هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 563 : فال نیک

در بعض کتب تاریخیه است که: چون سلطان محمود غزنوی عزم هندوستان کرد در یکی از بلاد عبورش افتاد به طریقی که اطفال از آن عبور می کردند چون اطفال نظرشان به کوکبه سلطان افتاد، قرآن ها را سر دست گرفته و در کنار راه ایستادند. سلطان محمود از طفلی سؤال کرد: چه درس می خوانی؟ آن طفل عرض کرد: قرآن. سلطان پرسید: چه سوره ای می خوانی از قرآن؟ آن طفل گفت: سوره اءَذَا جَاءَ نَصرُ اللهَ وَالفَتحُ** نصر / 1. ترجمه: هنگامی که یاری خدا و پیروزی فرا رسد.*** طفلی دیگر خطاب به آن طفل گفت: چرا دروغ گفتی درس امروزت سوره عبس))** عبس: چهره در هم کشید (و عبوس شد).*** بوده است. آن طفل گفت: چون سلطان به جنگ کفار می روند اگر می گفتم که سوره عبس می خوانم شاید حضرت سلطان فال بد به دل می گذرانیدند یا آن که دیگری از سپاهیان آن را فال بد می پنداشت. فلذا گفتم: اءَذَا جَاءَ نَصرُ اللهَ وَالفَتحُ. که سلطان فال نیک بزند و خوشحال شود. سلطان محمود از این ذکاوت ( تیزهوشی) آن طفل و حُسن انتقال او خوشش آمد و مبلغ کثیری به او عطیه داد.** ر. ک: کشکول الناشریه 1 / 65.***

حکایت 564 : کند همجنس با همجنس بازی

علامه حسن زاده آملی در کتاب هزار و یک نکته، می نویسد: در امر خطبه** خواستگاری.*** خبیثه ای،** دختری پلید و ناپاک. ***استخاره از من خواستند. گفتم: آن، که او را طلب کند همانند او جلب** خبیث و پلید*** است که: الخبیثات للخبیثین** نور / 26: ترجمه، زنان ناپاک از آن مردان ناپاکند.*** دیگر چه حاجت به استخاره؟ کیف کان** به هر حال.*** با ابرام و الحاح **سرسختی و اصرار. ***متقاضی، مصحف عزیز را گشودم، این کریمه مبارکه آمد: وَ یَجْعَلَ الْخَبِیثَ بَعْضَهُ عَلَیَ بَعْضٍ فَیَرْکُمَهُ جَمِیعاً فَیَجْعَلَهُ فِی جَهَنَّمَ أُوْلَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ؛** انفال / 37، ترجمه: و ناپاکها را روی هم بگذارد، و همه را متراکم سازد، و یکجا در دوزخ قرار دهد؛ و اینها هستند زیانکاران. ***سبحان الله، که بعد دیده ایم خبیث از آن کثیف تر و خبیثه از آن پلیدتر است.** ر. ک: هزار و یک نکته / 197، نکته 389.***

حکایت 565: استخاره فیض کاشانی

گویند: مولی محمد محسن فیض کاشانی با خبر شد که علامه سیدماجد بحرانی به شیراز آمده است و فیض کاشانی خود در شهر قم ساکن بود فلذا قصد آن نمود که به شیراز آمده و از محضر علمی علامه ماجد بحرانی استفاده ببرد. پدر و مادر فیض کاشانی در اجازه دادن به ایشان تردید نمودند. و در نهایت قرار بر این شد که به استخاره با قرآن متوسل شوند وهر چه مضمون استخاره بود بدان عمل نمایند. وقتی که قرآن را به نیت استخاره گشودند این آیه شریفه آمد:
فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَآئِفَةٌ لِّیَتَفَقَّهُواْ فِی الدِّینِ وَ لِیُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ.** توبه / 122.***
یعنی: چرا از هر گروهی از آنان، طایفه ای کوچ نمی کند (و طایفه ای در مدینه بماند)، تا در دین (و معارف و احکام اسلام) آگاهی یابند و به هنگام بازگشت بسوی قوم خود، آنها را بیم دهند؟! شاید (از مخالفت فرمان پروردگار) بترسند، و خودداری کنند.))** ر. ک: زهر الربیع / 180 179.
نکته: در ادامه حکایت فوق چنین آمده است: پس از استخاره با قرآن و تجلی آیه ای که صریح تر از آن آیه ای وجود نداشت، به دیوان منسوب به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تفال زدند که این ابیات نمودار شد:
تغربعن الاوطان فی طلب العلی - و سافر ففی الاسفار خمس فوائد
تفرج هَمّ و اکتساب معیشة - و علم و آداب و صحبة ماجد
فان قیل فی الاسفار ذل و محنة - و قطع الفیافی و ارتکاب الشدآئد
فموت الفتی خیر له من معاشه - بدار هوان بین واش و حاسد
این ابیات نیز مناسبترین ابیات با مسأله مورد نظر بود به ویژه عبارت صحبة ماجد در مصرع چهارم آن.***