هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 561 : استخاره ناب!

مرحوم آیت الله محسنی ملایری از بندگان خوب خدا بود. ایشان مردی پاک سیرت و نیکو سریرت و از شاگردان عارف کامل حضرت آیت الله میرزا جواد ملکی تبریزی بودند. استخاره های بسیار عجیبی می نمودند. آیت الله سید عباس حسینی کاشانی درباره یکی از استخاره های شگفت ایشان چنین نقل نموده است:
روزی ایشان به منزل ما آمده و استخاره می خواستند. آیت الله محسنی برای او استخاره کرد من نزدیک آیت الله محسنی نشسته بودم یک آیه آمد ایشان به حاج افشار فرمودند: گویا شما می خواهید برای پسرتان دختری را عقد کنید؟ گفت: بلی، همینطور است. بعد فرمودند: مثل این که مقداری از کارها و حرفهایش هم زده شده؟ گفت: بلی. ایشان تاملی کرد و فرمود: به هر حال دختر خوبی است واگر تا فردا ظهر این کار را انجام ندهید، رقیبی دارید که از شما پیشی می گیرد و شما ضرر می کنید. حاج افشار این مطلب را نیز کاملاً تایید کرد و گفت: اتفاقا رقیب را هم می شناسیم و درست همانطور است که می فرمایید.
آیت الله سید عباس حسینی کاشانی چنین ادامه می دهد: به هر حال این کار ( مراسم عقد و عروسی پسر حاج افشار) انجام شد. هفت، هشت ماه از این حکایت گذشت، یک روزی من آیت الله ملایری و اخوان مرعشی را به منزل دعوت کرده بودم. هنگام ظهر بود چون غذا خوردیم، میهمانان خوابیدند، وقتی آقای محسنی ملایری بیدار شدند، شخصی در زد و گفت: استخاره ای می خواهم من به آقای محسنی ملایری گفتم: شما استخاره کنید. ایشان نیز استخاره کردند و من توجه کردم، دیدم همان آیه ای که برای استخاره حاج افشار آمده بود برای این شخص نیز آمد. ایشان رو کردند به آن شخص و فرمودند: اگر این کار را انجام دهید در چاهی خواهید افتاد که خلاصی از آن برای شما امکان ندارد و ممکن است به مرگ شما بیانجامد. آن شخص بسیار تعجب نموده، تشکر کرد و رفت. بعدها ما فهمیدیم که آن شخص طلافروش بوده و می خواسته چند کیلو طلا را به طور قاچاق از کشور خارج کند. من نیز از این استخاره تعجب کردم و به ایشان عرض کردم: آقا! من می خواهم یک سؤالی از شما بپرسم. فرمودند: خودم می دانم چه می خواهی بپرسی. گفتم: آقا! من نفهمیدم که حکایت ایندو استخاره چه شد و مطلب را برایشان توضیح دادم. ایشان فرمودند: من یک مطلبی را می خواهم به شما بگویم. اگر قول دهید که تا من زنده هستم آن را به هیچ کس نگویید، برایتان بگویم. گفتم: قول می دهم. فرمود: واقعیتش این است که من وقتی قرآن را باز می کنم از قرآن چیزی نمی فهمم. اما یکی در گوشم می گوید که این طور بگو، یک صدایی در گوشم هست که به من می گوید که چه چیزی بگویم. من هم همان چیز را به شخصی که استخاره خواسته، می گویم.** ر. ک: ناگفته های عارفان/ 196 194. حضرت آیت الله استاد حسین کریمی قمی مدیر گروه فقه و مبانی حقوق اسلامی دانشگاه قم در کتاب خویش آئینه اسرار خاطره ای را نقل نموده اند که ما آن را برایتان در این جا می آوریم.
حضرت استاد می فرمایند: یکی از علمایی که محضر او را درک کردم مرحوم آیت الله حاج شیخ محمدباقر محسنی ملایریبود که چند سال قبل در قم وفات یافت. او از اصحاب مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی (نخودکی) بود و از ایشان قضایای متعدد در خاطر داشت. آن مرحوم (محسنی ملایری) در استخاره با قرآن در عصر خود بی نظیر بود و مردم حتی از آمریکا و اروپا به وسیله تلفن یا نامه از ایشان اتسخاره می خواستند. این امتیار برای ایشان در اثر ادبی بود که درباره مرقد مطهر حضرت رضا علیه السلام اِعمال شده بود.
جریان را در شبی از شبهای ماه مبارک رمضان که به دیدار ایشان رفته بودم، چنین شرح داد: حدود دو سال در مدرسه بالا سر مشهد مقدس که فعلا تخریب و جزء یکی از رواق های حرم رضوی است حجره ای داشتم مُشرف به بالا سر قبر مطهر و معروف بود که حاج ملا هادی سبزواری سال ها در آن سکونت داشته است. از مدتی که اقامت داشتم به احترام قبر مطهر پایم را دراز نمی کردم.
خوابم به صورت نشسته بود. بعد از دو سال که طبق معمول سحرها به حرم می رفتم از طرف پشت سر مطهر وارد حرم شدم مکاشفه ای رخ داد. مشاهده کردم که وجود مقدس امام علیه السلام به استقبالم آمد و یک بشقاب خوراکی شبیه نقل های برنجی شکل در دست دارند به من تعارف نمودند مقداری برداشتم و خوردم. از آن تاریخ علم استخاره به من داده شد. ایشان فرمود: این قسمت مکاشفه را برای کسی جز شما ( استاد کریمی قمی) نگفته ام. ر. ک: آیینه اسرار/ 102 101.***

حکایت 562: شهید ثانی و فرزند موعود

عالم جلیل و کم نظیر حضرت آیت الله العظمی شیخ زین الدین عاملی عامله الله بالطافه ملقب به شهید ثانی و دارای تالیفات گران سنگ و متعددی است که معروف ترین آن ها کتاب شرح لمعه با عنوان الروضة البهیة است. آن عالم بزرگوار و شهید سعید در یکی از کتاب هایش جریانی را بدین گونه بیان داشته است: زمانی که به قسطنطنیه سفر کرده بودم، روزی از ماه جمادی الاولی به همراه جمعی از دوستان برای زیارت مرقد ابوایوب انصاری که بیرون شهر قسطنطنیه بود و قبه و حرمی داشت، رفتیم. در کنار مزار آن صحابی بزرگ به قرآن مجید تفالی زدم تا از حال همسرم که در وطن مانده و حامله بود، مطلع شوم. چون قرآن را گشودم در ابتدای صفحه این آیه شریفه بود: فَبَشَّرنَاهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ** صافات / 101، ترجمه: ما او ( ابراهیم) را به نوجوانی بردبار و صبور بشارت دادیم.*** سجده شکر به جای آوردم و از خدا خواستم که پسری نیکو نصیبم کند. در تاریخ نوزدهم ماه رجب بود که نامه ای از وطن به دستم رسید و در آن مژده داده بودند که خداوند پسری به من عنایت نموده است.** ر. ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 4 / 116، به نقل از: فوائد الرضویة / 119.***

حکایت 563 : فال نیک

در بعض کتب تاریخیه است که: چون سلطان محمود غزنوی عزم هندوستان کرد در یکی از بلاد عبورش افتاد به طریقی که اطفال از آن عبور می کردند چون اطفال نظرشان به کوکبه سلطان افتاد، قرآن ها را سر دست گرفته و در کنار راه ایستادند. سلطان محمود از طفلی سؤال کرد: چه درس می خوانی؟ آن طفل عرض کرد: قرآن. سلطان پرسید: چه سوره ای می خوانی از قرآن؟ آن طفل گفت: سوره اءَذَا جَاءَ نَصرُ اللهَ وَالفَتحُ** نصر / 1. ترجمه: هنگامی که یاری خدا و پیروزی فرا رسد.*** طفلی دیگر خطاب به آن طفل گفت: چرا دروغ گفتی درس امروزت سوره عبس))** عبس: چهره در هم کشید (و عبوس شد).*** بوده است. آن طفل گفت: چون سلطان به جنگ کفار می روند اگر می گفتم که سوره عبس می خوانم شاید حضرت سلطان فال بد به دل می گذرانیدند یا آن که دیگری از سپاهیان آن را فال بد می پنداشت. فلذا گفتم: اءَذَا جَاءَ نَصرُ اللهَ وَالفَتحُ. که سلطان فال نیک بزند و خوشحال شود. سلطان محمود از این ذکاوت ( تیزهوشی) آن طفل و حُسن انتقال او خوشش آمد و مبلغ کثیری به او عطیه داد.** ر. ک: کشکول الناشریه 1 / 65.***