هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 539: استخاره ای برای نواب صفوی

ابوالفصایل مجتهدی فرزند آیت الله سید محمد امام جمعه زنجان نقل نموده اند: مرحوم شهید سیدمجتبی نواب صفوی به جهت فشارهای سیاسی روز، فراری بود و در جریان فرار و اختفا در یک روز سرد زمستان خود را از طریق بیراهه از شهر اردبیل به زنجان رسانده وارد منزل پدرم شد و دست کم دو شبانه روز در اتاقی خاص از حیاط اندرونی دور از چشم اغیار، مهمان ما بود. من نیز از جانب پدرم مأمور پذیرایی و انجام دستورات و حوایج وی بودم یک روز اول صبح که شهید نواب در حال عزیمت به تهران بود از مرحوم پدرم درخواست استخاره کرد مرحوم پدرم با قرآن استخاره کرد و با دیدن آیه مورد نظر به مرحوم نواب فرمودند: استخاره ظاهرا مربوط به مسأله جنگ و ستیز و کشت و کشتار است خوب است. می کشی ولی خود نیز کشته خواهی شد. بعداً که از پدرم سؤال شد: شما از کجا این معنی را دریافتید؟ فرمودند: آیه استخاره فقاتِلُوا ائمَّةَ الکُفرِ...** توبه / 12، ترجمه: با پیشوایان کفر پیکار کنید)).*** بود و من این معنا را از کلمه قاتلوا استنباط کردم که از باب مفاعله و بین الاثنینی ( طرفینی) است و حاکی از زد و خورد متقابل و کشتن و کشته شدن است.** ر. ک: مردان علم در میدان عمل 6 / 243 242.***

حکایت 540: بشارت فرزند

مرحوم میرزا محمد تنکابنی مؤلف قصص العلماء گوید: از غرایب احوال این که بعد از ورود به عتبات عالیات خواستم تزویجی کرده باشم برای زنی استخاره کردم که تزویج نمایم در بالای سر حضرت سید الشهداء علیه السلام استخاره کردم این آیه آمده: یا زکریّا اءنّا نُبشِّرُکَ بغُلامٍ اسمُهُ یحیی** مریم / 7، ترجمه: ای زکریا! ما تو را به فرزندی بشارت می دهیم که نامش (یحیی) است.*** پس فهمیدم که از این زن پسری برایم خواهد شد و آن پسر در ایام حیات من وفات خواهد کرد و چنان شد که پسری آورد در نهایت صباحت ( زیبایی) و فطانت ( تیزهوشی) و در سن هفده سالگی وفات یافت غفر الله لی و له.** ر. ک: قصص العلماء / 74.***

حکایت 541: اسب بادپا

گویند: مردی به نزد عالمی رفت و گفت: استخاره ای از برای من بنمایید.
چون آن عالم به نیت استخاره، قرآن را گشود این آیه آمد: وَ لِسلیمانَ الرّیحَ غُدوِّها شَهر و رَواحُها شَهر؛** سبأ / 12، ترجمه: و برای سلیمان باد را مسخر ساختیم که صبحگاهان مسیر یک ماه را می پیمود و عصرگاهان مسیر یک ماه را.*** پس آن عالم گفت: می خواهی اسبی راخریداری نمایی؟ آن مرد گفت: آری. عالم گفت: آن اسب را بخر که در تندی مثل باد است.** ر. ک: خزینة الجواهر فی زینة المنابر/ 301 به نقل از: معدن الاسرار (مولی علی قزوینی).***