش در منطقه شلمچه اسیر شدیم تقدیر بر این بود که سردار حاج باقری معاون لشکر 41 ثار الله هم با یک دست قطع شده، در کنار ما باشد. علی رغم همه تفتیش هایی که عراقی ها در خط اول و پشت جبهه به عمل آوردند او توانسته بود یک جلد قرآن منتخب یازده سوره ای را به داخل اردوگاه برساند پس از مدتی یکی از عراقی هااز وجود این قرآن مطلع شد اما به هر صورتی که بود او را راضی کردیم تا آن را از ما نگیرد. بعد هم با هر مصیبتی که بود بالاخره مداد شکسته و خودکاری گیر آوردیم و شروع کردیم به نسخه برداری از روی همان قرآن. هر یک از بچه ها اگر کاغذ یا مقوایی به دستش می رسید، بلافاصله یک نسخه برای خود می نوشت.
ماجرا از این جا شروع شد که یک روز به مناسبتی این آیه را برای یکی از دوستانم نوشتم: وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ**یس / 9. ***یعنی: ما فرا روی کافران سدّی و پشت سرشان سدّی نهاده و پرده ای بر چشمانشان فرو گسترده ایم در نتیجه نمی توانند بینند)).
نمی دانم چه شد که سرباز عراقی این نوشته را از دست او گرفت و شروع کرد به بهانه جویی کردن که آیا منظورتان از این آیه ماییم و شما ما را کافر می دانید؟ این را چه کسی نوشته است؟ او هم با ساده دلی گفت: سید محمود. همین طور که از من پرس و جو می کرد یکی از افرادی که برای عراقی ها جاسوسی می کرد آن جا بود و خطا به افسر عراقی گفت: این ها مگر قرآن هم دارند؟! پرسید: قرآن مال کیست؟ گفتم: مال خودم. قد و بالای کوچک و جسم نحیف و لاغرم را ورانداز کرد و گفت: تو کوچکتر از این حرفهایی، باید آن فرد اصلی را لو بدهی. دیگر سربازها را هم صدا زد و شروع کردند به تفتیش. شاید حدود سه گونی پر از کاغذهایی که قرآن بر آن ها نوشته شده بود را از آسایشگاه ما جمع کردند.
آن شب مرا پیش نقیب جمال فرمانده اردوگاه بردند. درست یادم نیست ولی فکر می کنم خودش به تنهایی حدود سیصد چهارصد سیلی به صورت زد. بعد هم به دست سربازانش سپرد. از ساعت 9 شب الی 30/3 دقیقه صبح یکسره مرا می زدند. هر بار که سر و صورتم پر از خون می شد، با الکل شستشو می دادند و دوباره می زدند از این روی چند بار لباس و دست نقیب جمال خونی شد و مجبور شد هر بار لباسش را عوض کند و دوباره مشغول زدن می شد.در این میان، یکی از جاسوس ها خبر داده بود که سید محمد ( من) هم خودش روحانی است و هم پدرش. نقیب با شنیدن این خبر با آن هیکل غولی که داشت، با هیجان و غضب خاصی لگدی پراند که احساس کردم اگر به من بخورد حتما می میرم. لذا با هر زحمتی که بود جا خالی دادم و این باعث شد که او محکم به زمین بخورد.
بنابراین غیظ و غضبش دوچندان شد. چون فکر می کرد که آبرویش پیش سربازان و اسراء رفته است.
خلاصه، آن شب بلایی به سرم آوردند که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. و بعد مرا جدا کردند و بردند پیش 5 6 نفر از کسانی که به مرض گال مبتلا شده بودند پنج روز با آنان بودم، دل آن ها به حالم سوخت و به سربازان عراقی گفتند: شما می دانید که مرض ما مسری است و اگر هم می خواهید سید محمود را تنبیه کنید به گونه ای دیگر تنبیه کنید. بالاخره پس از پنج روز مرا به قسمت خدمات تبعید کردند داستان خدماتی ها هم این بود که حدود صدنفر از سست ایمان ها را یک جا جمع کرده بودند و از آنان کمال سوءاستفاده را می نمودند. لحظه بردن من به جمع آن ها تماشایی بود چون سرباز عراقی مرا اینگونه معرفی کرد: ایشان دعانویس است آوردیم پیش شما تا خوب از او پذیرایی کنید در ضمن مواظب باشید تا سحرتان نکند. بعد از رفتن او با مشت و لگد مفصل پذیرایی شدم اما در آن جا خیلی دلم گرفت چون حتی یک نفر از آنان هم نماز نمی خواند که هیچ بلکه خیلی از چیزهای دیگر که گفتنش بیحایی می خواهد می گفتند. اما من ناامید نشدم و با توکل به خدا فعالیت فرهنگی را شروع کردم. اول هم رفتم سراغ همشهریان خودم و مدت زیاد نگذشت که هشتاد و نه نفر از آنان نمازخوان شدند و در مقابل بسیاری از خواسته های نامشروع عراقی ها ایستادند.
من این موفقیتها را از برکت همان قرآنی می دانم که جو ما را قرآنی کرده بود و هزار نفر آن یازده سوره را حفظ کرده بودند و معنویت قرآن سبب آن همه تحول شده بود.

حکایت 569: خواب بودیم یا بیدار؟!

حدود چهار الی پنج ماه مسئولیت نگهبانی بند 1 و 2 اردوگاه 11 تکریت با گروهبان دومی به نام معروف بو که با فارسی آشنایی داشت و شکنجه های زیادی به برادران روا داشت.
او به کمک جاسوسانی که داشت، افراد بانفوذ و با سواد را از بین بچه ها شناسایی کرده، به سختی تنبیه می کرد یکی از آن افراد، روحانی جوانی بود به نام شیدالله که به اسراء آموزش قرآن می داد.
گروهبان معروف او را شناسایی کرد و به بازجویی برد او حافظ 13 جزء از قرآن بود و چهره بسیار صمیمی و دوست داشتنی داشت. بعد از بازجویی مقدماتی، او را آزاد کردند، ولی همه می دانستند که تنبیه سختی در انتظار اوست. دوستان برای سلامتی او صلوات نذر کردند تا سالم بماند. روز تنبیه فرا رسید همه نگران شدند بچه ها دور تا دور اردوگاه نشسته بودند و زانوی غم بغل گرفته بودند ذکر می گفتند و دعا می کردند.
چند نفری که دور هم نشسته بودیم تصمیم گرفتیم تفالی به قرآن بزنیم. قرآن را باز کردیم و این آیه شریفه آمد:
یا نَارُ کُونی بَرداً و سَلاماً عَلی اءِبرَاهیمَ.** انبیاء / 69.***
یعنی: ای آتش! بر ابراهیم سرد و سالم باش)). فهمیدیم هیچ خطری شید الله را تهدید نمی کند، اما چگونه؟!
بعد از آن که مقداری او را در اردوگاه گرداندند صدایش زدند همه وحشت زده شده بودیم اما علی رغم تصور ما، دیدیم که دو عدد سمون شبیه نان فانتزی به او دادند و گفتند: برو، تعجب همه ما را فرا گرفته بود و نمی دانستیم خواب هستیم یا بیدار، در آن زمان بود که فهمیدیم که حقیقتا راست گفت خدای بزرگ و بلندمرتبه.** ر. ک: ماهنامه بشارت، شماره 16 / 46 بر اساس خاطره ای از ر ستاوند)).***