هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 472 : یکصد کنیز حافظ قرآن

گویند: زبیرده دختر جعفر بن محمد و همسر هارون الرشید یکصد کنیز داشت که همگی حافظ قرآن بودند و صدای قرائت آنان همچون وزوز زنبوران در قصر زبیده به گوش می رسید.** ر. ک: زهر الربیع / 390.***

حکایت 473: روشندل حافظ و خستگی ناپذیر

عالم دینی پنجاه و دو ساله نابینا شیخ حبیب الله ذبیحی اهل هرات افغانستان از سن هشت سالگی حفظ قرآن را شروع کرده و طی دوازده سال تلاش و زحمت خستگی ناپذیر در سن بیست سالگی آن را به پایان رسانده است. ایشان در مصاحبه با روزنامه اطلاعات می گوید: من شش ساله بودم که به بیماری آبله مبتلا شدم و در اثر این بیماری، بینایی خود را از دست دادم. پدرم در شهر هرات به شغل نانوایی اشتغال داشت او مردی با سواد و قرآن دوست بود و بر اساس همین علاقه مرا از سن هفت سالگی به مکتب خانه فرستاد. من مدت یک سال اول آموزش قرآن را فراگرفتم و از سن هشت سالگی شروع به حفظ قرآن کردم. در آن زمان در شهر ما کسی حافظ قرآن نبود فقط چند نفر حافظ قرآن بودند که آن ها هم نابینا بودند. روش حفظ قرآن نیز بدین ترتیب بود که معلم، قرآن را هر روز ده یا دوازده بار برای من می خواند و تکرار می کرد من هم تا فردای آن روز، سیصد مرتبه آن آیات را در منزل تمرین و تکرار می کردم و پدر و مادر و برادرم به آن گوش می دادند و نظارت می کردند و اگر اشکالی برایم پیش می آمد آنان بر طرف می کردند. در زمینه مرور آیات قرآن هم، برنامه من این بود که، علاوه بر تکرار سیصد مرتبه آیات حفظ شده هر روز، مجموعه محفوظات روزهای قبل را نیز تکرار می کردم و این کار در تمامی مدتی که مشغول حفظ قرآن بودم ادامه داشت از ایامی که حافظ پنج جزء قرآن بودم تا وقتی که مثلا بیست و پنج جزء قرآن را حفظ داشتم، که در این صورت می بایست جمعاً بالغ بر سی و پنج جزء قرآن را در ذهن خود مرور کنم و بالاخره با چنین برنامه ای، اکنون همه قرآن کریم را از حفظ دارم.** ر. ک: داستان های کودکی مردان بزرگ / 93 91 به نقل از: روزنامه اطلاعات، 29 /9 / 1370 شماره 19505،ص 7.***

حکایت 474 : خیاط حافظ

روایت نموده اند که:: حضرت امیر علیه صلوات الله الخبیر به جوانی گذشت که خیاطت [ خیاطی ]می کرد و تغنی می نمود [ مشغول غنا و آواز بود ]فرمود: ای جوان: لَو قَرأتَ القرانَ لَکانَ خَیراً لَکَ اگر قرآن بخوانی برای تو بهتر است. عرض کرد: یاد نگرفته ام و دوست دارم چیزی از آن یاد بگیرم.
حضرت فرمود: اُدنُ مِنّی نزدیک بیا. آن جوان به حضرت نزدیک شد. فَتَکَلَّمَ فی اُذُنِه بِشَی ء خَفِیّ فصوَّرَ اللهُ القرآنَ کُلَّهُ فی قَلبِهِ کُلَّهُ آن جناب به گوش او کلامی آهسته فرمود پس خداوند تمام قرآن را در قلب او تصویر فرموده او نیز همه آن را حفظ نمود.** ر. ک: گنج جواهر دانش یا جواهر العددیه، 1 / 131 به نقل از: جواهر البهیه. درباره مشابه حکایت مذکور ر. ک: داستان کربلایی کاظم/ 15 14 به نقل از خرائج (قطب راوندی) 1 / 195.***