هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 470 : حفظ و فراموشی بی نظیر

هشام بن محمد بن السائب ابومنذر کلبی نسّابه معروف و از علمای مذهب امامیه بوده است.
سمعانی در انساب گفته که هشام کلبی گفت: حفظ کرده ام آن چه را که احدی حفظ نکرد و فراموش کردم چیزی را که کسی فراموش نکرده.، عمویی داشتم که مرا بر حفظ قرآن امر کرد پس داخل خانه شدم و قسم خوردم که بیرون نشوم از آن، تا آن که قرآن را حفظ کنم پس قرآن را در سه روز حفظ کردم و بر آیینه نظر افکندم دیدم ریشم مقداری دراز شده خواستم کمی مقراض ( قیچی) کنم پس ریشم را به قبضه ( مشت) گرفتم که بیشتر از یک قبضه را کوتاه کنم ولی فراموش کردم و عوض این که پایین تر از قبضه را مقراض کنم مقراض را به بالای قبضه گذاشتم و تمام ریشم را مقراض کردم.** ر. ک: مردان علم در میدان عمل 1/ 427.***

حکایت 471: قرآن نور است!

مرحوم آیت الله شهید سید عبدالحسین دستغیب رحمت الله علیه در کتاب خویش داستان های شگفت پس از نقل داستان عجیب مرحوم کربلایی کاظم** داستان ایشان در حکایت 452 گذشت.*** می نویسد: از جناب آقای میرزا حسن نواده مرحوم میرزای شیرازی شنیدم که فرمود: مکرر او ( کربلایی کاظم) را امتحان کردم. هر آیه ای را که از او می پرسیدم فوراً می گفت از فلان سوره است و عجیب تر آن که هر سوره ای را می توانست به قهقرا بخواند یعنی از آخر سوره تا اول آن را می خواند و نیز فرمود: کتاب تفسیر صافی را در دست داشتم برایش باز کردم و گفتم این قرآن است و از روی خط آن بخوان. کتاب را گرفت چون در آن نظر کرد گفت: تمام این صفحه، قرآن نیست. و روی آیه های شریفه دست می گذاشت و می گفت: تنها این سطر، قرآن است، یا این نیم سطر، قرآن است، و هکذا، و مابقی قرآن نیست. گفتم: از کجا می گویی، تو که سواد عربی و فارسی نداری؟ گفت: اما کلام خدا نور است، این قسمت نورانی و قسمت دیگرش تاریک است (یعنی نسبت به نورانیت قرآن).** ر. ک: قصه های قرآن / 54 به نقل از: داستان های شگفت / 105.***
نکته: موید قرآنی سخن مرحوم کربلایی کاظم، آیاتی چند است که به نمونه هایی بارز از آن اشاره می کنیم:
الف: قَدْ جَاءکُمْ مِّنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتَابٌ مُّبِینٌ ر. ک: مائده / 15.
ب: وَاتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِیَ أُنزِلَ مَعَهُ ر. ک: اعراف / 157.
ج: فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِی أَنزَلْنَا ر. ک: تغابن / 8.
د: وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ نُورًا مُّبِینًا ر. ک: نساء / 174.
ه: مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَ لَا الاِْیمَانُ وَ لَکِن جَعَلْنَاهُ نُورًا ر. ک: شوری / 52.

حکایت 472 : یکصد کنیز حافظ قرآن

گویند: زبیرده دختر جعفر بن محمد و همسر هارون الرشید یکصد کنیز داشت که همگی حافظ قرآن بودند و صدای قرائت آنان همچون وزوز زنبوران در قصر زبیده به گوش می رسید.** ر. ک: زهر الربیع / 390.***