هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 565: استخاره فیض کاشانی

گویند: مولی محمد محسن فیض کاشانی با خبر شد که علامه سیدماجد بحرانی به شیراز آمده است و فیض کاشانی خود در شهر قم ساکن بود فلذا قصد آن نمود که به شیراز آمده و از محضر علمی علامه ماجد بحرانی استفاده ببرد. پدر و مادر فیض کاشانی در اجازه دادن به ایشان تردید نمودند. و در نهایت قرار بر این شد که به استخاره با قرآن متوسل شوند وهر چه مضمون استخاره بود بدان عمل نمایند. وقتی که قرآن را به نیت استخاره گشودند این آیه شریفه آمد:
فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَآئِفَةٌ لِّیَتَفَقَّهُواْ فِی الدِّینِ وَ لِیُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ.** توبه / 122.***
یعنی: چرا از هر گروهی از آنان، طایفه ای کوچ نمی کند (و طایفه ای در مدینه بماند)، تا در دین (و معارف و احکام اسلام) آگاهی یابند و به هنگام بازگشت بسوی قوم خود، آنها را بیم دهند؟! شاید (از مخالفت فرمان پروردگار) بترسند، و خودداری کنند.))** ر. ک: زهر الربیع / 180 179.
نکته: در ادامه حکایت فوق چنین آمده است: پس از استخاره با قرآن و تجلی آیه ای که صریح تر از آن آیه ای وجود نداشت، به دیوان منسوب به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تفال زدند که این ابیات نمودار شد:
تغربعن الاوطان فی طلب العلی - و سافر ففی الاسفار خمس فوائد
تفرج هَمّ و اکتساب معیشة - و علم و آداب و صحبة ماجد
فان قیل فی الاسفار ذل و محنة - و قطع الفیافی و ارتکاب الشدآئد
فموت الفتی خیر له من معاشه - بدار هوان بین واش و حاسد
این ابیات نیز مناسبترین ابیات با مسأله مورد نظر بود به ویژه عبارت صحبة ماجد در مصرع چهارم آن.***

بخش سیزدهم: خاطرات قرآنی ، فصل اول: خاطرات آزادگان

لَقَد کانَ فی قَصَصِهِم عِبرَة لِاُولی الأَلبابِ.
یوسف / 111.

حکایت 566 : از عهده شکرش که بر آید؟!

سال 1369 ش. سال سوم دانشگاه را می خواندم. در آن زمان، به اتفاق برخی از دوستان، میل و علاقه زیادی به خواندن قرآن داشتیم و مخصوصا در ایام مشکلات روحی و فشارهای ناشی از دوری از منزل، قرآن کمک خوبی برای ما بود. در آن سال، جمعی از برادران آزاده به دانشگاه دعوت شدند، مراسم بسیار با شکوهی برگزار شد که نظیرش را در طول تحصیل، دیگر ندیدم. پس از چند روز جلساتی ترتیب داده شد تا برادران آزاده به ذکر خاطرات خود بپردازند. یکی از برادران عزیز در ضمن صحبتهایش به این مطلب اشاره کرد که در ایام اسارت قسمت ما و قسمت دیگر اردوگاه با انبوهی از اسراء، اجازه داشتند تنها یک قرآن را در اختیار داشته باشند و بچه های ما هر از گاهی، مثلا با فواصل یک یا دو ماهه، توفیق دست یافتن به قرآن را پیدا می کردند و به غیر از آن، دسترسی به قرآن ممنوع بود.
حتی زمانی، عراقی ها کاغذی را از یکی از بچه ها به دست آوردند که بر روی آن آیة الکرسی نوشته شده بود. وی را به بیرون بردند و با کابل پشت او را سیاه کردند. داشتن قلم و کاغذ هم به کلی ممنوع بود. در فرصت کوتاهی که قرآن به دست بچه ها می رسید، آیات را به کمک سوزن سرنگ و به طور مخفیانه بر روی ساعد خود حک و آن ها را حفظ می کردند و پس از حفظ قسمتی از آیات با مرطوب ساختن ساعد آن ها را پک و آیات دیگری را جایگزین می کردند. برخی از دوستان هم با مخلوط کردن برخی مایعات و مواد به اصطلاح نوعی جوهر ساخته بودند و با آن بر روی کاغذهای پودر رختشویی و یا کاغذ سیگار نگهبان ها می نوشتند که البته کاری پرزحمت و خطرناک بود. این برادر آزاده سخنی را به زبان آورد که برای ما و همه علاقه مندان قرآن تکان دهنده و معنی دار بود و آن این که: ما قبل از اسارت، حتی برای یک بار خدا را به این جهت که کتاب او در دسترس ماست شکر نکرده بودیم)).** ر. ک: ماهنامه بشارت 2. 29 28، به قلم: برادر ابوالفضل خوش منش.***
از دست و زبان که بر آید - کز عهده شکرش به در آید؟
سعدی))