هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 498 : سوء استفاده از تلاوت قرآن

روایت نموده اند که: بشر حافی پیش از آن که توبه کرده و از زهاد گردد، راهزنی می نمود و هر گاه کسی را نمی یافت که اموالش را غارت نماید و به قول معروف بازارش کساد می شد از یک سو به داخل شهر می آمد و با صدایی بسیار زیبا مقداری قرآن تلاوت می نمود؛ سپس از نقطه ای دیگر شهر خارج می شد و به دنبال او عده بسیاری روان می شدند تا از صوت خوش او بهره مند شوند. هنگامی که مردم، پشت سر او از شهر خارج میشدند بشر حافی نیز به شهر برگشته و مال و اموال آنان را غارت می نمود.** ر. ک: زهر الربیع / 11.***

حکایت 499 : آیه های آتش افزا

احمد بن طولون یکی از پادشاهان مصر بود. وقتی که از دنیا رفت از طرف حکومت وقت، قاری قرآنی را با حقوق زیادی اجیر کردند تا روی قبر سلطان قرآن بخواند. روزی خبر آوردند که قاری، ناپدید شده و معلوم نیست که به کجا رفته است پس از جست و جوی فراوان او را پیدا کردند و پرسیدند: چرا فرار کردی؟ جرأت نمی کرد جواب دهد. فقط می گفت: من دیگر قرآن نخواهم خواند.
گفتند: اگر حقوق دریافتی تو کم است دو برابر این مبلغ را می دهیم. گفت: اگر چند برابر هم بدهید نمی پذیرم. گفتند: دست از تو برنمی داریم تا دلیل این مسأله روشن شود. گفت: چند شب قبل صاحب قبر به من اعتراض کرد که چرا بر سر قبرم قرآن می خوانی؟ من گفتم: مرا اینجا آورده اند که برایت قرآن بخوانم تا خیر و ثوابی به تو برسد.
گفت: نه تنها ثوابی از قرائت قرآن به من نمی رسد بلکه هر آیه ای که می خوانی، آتشی بر آتش من افزوده می شود، به من می گویند: می شنوی؟ چرا در دنیا به قرآن عمل نکردی؟
بنابراین مرا از خواندن قرآن برای آن پادشاه بی تقوا معاف کنید.** ر. ک: روایت ها و حکایت ها / 132 131 به نقل از: داستان های پراکنده 2/ 55.***

حکایت 500: قاری گُنگ

ابوالوفاء هروی گوید: من در مجلس پادشاه قرآن می خواندم و او گوش نمی داد و با دیگران سخن می گفت. شبی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را در خواب دیدم که رنگ چهره مبارکش متغیر شده و به من فرمود: آیا قرآن را برای کسانی می خوانی که با هم سخن می گویند و به آن گوش نمی دهند؟ تو به دلیل رعایت نکردن ادب، بعد از این اگر خدا بخواهد نمی توانی قرآن بخوانی!))
بعد از آن بیدار شدم در حالی که گنگ شده بودم، اما چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده بود اگر خدا بخواهد))، امید داشتم که روزی زبانم گشوده شود.
بعد از چهارماه، در همان محلی که خواب دیده بودم، بار دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در خواب دیدم. حضرت به من فرمود: حتما توبه کرده ای)). گفتم: بلی، توبه کردم. فرمود: هرکس توبه کرده، به خدا رجوع کند خداوند هم با رحمت و مغفرت با او رفتار خواهد نمود)). آنگاه فرمود: زبانت را بیرون بیاور. من نیز امرش را اطاعت کردم، سپس انگشت مبارک خود را به زبانم زد و زبان من سالم شد. آنگاه فرمود: هرگاه خواستی در میان مردم قرآن بخوانی بگذار مردم سکوت کنند وقتی برای استماع قرآن آماده شدند، آنگاه شروع به تلاوت کن.** ر. ک: روایت ها و حکایت ها / 85 به نقل از: داستان های پراکنده 3 / 44.***