هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 550 : چوب و نان

مرحوم شیخ محمدعلی قمی صاحب حاشیه کفایه نقل نمودند که: در ایام سال گرانی که نان از نانوایی ها با زحمت زیاد به دست می آمد، من به درِ چند دکان نانوایی رفتم ولی در هر نانوایی استخاره می کردم** البته شاید ایشان با تسبیح ( سبحه) استخاره نموده باشد نه با قرآن. ***و چون بد می آمد، پس در گوشه ای از مغازه نانوایی ایستادم و با خود گفتم این چه سرّی است که مقابل این نانوایی شلوغ، استخاره خوب آمده است و حال آن که از فرط شلوغی و ازدحام، نه دستم به ترازودار می رسد و نه صدایم به گوش او. در این فکر بودم که ناگهان شخصی وارد نانوایی شد و با چوبی که در دست داشت به فرق (سر) ترازودار کوبید و گفت: پدرسوخته! دو ساعت تمام است که خدمتکار من آمده و به او نان نمی دهید؟ در این موقع، یکی از صاحبان آن نانوایی با دستپاچگی، چهار عدد نان آورد و به او داد و از او عذرخواهی کرد، ولی او گفت: من دو تا، بیشتر نمی خواهم. پس دو تای دیگرش را به من که نزد او ایستاده بودم، دادند. در این هنگام (خوب آمدن استخاره و) سبب سازی خدا را دیدم که چگونه چوب آن مرد، برای من نان آورد.** ر. ک: کند و کاوی درباره استخاره و تفال / 89 88، به نقل از: الکلام یجر الکلام 1 / 112 (با اندکی تفاوت).***

حکایت 551: غم مخور

مرحوم شیخ مرتضی انصاری از بزرگان وادی علم و اخلاق بود** مقام علمی شیخ تا به حدی است که ملقب به خاتم الفقهآء گردیده است.*** گرچه ریاست و زعامت شیعیان را بر عهده داشت. اما نزد مرحوم سید علی شوشتری، آداب سیر و سلوک می آموخت. مناسب است با توجه به حکایت زیر، چند کلمه ای نیز از مقام و منزلت مادر گرامیش سخن بگوییم. او از بانوان متعبدی بود که تا هنگام مرگ، نماز شبش ترک نشد و شیخ او را بسیار دوست می داشت و به او احترام فراوان می گذاشت. گویند: وقتی هوا سرد می شد آب وضویش را گرم می کرد و چون نابینا شد خودش از او پرستاری می کرد. در مرگش بسیار گریست و گفت: گریه و تاسفم نه برای از دست دادن اوست بلکه بسیاری از بلاها به سبب او از ما دفع می شد و با مردن او دری از درهای رحمت خداوند بر ما بسته شد.
باری، شیخ بعد از سالیان درازی که برای کسب علم به نجف رفته بود، نزد مادر گرامی خویش به دزفول بازگشت. مدت کوتاهی گذشت و شیخ دوباره تصمیم گرفت برای کسب علم بیشتر به مسافرت برود. در این هنگام مادر به شدت مخالفت می کند و شیخ اصرار. بالاخره مادر و فرزند به توافق می رسند که به خدا توکل و استخاره کنند و هر آن چه خدا بگوید، آن کنند. قرآن را که می گشاید در صدر صفحه این آیه نوشته شده بود:
وَ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَ لَا تَخَافِی وَ لَا تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ.** قصص / 7.***
یعنی: ما به مادر موسی الهام کردیم که: او را شیر ده؛ و هنگامی که بر او ترسیدی، وی را در دریا(ی نیل) بیفکن؛ و نترس و غمگین مباش، که ما او را به تو باز می گردانیم، و او را از رسولان قرار می دهیم)).
مادر شیخ انصاری با شنیدن این آیه، آرام شد و اجازه مسافرت داد، چه آن که جان او را به سلامت و آینده فرزندش را بسیار روشن دید. چنان که گذشت زمان نیز درستی آن را نشان داد.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 12 / 35، بر اساس گفتاری از: حضرت آیت الله سید عز الدین زنجانی.***

حکایت 552: نابینا و لَنگ و بیمار

برادر سید علی حسینی موسوی از رزمندگان جبهه مقاومت اسلامی لبنان
چنین حکایت می کند: در یکی از روزها برای انجام دیداری به همراه مصطفی دیرانی که هم اکنون اسیر اشغالگران است و مصطفی سعد از مسوولان جبهه مقاومت به سوی جنوب لبنان می رفتیم در آن هنگام منطقه صیدا درگیر جنگ طایفه ای شده بود و ما به دنبال راه حلی برای خاموش ساختن آتش این جنگ بودیم به صیدا که رسیدیم یکی از همراهان پیشنهاد کرد خوب است ملاقاتی با آقای بوعلی که از سیاسیون منطقه و دارای نفوذ کلام است داشته باشیم برای انجام این دیدار به شدت دو دل و مردد بودیم بالاخره قرار شد از قرآن مدد بگیریم، قرآن را به نیت استخاره باز کردم این آیه شریفه آمد:
لَیسَ عَلی الأعمی حَرَج و لا عَلَی الأعرجِ حَرَج و لا عَلَی المَریضِ حَرَج.** فتح/ 17، ترجمه: بر نابینا و لنگ و بیمار گناهی نیست (اگر در میدان جهاد شرکت نکنند). درباره نظیر این آیه ر. ک: نور / 61.*** با مشاهده این آیه، هر سه نفر غرق در حیرت و تعجب شدیم زیرا من مریض بودم و از دیسک کمر رنج می بردم و مصطفی دیرانی بر اثر اصابت گلوله به پایش، لنگ شده بود و مصطفی سعد نیز بر اثر اصابت ترکش تله انفجاری به چشمش کور شده بود به این ترتیب قرآن کریم هر کدام ما را با همان مشکل و مرضی که داشتیم یاد کرد.** ر. ک: ماهنامه بشارت، شماره 12 / 37 تهیه و تنظیم: محمدرضا ایروانی.***