هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 471: قرآن نور است!

مرحوم آیت الله شهید سید عبدالحسین دستغیب رحمت الله علیه در کتاب خویش داستان های شگفت پس از نقل داستان عجیب مرحوم کربلایی کاظم** داستان ایشان در حکایت 452 گذشت.*** می نویسد: از جناب آقای میرزا حسن نواده مرحوم میرزای شیرازی شنیدم که فرمود: مکرر او ( کربلایی کاظم) را امتحان کردم. هر آیه ای را که از او می پرسیدم فوراً می گفت از فلان سوره است و عجیب تر آن که هر سوره ای را می توانست به قهقرا بخواند یعنی از آخر سوره تا اول آن را می خواند و نیز فرمود: کتاب تفسیر صافی را در دست داشتم برایش باز کردم و گفتم این قرآن است و از روی خط آن بخوان. کتاب را گرفت چون در آن نظر کرد گفت: تمام این صفحه، قرآن نیست. و روی آیه های شریفه دست می گذاشت و می گفت: تنها این سطر، قرآن است، یا این نیم سطر، قرآن است، و هکذا، و مابقی قرآن نیست. گفتم: از کجا می گویی، تو که سواد عربی و فارسی نداری؟ گفت: اما کلام خدا نور است، این قسمت نورانی و قسمت دیگرش تاریک است (یعنی نسبت به نورانیت قرآن).** ر. ک: قصه های قرآن / 54 به نقل از: داستان های شگفت / 105.***
نکته: موید قرآنی سخن مرحوم کربلایی کاظم، آیاتی چند است که به نمونه هایی بارز از آن اشاره می کنیم:
الف: قَدْ جَاءکُمْ مِّنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتَابٌ مُّبِینٌ ر. ک: مائده / 15.
ب: وَاتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِیَ أُنزِلَ مَعَهُ ر. ک: اعراف / 157.
ج: فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِی أَنزَلْنَا ر. ک: تغابن / 8.
د: وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ نُورًا مُّبِینًا ر. ک: نساء / 174.
ه: مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَ لَا الاِْیمَانُ وَ لَکِن جَعَلْنَاهُ نُورًا ر. ک: شوری / 52.

حکایت 472 : یکصد کنیز حافظ قرآن

گویند: زبیرده دختر جعفر بن محمد و همسر هارون الرشید یکصد کنیز داشت که همگی حافظ قرآن بودند و صدای قرائت آنان همچون وزوز زنبوران در قصر زبیده به گوش می رسید.** ر. ک: زهر الربیع / 390.***

حکایت 473: روشندل حافظ و خستگی ناپذیر

عالم دینی پنجاه و دو ساله نابینا شیخ حبیب الله ذبیحی اهل هرات افغانستان از سن هشت سالگی حفظ قرآن را شروع کرده و طی دوازده سال تلاش و زحمت خستگی ناپذیر در سن بیست سالگی آن را به پایان رسانده است. ایشان در مصاحبه با روزنامه اطلاعات می گوید: من شش ساله بودم که به بیماری آبله مبتلا شدم و در اثر این بیماری، بینایی خود را از دست دادم. پدرم در شهر هرات به شغل نانوایی اشتغال داشت او مردی با سواد و قرآن دوست بود و بر اساس همین علاقه مرا از سن هفت سالگی به مکتب خانه فرستاد. من مدت یک سال اول آموزش قرآن را فراگرفتم و از سن هشت سالگی شروع به حفظ قرآن کردم. در آن زمان در شهر ما کسی حافظ قرآن نبود فقط چند نفر حافظ قرآن بودند که آن ها هم نابینا بودند. روش حفظ قرآن نیز بدین ترتیب بود که معلم، قرآن را هر روز ده یا دوازده بار برای من می خواند و تکرار می کرد من هم تا فردای آن روز، سیصد مرتبه آن آیات را در منزل تمرین و تکرار می کردم و پدر و مادر و برادرم به آن گوش می دادند و نظارت می کردند و اگر اشکالی برایم پیش می آمد آنان بر طرف می کردند. در زمینه مرور آیات قرآن هم، برنامه من این بود که، علاوه بر تکرار سیصد مرتبه آیات حفظ شده هر روز، مجموعه محفوظات روزهای قبل را نیز تکرار می کردم و این کار در تمامی مدتی که مشغول حفظ قرآن بودم ادامه داشت از ایامی که حافظ پنج جزء قرآن بودم تا وقتی که مثلا بیست و پنج جزء قرآن را حفظ داشتم، که در این صورت می بایست جمعاً بالغ بر سی و پنج جزء قرآن را در ذهن خود مرور کنم و بالاخره با چنین برنامه ای، اکنون همه قرآن کریم را از حفظ دارم.** ر. ک: داستان های کودکی مردان بزرگ / 93 91 به نقل از: روزنامه اطلاعات، 29 /9 / 1370 شماره 19505،ص 7.***