هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 545 : استخاره ثار الله

امام حسین علیه السلام در سال شصت هجری به قصد انجام مراسم حج به مکه آمدند و آن گاه که از توطئه قتل خویش توسط یزید اطلاع یافتند، حج خود را به عمره مفرده تبدیل نموده و از احرام خارج گردیدند سپس به همراه اهل بیت خویش از مکه بیرون رفتند تا مبادا مأموران یزید ایشان را به قتل رسانیده و حرمت حرم امن الهی شکسته شود. هنگامی که ابن عباس از این جریان مطلع شد به نزد حضرت آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! سفر به سوی عراق را ترک کنید)). پس از آن که ابن عباس درخواست خود را مطرح نموده و بسیار بر آن پافشاری و تأکید نمود، امام حسین علیه السلام به وی فرمود: ای ابن عباس! جد بزرگوارم به من فرمانی داده که در آن سرّی است که بعد از این به ظهور خواهد رسید و مرا واقعه ای در پیش است که آن را به طور مکرر از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و پدرم علی علیه السلام شنیده ام و باید آن واقعه به ظهور برسد و آشکار گردد. پس از آن که ابن عباس بار دیگر درخواست خود را با مبالغه بسیار تکرار نمود، قرار بر این شد که استخاره ای از قرآن مجید بنمایند. امام حسین علیه السلام قرآن را به نیت استخاره گشودند. این آیه آمد: کلُّ نفسٍ ذائِقَةُ الموتِ و انَّما تُوَفُّونَ اجورَکُم یَومَ القیامَةِ** آل عمران / 185، ترجمه: هرکسی مرگ را می چشد و شما پاداش خود را به طور کامل در روز قیامت خواهید گرفت.*** چون حضرت این آیه را دیدند فرمود: انا لله و انا الیه راجعون** بقره / 156، ترجمه: ما از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم.*** صدق الله و صدق رسوله. آن گاه به ابن عباس فرمود: ای ابن عباس! دیگر مبالغه نکن که چاره ای از قضای الهی نیست. ابن عباس ساکت شد و با آن حضرت وداع کرده، فریاد وا حسیناه بر آورد و بیرون رفت، سپس آن حضرت امر فرمود: تا کجاوه ها را باز کردند و بارها را بر شتران بسته و از مکه معظمه بیرون رفتند.** ر. ک: نفایس الاخبار/ 93.***

حکایت 546: استخاره سیاحتگر شرق و غرب

مرحوم آقا نجفی قوچانی مؤلف دو کتاب مشهور سیاحت غرب و سیاحت شرق به هنگام بیان بخشی از مشکلات دوران تحصیل چنین می فرماید: القصه، در آن سه چهار ماه اول من از همه جهت بی بی شده بودم! فقط سرما نبود. بی مأوایی، بی پوشاکی، بی خوراکی، بی پختنی، بی همزبانی، رسم عادت طبیعی من بر کتمان حال و عدم اظهار حاجت حتی از خدا و علی علیه السلام بوده و هست که اظهار حاجت نزد مخلوق را ولو به عنوان قصه و شرح حال باشد یکی از درجات کفر می دانستم و در نزد خدا و اولیاء، منافی تسلیم می دانستم. سنت حسنه سکوت و بسوز و بساز را بر خود لازم می شمردم وَ کنتُ فی ذلک غَیُوراً وَ لَو صَدَرَ عن غَیری لَسائَتی و صَبَرتُ فی ذلکَ حتی تَبَدَّلت مَرارَتُه حُلواً و جِیاعُه بالمَنِّ و السَّلوی و احمَدُهُ فی مَوردِ الشَّکوی و حُضُور البَلوی؛** من در مورد این مسأله (اظهار حاجت نزد مخلوق) غیرت می ورزیدم حتی اگر کسی دیگر حاجت خود را برای دیگران بیان می کرد، عمل او مرا خوش نمی آمد. من مشکلات را تحمل نموده تا این که تلخی آن به شیرینی بدل گردید و گرسنگی هایش به غذایی چرب و نرم و کباب گرم. من همواره خدای را در جریان مشکلات و رخدادهای سخت، شاکر بودم.*** فقط خوشی و و سرور من به فهمیدن درس آخوند (مولی محمد کاظم خراسانی صاحب کفایة الاصول) و نوشتن آن بود و زیارت حضرت امیرعلیه السلام و لوس شدن در خدمت آن بزرگوار. حتی پاکتی نوشتم به میان ضریح انداختم که حاصل مضمونش این که من می خواهم تو را ببینم یا پسرت حجت عصری (عج) را و یک دو شعری هم در مدیحه آن جناب ساختم و در آخر کاغذ نوشتم. وقتی که پاکت (را به داخل ضریح) انداختم، از حماقت خود، خود را ملامت نمودم که این کار عوامانه و بی فایده چرا از من سر زد. این کاغذ که به من بر نمی گردد که از لا و نعم علی علیه السلام من خبردار شوم. باز به دلم افتاد که این قرآن هایی که در بالا سر گذارده اند یکی را به طور استخاره باز می کنم، آن چه را در سرصفحه بود جواب علی علیه السلام است به من قرآن را بعد از چند صلواتی باز نمودم. در اول صفحه این بود: مَن کانَ یَرجوا لِقآءَ اللهِ فانَّ اَجَل اللهِ لآتٍ و هُوَ السَّمیعُ العَلیمُ؛** عنکبوت / 5، ترجمه: کسی که امید به دیدار خدا (و رستاخیز) دارد (باید در اطاعت فرمان او بکوشد) زیرا سرآمدی را که خدا تعیین کرده فرا می رسد و او شنوا و داناست.*** از کلمه کلمه این آیه بوسیدم که جواب شافی من بود.** ر. ک: سیاحت شرق / 307 305.***

حکایت 547: استخاره شگفت شهید ثانی

شهید ثانی** زین الدین بن علی بن احمد بن محمد بن علی ابن جمال الدین بن تقی بن صالح بن مشرف جبعی عاملی شامی.*** مؤلف کتاب مشهور و گران سنگ شرح لمعه** الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة. ***چنین حکایت فرموده است: در نیمه رجب سال 948 هجری قمری به عزم زیارت بیت المقدس حرکت کردم. در این سفر با شمس الدین عبداللطیف مقدسی ملاقات نمودم و قسمت هایی از صحیح بخاری و صحیح مسلم را بر او قرائت کردم و به اجازه عامه از او بهره مند گردیدم. آن گاه به وطن نخستین خود بازگشتم و تا اواخر سال 951 هجری قمری، در آغاز با فراغ خاطر به مطالعه و مذاکره پرداختم. سپس مطابق با اوامر الهی و اشارات ربانی به جانب روم و ملاقات با ارباب دانش آن مرز و بوم و دیدار شهریار آن جا، سلطان سلیمان بن عثمان، عزیمت نمودم. بدیهی است که حرکت به روم هرچند بر خلاف مقتضای طبع بود لیکن تقدیرات الهی به پایه ای رسید که اندیشه کوتاه و شناخت ناچیز بشری نمی تواند از اسرار حقایق و احوال تقدیرات الهی با خبر گردد و ماهر هوشمند کسی است که کاملاً خود را تسلیم دست دانای رازها بداند و از اوامر او اطاعت نماید و به راستی فرمانبردار او باشد. زیرا او جل شأنه بدون مصلحت فرمانی نمی دهد و با توجه به این که از سرانجام تمامی امور با خبر است بندگان خود را به انجام فرامینی مأمور می سازد. آغاز این سفر در دوازدهم ذی حجه سال 951 هجری قمری بود در آن ماه وارد دمشق شدم و باقی مانده آن را در آن جا ماندگار شدم سپس از آن جا به حلب رفتم و روز یکشنبه شانزدهم محرم سال 952 هجری قمری وارد حلب شدم و تا هفتم صفر همان سال در آن جا ماندم. پیش از ورود به حلب تصمیم داشتم پس از آن که وارد حلب شدم چند روزی بیش اقامت ننمایم و حتی اقامت هم نکرده بودم. همان اوقات قافله روم از طریق عمومی و جاده اصلی عازم شهر ادرنه بود. استخاره کردم تا با آن قافله حرکت کنم ولی استخاره موافق نیفتاد. پس از آن یکی از طلبه های رومی می خواست از راه طوقات و از مسیر بی راه به طرف قسطنطنیه حرکت کند، به اطلاع رسانیدند که قافله ای از طریق مذکور عازم سفر است، استخاره کردم با آن ها حرکت کنم بر حسب اتفاق سفر آنان هم به تأخیر افتاد، ناراحت شده به قرآن تفأل زدم که در انتظار حرکت با آن ها
باشم این آیه آمد: وَاصبِر نَفسکَ مع الَّذِینَ یدعُونَ ربَّهُم بِالغَداةِ والعشیِّ یریدُونَ وَجهَهُ و لا تَعدُ عَیناکَ عَنهُم** کهف / 28، ترجمه: با کسانی باش که پروردگار خود را صبح و عصر می خوانند و تنها رضای او را می طلبند و هرگز چشمان خود را از آن ها بر مگیر.*** من از مضمون آیه استفاده کردم که صبر کنم لذا با اطمینان خاطر ماندم. در این هنگام قافله ای دیگر از راه ادرنه عازم روم می شد. بنابه پیشنهاد اصحاب و با تناسبی که در میان بود مقرر شد با این قافله حرکت کنم. استخاره مساعدت نکرد و به قرآن تفأل زدم که در انتظار قافله قبلی باشم و به تأخیر بسیار آن ها تن در دهم این آیه آمد: وَ مَن یُولِّهم یومَئذٍ دُبُرهُ الا مُتحرِّفاً لقِتالٍ او متحیِّراً الی فئةٍ بآءٍ بغضبٍ مِن اللهِ** انفال / 16، ترجمه: هر کس در آن هنگام به آن ها پشت کند مگر آن که هدفش کناره گیری از میدان برای حمله مجدد و یا به قصد پیوستن به گروهی (از مجاهدان) بوده باشد (چنین کسی) به غضب خدا گرفتار خواهد شد.*** دانستم که باید در انتظار حرکت آنان باشم. سپس قافله ای دیگر از طریق ادرنه حرکت می کرد. برای همراهی با این قافله استخاره کردم این بار نیز استخاره مساعدت ننمود دلتنگ شدم و از اقامت طولانی در حلب علی رغم این که قصد نداشتم بسیار در آن درنگ کنم سخت ناراحت گردیم باز به قرآن تفأل زدم این آیه آمد: و اتَّبع ما یُوحی الیکَ واصبِر حتّی یَحکُم اللهُ وَ هُوَ خَیرُ الحاکِمینَ.** یونس/ 109، ترجمه: و از آن چه به تو وحی می شود پیروی کن و شکیبا باش تا خداوند فرمان را صادر کند و او بهترین حاکمان است.*** پس از این، قافله چهارم از راه ادرنه عازم روم شد این بار نیز از مساعدت استخاره محروم گردیدم و اتفاقاً قافله ای که می بایست همراه آن حرکت می کردم هر روز تأخیر می نمود و ما را با وعده های دروغین سرگرم می داشت. روز شنبه ای قرآن مجید را گشوده برای سرانجام سفر خود تفأل زدم این آیه آمد: وَ تَتَلَقّاهُمُ الملآئکَةُ هذا یَومُکُم الَّذِی کُنتُم تُوعدُونَ** انبیآء/ 102، ترجمه: و فرشتگان به استقبالشان می آیند (و می گویند:) این همان روزی است که به شما وعده داده می شد.*** از مضمون این آیه مبارکه سخت به شگفت آمدم و با خود گفتم هرگاه قافله مورد نظر امروز حرکت کند از جمله امور شگفت انگیز خواهد بود به همین مناسبت یکی از اصحاب خود را فرستادم تا از حرکت قافله اطلاعاتی کسب کند او مراجعت کرد و گفت: امروز قافله عازم حرکت است بسیار خوشحال شده و شکر خدای تعالی را به جای آوردم. پس از این معلوم شد اقامت چند روزه، بر خلاف انتظار ما فواید و اسراری را در بر داشته و نیز حرکتی از مسیر بی راهه نیز دارای فواید و اسرار فراوانی بوده است از جمله این که پس از چندی یکی از مسافرانی که از راه اصلی عازم روم شده بود چنین حکایت نمود: در راه خوراک انسان و حیوان به شدت کمیاب شده بود تا به حدی که خوراک یک حیوان به مبلغ ده درهم عثمانی رسیده بود و در هر منزلی که وارد می شدیم به ناچار می بایست توشه چهار روزراه خود را تهیه کنیم زیرا در طی مسیر به هیچ وجه دسترسی به خوراک خود و حیوانات همراه نداشتیم. شهید ثانی در ادامه می گوید: هرگاه ما می خواستیم بر خلاف استخاره رفتار کنیم به طور حتم زیان و خسارت فراوانی دامن گیر ما می شد. و به ناچار باید تمام پولی را که در اختیار داشتیم به مصرف خوراک حیوانات خود برسانیم لیکن چون (بر اساس مفاد استخاره) از بی راهه و با تأخیر حرکت کردیم حداکثر مصرف خوراک هر حیوان به یک درهم عثمانی می رسید و در اکثر اوقات به کمتر از این مبلغ نیز به دست می آمد بدین گونه با کمال راحتی به راه خود ادمه دادیم.** ر. ک: ترجمه روضات الجنات 4 / 87 85.***
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا