هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 535 : این ارض مقدس است فاخلع نعلیک!

روایت نموده اند که: سلطان سلیمان از پادشاهان آل عثمان بود که از کربلا باز می آمد و به زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام مشرف می گردید. وقتی در نجف اشرف به بارگاه و حرم مطهر نزدیک گردید پیاده شد و تصمیم گرفت به احترام آن حضرت تا قبه نورانی او پیاده حرکت کند.
قاضی عسکر که مفتی مردم و از دشمنان امیرالمؤمنین علیه السلام بود، سلطان را همراهی می کرد. وقتی از تصمیم سلطان آگاه گردید با حالت خشم به حضورش آمد و گفت: تو سلطان زنده ای و علی بن ابی طالب سلطان مرده است، چگونه عزم بر پیاده روی در زیارت او داری؟ سلطان و قاضی عسکر در این زمینه با یکدیگر سخنانی داشتند تا این که او به سلطان پیشنهاد کرد که اگر در سخن او تردید دارد که پیاده رفتن شاه سبب کسر شأن و منزلت سلطان است، به قرآن تفأل جوید تا حقیقت امر معلوم شود. سلطان گفته او را پذیرفت و پس از آن که قرآن را گشود این آیه آمد: فَاخلَع نَعلَیکَ انَّکَ بالوادِ المقدَّسِ طُویً.** طه / 12.***
یعنی: کفشهایت را از پا در آور که تو اکنون در وادی مقدس (طوی) قدم گذارده ای)).
سلطان به قاضی رو کرد و گفت: پیشنهاد تو، برهنگی پای ما را بر پیاده روی اضافه نمود. پس کفشهای خود را از پا بیرون آور و با پای برهنه تا روضه منور امیرالمؤمنین علیه السلام پیاده رفت.** ر. ک: قصه های قرآن / 18 17، به نقل از: حکایات علما با سلاطین / 16.***
در حضرت او چه گفت باید، لبیک - اینجا نه سلام رسم باشد نه علیک
این وادی طور است نگه دار ادب - این ارض مقدس است فاخلع نعلیک
***
هذا الافق المبین قد لاح لدیک فاسجد متذللاً و عفِّر خدَّیک
ذا طور سنین فاغضض الطرف به هذا حرم العزة فاخلع نعلیک** مرحوم سید نعمت الله جزایری درباره این و بیت (که شاید از شیخ بهایی باشد) فرموده: هذِهِ کلمات تَستَحق أن تُکتب بالنّور علی وَجَناتِ الحُور. یعنی: این ها، کلماتی است که سزاوار است آن را با نور بر پیشانی حور ( حورالعین) نوشت. ر. ک: زهر الربیع / 195.***

حکایت 536 : دیو چو بیرون رود فرشته در آید

از فاضل گرانقدر جناب علی عراقچی همدانی نقل شده که فرمودند: من در سال 1342 شمسی در کبوتر آهنگ همدان به مناسبت ماه محرم منبر می رفتم. در آن زمان، انقلاب از قم به رهبری حضرت امام خمینی قدس سره آغاز شده بود تاان که ما خبر دستگیری امام را از رادیو شنیدیم و از این خبر، همه نگران و ناراحت شدیم. من با خود اندیشیدم که این ماجرا آخرش به کجا ختم می شود و سرنوشت ملت و کشور چه خواهد شد به ویژه عاقبت امر حضرت امام چه خواهد شد با توجه به این که دستگاه طاغوت ایشان را دستگیر کرده بود در این هنگام ناگهان به خاطر رسید که برای آگاه شدن از عاقبت این کار به قرآن کریم تفأل نمایم. قرآن را برداشتم، متوجه قادر متعال شده و خواستم که از قرآن عاقبت امر را به من نشان دهد پس قرآن را باز کردم دیدم در اول صفحه این آیه مبارکه است: وَ قُل جاءَ الحقُّ و زهَقَ الباطلُ اءنّ الباطلَ کانَ زَهُوقاً.** اسرآء/ 81، ترجمه: و بگو حق آمد و باطل نابود شد یقینا باطل نابودشدنی است.***
من از این تفال بسیار جالب، آرامش خاطر پیدا کردم و مطمئن شدم که امام آزاد خواهد شد تا آن که پس از چندی در اثر فشار ملت و اقدام علمای اعلام و مهاجرت علمای بزرگ شهرستان ها به تهران، دولت و شاه مجبور شدند امام را آزاد کنند تا آن که مرتبه دوم حضرت امام را دستگیر کرده و به ترکیه تبعید نمودند دوباره من ناراحت شدم و قرآن را برداشتم خواستم با تفال به قرآن بدانم که عاقبت کار چه خواهد شد البته این قرآن غیر از قرآنی بود که در کبوتر آهنگ به آن تفال زده بودم وقتی قرآن را باز کردم دیدم در اول صفحه این آیه است: وَ قُل جاء الحقُ و زهقَ بالطلُ اءنّ الباطلَ کانَ زَهُوقاً؛ خیالم راحت شد دانستم که این دفعه نیز امام آزاد می شود تا این که پس از مدتی که امام در ترکیه بودند ایشان را به نجف اشرف فرستادند چند سالی در نجف ماندند مجدداً از نجف نیز اخراج شدند که این بار امام به ناچار به پاریس رفتند که این پیشآمد نیز موجب فکر و خیال و ناراحتی مسلمانان بود من دوباره به فکر افتادم که از قرآن کمک بگیرم و تفالی بزنم تا بدانم که کار امام به کجا خواهد رسید. قرآن را باز کردم دیدم در اول صفحه باز همان آیه شریفه است: وَ قُل جاءَ الحقُّ و زهَقَ الباطلُ اءنّ الباطلَ کانَ زَهُوقاً.** ر. ک: مردان علم در میدان عمل 3 / 272 271.***

حکایت 537 : قواعد مرفوع

عالم ربانی حاج شیخ حسن خاتمی والد حجة الاسلام و المسلمین مرحوم حاج شیخ محمدرضا خاتمی بروجردی که از زهاد بود نقل می کرد که: من کتاب ارزشمند قواعد علامه))** کتاب قواعد الاحکام تالیف علامه حلی.*** را که مال یکی از علمای بروجرد بود و مدتی نزد من به امانت سپرده بود به آقا شیخ ابراهیم بروجردی به رسم عاریه ( امانت) دادم تا پس از سه روز بازگرداند اما هم او فراموش کرد که از کجا گرفته و هم من مدتها از این جریان گذشت، سرانجام صاحب کتاب آمد و آن را خواست اما من هر چه گشتم پیدا نکردم و هرچه هم به (ذهن) خود فشار آوردم به یاد نیاوردم که به کدام آشنا داده ام. از هر دوست و آشنایی پرسیدم اظهار بی اطلاعی کرد، هنگامی که از همه جا مأیوس شدم روزی با خود گفتم اینک تفالی به قرآن می زنم که آیا این کتاب پیدا می شود یا نه؟ قرآن را برگرفتم و با احترام و توجه تفال زدم دیدم سر سطر این آیه شریفه آمده است: وَ اذ یَرفَعُ ابراهیمُ القواعدَ مِن البیتِ** بقره / 127، ترجمه: و (به یاد آورید) هنگامی را که ابراهیم علیه السلام پایه های ( قواعد) کعبه را بالا می برد.*** و از پی آن به یادم آمد که آقا شیخ ابراهیم بروجردی آن (کتاب) را سه روز عاریه گرفته است به در خانه او رفتم او هم فراموش کرده بود که (کتاب را) از کجا گرفته است، پرسید: از کجا به یاد آوردی، آیا کسی به شما گفت؟ گفتم: آری. پرسید: چه کسی؟ گفتم: خدا. و جریان را نقل کردم.** ر. ک: کرامات صالحین / 334 333. رنگارنگ 2 / 185.***
انی خلقت برب البیت و الحرم هل فوقها حلفة ترجی لذی قسم
أن لا اعیر کتاباً فیه لی ارب الا اخاثقة عندی و ذا کرم