هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 497 : قاریی شجاع از جنیان

از حمزة بن حبیب کوفی یکی از قرّاء سبعه روایت شده که گفت: من در خانه ام بودم و چراغ نیز روشن بود و درب ها را بسته بودم در حالتی بین خواب و بیداری وقتی چشم خود را گشودم ناگهان دیدم دو نفر روبروی من ایستاده اند. به من گفتند: نترس ما برادران تو هستیم و جزو جنیان. یکی از آن دو ادامه داد: من و این دوستم درباره این که کدام یک از ما دو نفر قرائتمان بهتر است با هم اختلاف پیدا کردیم دوستم پیشنهاد کرد که به نزد تو بیاییم با توجه به این که تو عالمی از علمای قرائت هستی از گروه آدمیان حال به نزد تو آمده ایم تا در این باره بین ما قضاوت نمایی. حمزه گوید: من نشستم و به قرائت آنان گوش فرادادم یکی از آن دو سوره الرحمن را قرائت نمود و دیگر سوره جن را. آن گاه گفتند: کدام یک از ما دو نفر قرائتش بهتر است؟ گفتم: فردی که سوره الرحمن را خواند دلیرترین و شجاع ترین شما در قرائت است** شاید بدین دلیل که خداوند متعال در سوره الرحمن اولاً سی و یک بار جن و انس را مخاطب قرار داده و می فرماید: پس کدامین نعمت های پروردگارتان را تکذیب و انکار می کنید و ثانیاً: در آیه 31 این سوره خطاب به جن و انس فرموده: به زودی به حساب شما می پردازیم ای گروه جن و انس)). و ثالثا: در آیه 35 سوره خطاب به جن و انس می فرماید: شعله هایی از آتش بی دود و دودهایی متراکم بر شما فرستاده می شود و نمی توانید از کسی یاری بطلبید)). و... ***ولی آن کس که سوره جن را خواند از لحاظ مد و قصر و وقف و وصل بهتر بود. **ر. ک: روضات الجنات 6 / 34.***

حکایت 498 : سوء استفاده از تلاوت قرآن

روایت نموده اند که: بشر حافی پیش از آن که توبه کرده و از زهاد گردد، راهزنی می نمود و هر گاه کسی را نمی یافت که اموالش را غارت نماید و به قول معروف بازارش کساد می شد از یک سو به داخل شهر می آمد و با صدایی بسیار زیبا مقداری قرآن تلاوت می نمود؛ سپس از نقطه ای دیگر شهر خارج می شد و به دنبال او عده بسیاری روان می شدند تا از صوت خوش او بهره مند شوند. هنگامی که مردم، پشت سر او از شهر خارج میشدند بشر حافی نیز به شهر برگشته و مال و اموال آنان را غارت می نمود.** ر. ک: زهر الربیع / 11.***

حکایت 499 : آیه های آتش افزا

احمد بن طولون یکی از پادشاهان مصر بود. وقتی که از دنیا رفت از طرف حکومت وقت، قاری قرآنی را با حقوق زیادی اجیر کردند تا روی قبر سلطان قرآن بخواند. روزی خبر آوردند که قاری، ناپدید شده و معلوم نیست که به کجا رفته است پس از جست و جوی فراوان او را پیدا کردند و پرسیدند: چرا فرار کردی؟ جرأت نمی کرد جواب دهد. فقط می گفت: من دیگر قرآن نخواهم خواند.
گفتند: اگر حقوق دریافتی تو کم است دو برابر این مبلغ را می دهیم. گفت: اگر چند برابر هم بدهید نمی پذیرم. گفتند: دست از تو برنمی داریم تا دلیل این مسأله روشن شود. گفت: چند شب قبل صاحب قبر به من اعتراض کرد که چرا بر سر قبرم قرآن می خوانی؟ من گفتم: مرا اینجا آورده اند که برایت قرآن بخوانم تا خیر و ثوابی به تو برسد.
گفت: نه تنها ثوابی از قرائت قرآن به من نمی رسد بلکه هر آیه ای که می خوانی، آتشی بر آتش من افزوده می شود، به من می گویند: می شنوی؟ چرا در دنیا به قرآن عمل نکردی؟
بنابراین مرا از خواندن قرآن برای آن پادشاه بی تقوا معاف کنید.** ر. ک: روایت ها و حکایت ها / 132 131 به نقل از: داستان های پراکنده 2/ 55.***