هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حكايت 462 : حافظ كل قرآن الا 29 جزء!

**تسميه و نامگذارى ها همانند ضرب المثل ها و اصطلاحات، توفيقى است بنابراين اشكال تخصيص اكثر وارد و متوجه نيست.***
گويند: مردى بسيار همسر خود را اذيت و آزار مى نمود. او همسايه اى داشت كه همواره وى را به خاطر اين عمل سرزنش مى كرد. در يكى از شب ها آن مرد به شدت با همسر خويش درگير شده و او را به باد كتك گرفت. همسايه وى هنگامى كه از اين جريان اطلاع يافت خطاب به او گفت: اى مرد! با همسرت آن گونه رفتار كن كه خداى تعالى فرموده: فَاءِمسَاكُ ادامه اش چه بود اَو تَسريح نمى دانم چه)).**مقصود او اين آيه بوده: فَاءِمساك بِمَعرُوف اَو تَسريح بِاءِحسانٍ بقره / 229، ترجمه (طلاقى كه رجوع و بازگشت دارد دو مرتبه است و در هر مرتبه) بايد به طور شايسته همسر خود را نگاهدارى كنى (و آشتى نمايى) يا با نيكى او را رها سازد (و از او جدا شود) ر. ك: اخبار الحمقى و المغفلين / 77.***

حکایت 463 : استاد فراموشکار

یکی از طلاب مسجد مشیر الدوله شیراز که بسیار زبردست بود و پس از مدتی کوتاه مدرس گردیده و در حافظه و معلومات کم نظیر بود... شبی خوابید و صبح که از خواب برخاست دریافت که حافظه خود را از دست داده تا بدین گونه که در نماز صبح، سوره حمد را فراموش کرده و چون قرآن را باز کرد تا از روی آن سوره حمد را قرائت کند، دید نمی تواند بخواند. او به طور کلی حافظه اش را از دست داده بود و به همین حال از دنیا رفت.** ر. ک: داستان ها و پندها 7 / 110 به نقل از: استعاذه (شهید دستغیب) / 240.***
و یدعی الحفظ لقرآن و لا یقوم بالحمد وحدها نظراً

حکایت 464 : کودکی در مکتب وحی

امام حسن مجتبی علیه السلام در هفت سالگی به مجلس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حاضر می شد، آیات قرآنی را شنیده، حفظ می کرد و هنگامی که به خانه باز می گشت آن آیات را برای مادرش بازگو می نمود. وقتی امیرالمؤمنین علی علیه السلام به منزل می آمد، حضرت فاطمه علیهاالسلام آیه ای را که تازه نازل شده بود و امام حسن علیه السلام آن را برای مادرش خوانده بود برای علی علیه السلام می خواند.
امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمود: فاطمه جان! این آیه را از کجا یاد گرفته ای، تو که در مجلس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حضور نداشتی؟! فاطمه علیها السلام می فرمود: فرزندت حسن در مجلس پیامبر حضور می یابد و آیات را فراگرفته و برایم نقل می کند. روزی علی علیه السلام در گوشه ای از منزل پنهان شد. امام حسن همانند روزهای گذشته به حضور مادرش فاطمه آمد تا آن چه را که از آیات قرآن شنیده بود بیان کند. ولی زبان امام حسن علیه السلام به لکنت افتاد و نتوانست سخن بگوید. فاطمه علیهاالسلام از این پیشآمد متعجب شد. امام حسن علیه السلام عرض کرد: مادر جان! تعجب نکن، حتما شخص بزرگواری سخنانم را می شنود و گوش فرا دادن او مرا از سخن گفتن باز داشته است. ناگاه علی علیه السلام از مخفیگاه بیرون آمده، فرزند عزیزش حسن علیه السلام را در آغوش گرفت و بوسید. **ر. ک: داستان های بحارالانوار 4 / 66 65 به نقل از بحارالانوار 43 / 328.***