هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 542 : دعوت حق را لبیک گفت!

گویند: در روز فوت** روز دوشنبه 3 / جمادی الاولی / 1372 هجری قمری.*** مرحوم حضرت آیت الله العظمی سید محمد حجت (13721310ق) ایشان مکرر می پرسیدند: آیا ظهر شده است؟ تا این که دو ساعت پیش از فوتشان در حالی که جمعی از علما و آیت الله سید احمد زنجانی حاضر بودند فرمودند: مُهر مخصوص مرا بشکنید (که بعداً کسی از آن سوء استفاده نکند) ماندن این مهر دیگر لزومی ندارد. بعضی از حاضران از روی مقدسی یا جهات دیگر در مورد شکستن مهر ایشان، تردید داشتند لذا به ایشان عرض کردند: آقا! استخاره بفرمایید اگر خوب آمد مهر را می شکنیم. قرآنی را به دست آیت الله حجت دادند ایشان استخاره کردند همین که قرآن را باز نمود فرمود: انا لله و انا الیه راجعون** بقره / 156، ترجمه: ما از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم.*** حاضران تعجب کردند و با خود می گفتند مگر چه آیه ای آمده است؟ آقا قرآن را به آیت الله زنجانی دادند. ایشان و حاضران دیدند که در اول سطر صفحه سمت راست قرآن این آیه شریفه آمده است: لَهُ دعوَةُ الحقِّ.** رعد / 14، ترجمه: دعوت حق از آن اوست.*** آن مرحوم از فراست و کیاستی که داشتند از این آیه دریافته بودند که مرگشان حتمی و نزدیک است. بنابراین مهر را شکستند آن بزرگوار در این لحظه فرمود: اندکی تربت پاک حسینی بیاورید، تربت آوردند آن را بر زبان گذاشت و فرمود: آخِرَ زادِی مِنَ الدنیا تِربَةُ الحُسینِ علیه السلام؛ آخرین توشه من از دنیا، تربت حسین علیه السلام است)).
سپس چشم از این جهان فروبست و دعوت حق را لبیک گفتند.** ر. ک: حکایت های شنیدنی 1/ 145 144.***

حکایت 543 : استخاره با تسبیح و تجسم آیات

از جناب سید محمد علی حسینی تهرانی نقل شده که گفته اند: روزی به خدمت عارف کامل حضرت آیت الله سید عبدالکریم کشمیری رفتم و از ایشان خواستم تا برایم استخاره ای بنمایند. ایشان چون دست به تسبیح بردند، عرض کردم: آقا! اگر ممکن است با قرآن برایم استخاره کنید. فرمودند: با تسبیح هم که استخاره کنم، آیه اش برایم مجسم می شود و می توانم آیه اش را برایت بخوانم.** ر. ک: ناگفته های عرفان/ 210.***

حکایت 544 : بینی داغدیده!

ابوالخیر خیاط به نقل از یکی از یارانش می گوید: وارد شهر تاهوت ( شهری در الجزائر) شدم. در یکی از روزها مشاهده کرده مردی را که مرتکب خلافی شده بود به نزد قاضی شهر آوردند. عمل آن مرد از مواردی بود که نه در قرآن برایش حد و مجازاتی تعیین شده بود و نه در حدیث و سنت. قاضی فقیهانی را که در شهر بودند به حضور طلبیده و به آنان گفت: این مرد عمل خلافی را مرتکب شده که در کتاب خدا برایش مجازاتی ذکر نگردیده است. حال، شما چه فتوا می دهید؟ فقیهان همگی گفتند: جناب قاضی! هرچه را شما صلاح می دانید همان را اجرا کنید. قاضی گفت: من به فکرم چنین رسیده که سه بار قرآن را بگشایم. در مرتبه سوم هر آیه ای ظاهر شد بر طبق همان عمل نمایم. فقیهان گفتند: بسیار خوب. قاضی همانگونه که گفته بود رفتار نمود. در مرحله سوم چون قرآن را گشود این آیه شریفه پدیدار گشت: سَنَسِمُهُ علی الخُرطُومِ؛** قلم/ 16، ترجمه: ما به زودی بر بینی او علامت و داغ ننگ می نهیم.*** قاضی پس از برخورد با آیه مذکور دستور داد تا بینی آن مرد را بریدند آن گاه او را رها نمود.** ر. ک: اخبار الحمقی و المغفلین / 104.***