هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 537 : قواعد مرفوع

عالم ربانی حاج شیخ حسن خاتمی والد حجة الاسلام و المسلمین مرحوم حاج شیخ محمدرضا خاتمی بروجردی که از زهاد بود نقل می کرد که: من کتاب ارزشمند قواعد علامه))** کتاب قواعد الاحکام تالیف علامه حلی.*** را که مال یکی از علمای بروجرد بود و مدتی نزد من به امانت سپرده بود به آقا شیخ ابراهیم بروجردی به رسم عاریه ( امانت) دادم تا پس از سه روز بازگرداند اما هم او فراموش کرد که از کجا گرفته و هم من مدتها از این جریان گذشت، سرانجام صاحب کتاب آمد و آن را خواست اما من هر چه گشتم پیدا نکردم و هرچه هم به (ذهن) خود فشار آوردم به یاد نیاوردم که به کدام آشنا داده ام. از هر دوست و آشنایی پرسیدم اظهار بی اطلاعی کرد، هنگامی که از همه جا مأیوس شدم روزی با خود گفتم اینک تفالی به قرآن می زنم که آیا این کتاب پیدا می شود یا نه؟ قرآن را برگرفتم و با احترام و توجه تفال زدم دیدم سر سطر این آیه شریفه آمده است: وَ اذ یَرفَعُ ابراهیمُ القواعدَ مِن البیتِ** بقره / 127، ترجمه: و (به یاد آورید) هنگامی را که ابراهیم علیه السلام پایه های ( قواعد) کعبه را بالا می برد.*** و از پی آن به یادم آمد که آقا شیخ ابراهیم بروجردی آن (کتاب) را سه روز عاریه گرفته است به در خانه او رفتم او هم فراموش کرده بود که (کتاب را) از کجا گرفته است، پرسید: از کجا به یاد آوردی، آیا کسی به شما گفت؟ گفتم: آری. پرسید: چه کسی؟ گفتم: خدا. و جریان را نقل کردم.** ر. ک: کرامات صالحین / 334 333. رنگارنگ 2 / 185.***
انی خلقت برب البیت و الحرم هل فوقها حلفة ترجی لذی قسم
أن لا اعیر کتاباً فیه لی ارب الا اخاثقة عندی و ذا کرم

حکایت 538 : ملاقات خداوند با محاسن سفید

مرحوم سید نعمت الله جزایری نقل نموده است که: وقتی به خدمت آقا سید علیخان از علمای معاصر شیخ بهایی رسیدم. دیدم محاسن مبارکش سفید است. پرسیدم: چرا شما محاسن خود را خضاب نمی کنید؟ فرمود: من خواستم تفسیری بر قرآن مجید بنویسم. در این خصوص با قرآن استخاره کردم این آیه شریفه: وَ اءنّ لَه عندَنا لَزُلفَی وَ حُسنَ مآبٍ**ص / 25، 40، ترجمه: و او نزد ما دارای مقامی والا و سرانجامی نیکوست.*** دانستم که اجلم نزدیک شده است لذا شروع به نوشتن تفسیر مختصری نمودم و ترک خضاب کردم تا با ریش سفید خداوند را ملاقات نمایم.** ر. ک: مردان علم در میدان عمل 1 / 221 220، به نقل از: فوائد الرضویة / 291.***
من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه - تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه
چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند - من موی از مصیبت پیری کنم سیاه
رودکی))

حکایت 539: استخاره ای برای نواب صفوی

ابوالفصایل مجتهدی فرزند آیت الله سید محمد امام جمعه زنجان نقل نموده اند: مرحوم شهید سیدمجتبی نواب صفوی به جهت فشارهای سیاسی روز، فراری بود و در جریان فرار و اختفا در یک روز سرد زمستان خود را از طریق بیراهه از شهر اردبیل به زنجان رسانده وارد منزل پدرم شد و دست کم دو شبانه روز در اتاقی خاص از حیاط اندرونی دور از چشم اغیار، مهمان ما بود. من نیز از جانب پدرم مأمور پذیرایی و انجام دستورات و حوایج وی بودم یک روز اول صبح که شهید نواب در حال عزیمت به تهران بود از مرحوم پدرم درخواست استخاره کرد مرحوم پدرم با قرآن استخاره کرد و با دیدن آیه مورد نظر به مرحوم نواب فرمودند: استخاره ظاهرا مربوط به مسأله جنگ و ستیز و کشت و کشتار است خوب است. می کشی ولی خود نیز کشته خواهی شد. بعداً که از پدرم سؤال شد: شما از کجا این معنی را دریافتید؟ فرمودند: آیه استخاره فقاتِلُوا ائمَّةَ الکُفرِ...** توبه / 12، ترجمه: با پیشوایان کفر پیکار کنید)).*** بود و من این معنا را از کلمه قاتلوا استنباط کردم که از باب مفاعله و بین الاثنینی ( طرفینی) است و حاکی از زد و خورد متقابل و کشتن و کشته شدن است.** ر. ک: مردان علم در میدان عمل 6 / 243 242.***