هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 463 : استاد فراموشکار

یکی از طلاب مسجد مشیر الدوله شیراز که بسیار زبردست بود و پس از مدتی کوتاه مدرس گردیده و در حافظه و معلومات کم نظیر بود... شبی خوابید و صبح که از خواب برخاست دریافت که حافظه خود را از دست داده تا بدین گونه که در نماز صبح، سوره حمد را فراموش کرده و چون قرآن را باز کرد تا از روی آن سوره حمد را قرائت کند، دید نمی تواند بخواند. او به طور کلی حافظه اش را از دست داده بود و به همین حال از دنیا رفت.** ر. ک: داستان ها و پندها 7 / 110 به نقل از: استعاذه (شهید دستغیب) / 240.***
و یدعی الحفظ لقرآن و لا یقوم بالحمد وحدها نظراً

حکایت 464 : کودکی در مکتب وحی

امام حسن مجتبی علیه السلام در هفت سالگی به مجلس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حاضر می شد، آیات قرآنی را شنیده، حفظ می کرد و هنگامی که به خانه باز می گشت آن آیات را برای مادرش بازگو می نمود. وقتی امیرالمؤمنین علی علیه السلام به منزل می آمد، حضرت فاطمه علیهاالسلام آیه ای را که تازه نازل شده بود و امام حسن علیه السلام آن را برای مادرش خوانده بود برای علی علیه السلام می خواند.
امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمود: فاطمه جان! این آیه را از کجا یاد گرفته ای، تو که در مجلس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حضور نداشتی؟! فاطمه علیها السلام می فرمود: فرزندت حسن در مجلس پیامبر حضور می یابد و آیات را فراگرفته و برایم نقل می کند. روزی علی علیه السلام در گوشه ای از منزل پنهان شد. امام حسن همانند روزهای گذشته به حضور مادرش فاطمه آمد تا آن چه را که از آیات قرآن شنیده بود بیان کند. ولی زبان امام حسن علیه السلام به لکنت افتاد و نتوانست سخن بگوید. فاطمه علیهاالسلام از این پیشآمد متعجب شد. امام حسن علیه السلام عرض کرد: مادر جان! تعجب نکن، حتما شخص بزرگواری سخنانم را می شنود و گوش فرا دادن او مرا از سخن گفتن باز داشته است. ناگاه علی علیه السلام از مخفیگاه بیرون آمده، فرزند عزیزش حسن علیه السلام را در آغوش گرفت و بوسید. **ر. ک: داستان های بحارالانوار 4 / 66 65 به نقل از بحارالانوار 43 / 328.***

حکایت 465: شهید طهماسبی و کربلایی کاظم

شهید خلیل طهماسبی از شهدای فداییان اسلام و از یاران نزدیک شهید نواب صفوی رهبر گروه بود. شهید طهماسبی در یادداشتی در تاریخ سی ام ماه مبارک رمضان سال 1373 قمری می نویسد:
هو العزیز. به نام خدای توانا. بهترین تحفه و هدیه من به مردان خدا سخن خدا و سخن اولیاء خدا است. این کتاب مفاتیح الجنان** این کتاب تالیف مرحوم شیخ عباس قمی است.*** را به پدر بزرگوارم جناب آقای کربلایی کاظم** داستان ایشان در حکایت 452 گذشت.*** حافظ القرآن به عنوان یادگار تقدیم می کنم که این سند زنده اعجاز قرآن آل محمد و حافظ تمام قرآن، در عوض این تحفه در طول سال دوازده ختم قرآن قرائت و هدیه به روح معصومین سلام الله علیهم اجمعین نماید. به لطف خداوند و محمد و آل محمد ثوابش به روح و روان پاک پدر و مادر من باشد. شاید به لطف خدای عزیز از مدافعین سرسخت قرآن باشم و به خاطر حفظ و دفاع از این قرآن رویَم به خونم رنگین شود و به صاحب قرآن با سرافرازی ملحق شوم.** ر. ک: داستان کربلایی کاظم / 32 به نقل از: یک معجزه آشکار تالیف اسماعیل کریمی (فرزند کربلایی کاظم).***