هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

بخش یازدهم: حفظ و قرائت قرآن ، فصل اول: حفظ و حافظان

انّا نَحنُ نَزَّلنَا مِنَ الذِّکرَ وَ اءِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ.
حجر /9.

حکایت 452 : کربلایی کاظم معجزه قرآنی معاصر

کربلایی محمد کاظم کریمی ساروقی در حدود سال 1300 قمری در یکی از روستاهای فراهان اراک به نام ساروق به دنیا آمد. او سواد خواندن و نوشتن نداشت و مانند بیشتر اهالی آن روستا و روستاهای دیگر بی سواد بود ولی در اثر انجام دادن برخی کارهای نیک و خالصانه مورد لطف پروردگار قرار گرفت و بدون این که قرآن را نزد کسی بخواند و حفظ کند، حافظ قرآن شد و گویا داستان حافظ قرآن شدن او در دوران جوانیش واقع شده باشد** در مصاحبه ای که از آقای حاج اسماعیل کریمی فرزند ارشد کربلایی کاظم به عمل آمد ایشان نکته مهمی را ذکر کردند و آن نکته این است که کربلایی کاظم در حدود سی سالگی مورد عنایت خاصه قرار گرفت و ناگهان حافظ قرآن شده است اما برخی جراید و کتاب ها سن او را به هنگام کرامت مذکور، پنجاه سال ذکر کرده اند. این به آن علت است که کربلایی کاظم برای این که به گفته خودش گرفتار ریا نشود از شهرت طلبی گریزان بود موضوع این موهبت را که برایش رخ داده بود فقط اهالی روستایش ساروق می دانستند و کمتر کسی غیر از اهالی ساروق از آن با خبر بودند اما سالها بعد بعضی از علماء که از این موهبت الهی مطلع گشتند وظیفه خود دانستند که کربلایی کاظم را برای روشن شدن دل ها و اثبات تحریف ناپذیری قرآن و نیز حفاظت تشیع و... به مردم معرفی کند. بنابراین او را به شهرها و کشورهای مختلف بردند و در حضور مردم از او امتحان گرفتند. در این زمان که اوج شهرت کربلایی کاظم بود و روزنامه ها و جراید خبر حافظ قرآن شدنش را نوشتند حدودا پنجاه ساله بود. ر. ک: داستان کربلایی کاظم/ 6 5.*** به هر حال شاید پنجاه ساله بود که داستانش مشهور و مشهورتر شد. او در ایام عاشورای محرم سال 1378 قمری در سن هفتاد و هشت سالگی در قم وفات کرد، مقبره او در قبرستان مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری معروف به قبرستان نو واقع است.
اصل داستان کربلایی کاظم از زبان خودش بدین قرار است:
سال ها قبل در ایام محرم واعظی به قریه ما آمد. شبها منبر می رفت من هم در آن روزها جوان بودم و بر خود لازم می دانستم مسائل شرعی که به آن نیاز دارم یاد بگیرم. یک شب بر منبر گفت: کسانی که گندمشان به حد نصاب برسد و زکات و حق فقرا را ندهند مالشان با حرام مخلوط می شود و اگر با عین پول آن گندمهای زکات نداده خانه یا لباس تهیه کنند، با آن لباس و در آن خانه نمازشان باطل است و همین طور اگر کسی خمس ندهد نمازش درست نیست چون یک پنجم مال خمس نداده متعلق به سادات و امام زمان (عج) است. ممکن است شما لباس و یا مسکنتان را از اموال خمس نداده خریده باشید چون یک پنجم آن متعلق به شما نیست شما آن ها را غصب کرده اید... خلاصه مطالبی از این قبیل را بر منبر گفت. این حرف در من اثر کرد من تصمیم داشتم پای منبر هرچه می شنوم یا یاد می گیرم به آن عمل کنم. چون می دانستم مالک ده اهل خمس و زکات نیست به پدرم گفتم: من که رعیت این مالک هستم دیگر نمی توانم در این زمین بمانم من نماز می خوانم بنابراین از این دهم می روم. پدرم اصرار کرد که بمانم و گفت: تو از کجا می دانی که او زکات نمی دهد؟ من که به مالک ده درباره خمس و زکات تذکر داده بودم و اعتنا نکرده بود دیگر اصرار پدرم را قبول نکردم و شبانه از ده بیرون آمدم. برای گذراندن زندگی خود بین راه قم اراک عملگی می کردم در کار جازده سازی. مدتی هم در دهات اطراف مشغول خارکنی بودم روزی سی شاهی به من مزد می دادند و من با این مبلغ ناچیز زندگی را می گذراندم. سه سال به این ترتیب گذشت. روزی مالک ده کسی را نزد من فرستاد و پیغام داد که من توبه کرده ام و اکنون خمس و زکات می دهم بیا و در همین ملک مشغول کار باش. اگر نمی خواهی برای من کار کنی به تو زمین و بذر می دهم و برای خودت کشت کن. دوست دارم به ده برگردی و نزد ما بمانی. من به ده برگشتم. مالک به من زمین و یک بار گندم داد من ده من گندم برای بذر برداشتم و بقیه گندم ها را دو نیم کردم نیمی را برای معاش خود و نیمی دیگر را برای ارحام ( خویشاوندان) و فقیران ده کنار گذاشتم در نتیجه خداوند به زراعت من برکت داد. پنجاه و پنج بار گندم از زراعت عایدم شد. باز مثل سابق عمل کردم یعنی دَه مَن را برای بذر کنار گذاشتم و بقیه را به دو قسمت کردم. نیمی برای خود و نیمی برای انفاق به فقرا.** با این که مقدار زکات واجب بسیار کمتر از این مقدار بود. ***این شیوه همیشه ادامه داشت. یکی از روزهایی که حاصل مزرعه را برداشته و خرمن کرده بودم منتظر شدم نسیمی بیاید تا گندم ها را باد بدهم و گندم را از کاه جدا کنم از قضا در آن روز اصلا از باد خبری نبود به ناچار با دست خالی به سوی خانه برگشتم. در بین راه یکی از فقرا را دیدم. جلو آمد و گفت: امسال ما را فراموش کردی؟ گفتم: خدا نکند که من فقرا را فراموش کنم. مطمئن باش حق تو محفوظ است. گفت: من و زن و بچه ام امشب چیزی برای خوردن نداریم. من دیگر نتوانستم داستان آن روز خود را برایش تعریف کنم. به او گفتم که همان جا منتظرم بماند دوباره به خرمن برگشتم ولی چه فایده باد که نمی وزید برای آن که نان شب آن خانواده فقیر فراهم شود به زحمت زیاد با دست مقداری از گندم ها را از کاه جدا کردم. مقداری هم علوفه برای گوسفندانم برداشتم برگشتم و گندم ها را به آن مرد دادم و بعد به طرف ده راه افتادم قبل از این که وارد ده بشوم به باغ امامزاده هفتاد و دو تن رسیدم. داخل باغ، مرقد مطهر امامزاده جعفر و امامزاده صالح و چند امامزاده دیگر علیهم السلام بود به یک قسم هم چهل دختران می گفتند. خیلی خسته بودم برای رفع خستگی روی سکوی کنار درِ امامزاده نشستم و علوفه را به کناری گذاشتم. در همین حال دیدم دو جوان زیبا به طرفم می آیند هرکدام عمامه ای سبز به سر داشتند. گمان کردم زوار هستند. وقتی به من رسیدند یکی از آن ها گفت: محمد کاظم! نمی آیی برویم داخل امامزاده فاتحه ای بخوانیم؟ گفتم: می خواهم به منزل بروم و این علوفه را برسانم. اصلا نمی دانستم اسم مرا از کجا می داند! قبل از این که بخواهم چیزی بپرسم، یکی از آن ها گفت: خیلی خوب، حالا تو با ما بیا، آن ها از جلو راه افتادند و من هم به دنبالشان روانه امامزاده شدم وقتی آن دو سید جوان، وارد امامزاده جعفر شدند مؤدبانه جلو در ایستادم و مشغول خواندن فاتحه شدم. آن دو بزرگوار مرتب صلوات می فرستادند اللهمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ کمی که گذشت دیدم کتیبه ای دور تا دور حرم ظاهر شد که بر روی زمینه ای سبز، خطوط درشت طلایی، نقش بسته بود. این کتیبه را قبلا ندیده بودم حالا هم چنین کتیبه ای نیست. فقط در آن لحظه من آن کتیبه را دیدم. آن دو سید جلو آمدند. یکی سمت راست و دیگری سمت چپم ایستاد یکی از آن ها به من گفت: این کتیبه را بخوان. گفتم: من سواد ندارم. گفت: بخوان و نترس. گفتم: عرض کردم که خواندن بلد نیستم در این وقت سیدی که طرف راستم ایستاده بود هفت مرتبه سوره حمد و هفت مرتبه سوره قُل هُوَ اللهُ اَحَد ( سوره توحید یا اخلاص) را خواند. سید دیگر که سمت چپم ایستاده بود هفت مرتبه صلوات فرستاد و دیگری دست بر سینه ام نهاد و محکم فشار داد به طوری که سینه ام درد گرفت. بعد گفت: حالا بخوان. نگاهم که به کتیبه افتاد ناگهان متوجه شدم که می توانم آن را بخوانم شروع به خواندن کردم:
إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ ادْعُواْ رَبَّکُمْ تَضَرُّعًا وَ خُفْیَةً إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ وَ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفًا وَ طَمَعًا إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِینَ وَ هُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرًا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتَّی إِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالاً سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَّیِّتٍ فَأَنزَلْنَا بِهِ الْمَاء فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِن کُلِّ الثَّمَرَاتِ کَذَلِکَ نُخْرِجُ الْموْتَی لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ وَالْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِی خَبُثَ لاَ یَخْرُجُ إِلاَّ نَکِدًا کَذَلِکَ نُصَرِّفُ الآیَاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَی قَوْمِهِ فَقَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُواْ اللَّهَ مَا لَکُم مِّنْ إِلَهٍ غَیْرُهُ إِنِّی َأَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ قَالَ الْمَلأُ مِن قَوْمِهِ إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ قَالَ یَا قَوْمِ لَیْسَ بِی ضَلاَلَةٌ وَ لَکِنِّی رَسُولٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِینَ. **اعراف / 61 54.
ترجمه: پروردگار شما، خداوندی است که آسمانها و زمین را در شش روز ( شش دوران) آفرید سپس به تدبیر جهان هستی پرداخت با (پرده تاریک) شب، روز را می پوشاند و شب به دنبال روز، به سرعت در حرکت است و خورشید و ماه و ستارگان را آفرید، که مسخّر فرمان او هستند. آگاه باشید که آفرینش و تدبیر (جهان)، از آن او (و به فرمان او) است پر برکت (و زوال ناپذیر) است خداوندی که پروردگار جهانیان است.
پروردگار خود را (آشکارا) از روی تضرّع، و در پنهانی، بخوانید (و از تجاوز، دست بردارید که) او متجاوزان را دوست نمی دارد.
و در زمین پس از اصلاح آن، فساد نکنید و او را با بیم و امید بخوانید (بیم از مسؤولیتها، و امید به رحمتش. و نیکی کنید) زیرا رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.
او کسی است که بادها را بشارت دهنده در پیشاپیش (باران) رحمتش می فرستد تا ابرهای سنگین بار را (بر دوش) کشند (سپس) ما آنها را به سوی زمینهای مرده می فرستیم و به وسیله آنها، آب (حیاتبخش) را نازل می کنیم و با آن، از هرگونه میوه ای (از خاک تیره) بیرون می آوریم این گونه (که زمینهای مرده را زنده کردیم،) مردگان را (نیز در قیامت) زنده می کنیم، شاید (با توجه به این مثال) متذکّر شوید.
سرزمین پاکیزه (و شیرین) گیاهش به فرمان پروردگار می روید امّا سرزمینهای بد طینت (و شوره زار) جز گیاه ناچیز و بی ارزش، از آن نمی روید این گونه آیات (خود) را برای آنها که شکرگزارند، بیان می کنیم.
ما نوح را به سوی قومش فرستادیم او به آنان گفت: ای قوم من! (تنها) خداوند یگانه را پرستش کنید، که معبودی جز او برای شما نیست (و اگر غیر او را عبادت کنید،) من بر شما از عذاب روز بزرگی می ترسم (ولی) اشراف قومش به او گفتند: ما تو را در گمراهی آشکاری می بینیم گفت: ای قوم من! هیچ گونه گمراهی در من نیست ولی من فرستاده ای از جانب پروردگار جهانیانم)).***
مشغول تلاوت این آیات بودم که از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم گمان کردم از خواب بیدار شده ام همه جا تاریک و من در یک اتاق تاریک افتاده بودم روی زمین. تعجب کردم با خود گفتم: من این جا چه کار می کنم؟ به کف اتاق دست کشیدم. متوجه شدم کف اتاق حصیر پهن شده، تازه فهمیدم که آن جا امامزاده است. هیچ چراغی روشننبود با خودم فکر می کردم چطور شده من به این جا آمده ام؟ ناگهان همه چیز به یادم آمدم نمی دانستم روز است یا شب. درست یادم نیتس چطور شد ولی حس کردم علاوه بر آن هشت آیه (از سوره اعراف) که خواندم همه قرآن را از بَر هستم. بلند شدم به حیاط امامزاده آمدم روز بود و هوا روشن. از صحن امامزاده بیرون آمدم. علوفه را از جلوی در امامزاده برداشتم و روانه ده شدم. شدیداً احساس گرسنگی می کردم. وقتی به ده رسیدم، دیدم اهالی مرا به یکدیگر نشان می دهند به یک نفر از اهالی گفتم: چرا همه به من اشاره می کنند؟ گفت: تو گم شده بودی الآن سه چهار روز است که از تو بی خبریم. خویشاوندانت هم به دنبالت می گردند تا شاید تو را پیدا کنند.
تازه متوجه شدم که بی هوشی من چند روز طول کشیده. گفتم: والله، من الآن به واسطه حادثه ای که برایم اتفاق افتاده می توانم تمام قرآن را بخوانم. اهالی که همه می دانستند من اصلا سواد ندارم برای امتحان من، ملای ده حاج ملا صابر اراکی را آوردند. ملا صابر ماجرا را که شنید، گفت: شاید خواب دیده ای. گناه دارد، از این حرف ها نزن. تو خیال می کنی! گفتم: خیر. بیدار بودم و با پای خودم به امامزاده رفتم، همراه آن دو سید بزرگوار. حالا هم قرآن را از حفظ دارم. ملا صابر بعد از امتحان های فراوان گفت: کارش درست شده. مسأله مهمی برایش پیش آمده و نظر کرده شده. اهالی همگی در حضور ملا صابر شهادت دادند که من هیچ وقت به مکتب نرفته ام و کاملا بی سواد هستم. فردای آن روز به اراک رفتم. پس از چند روز دو مرتبه به ساروق برگشتم تا بعد از رسیدگی به وضع خانه برای انجام کاری به تویسرکان بروم. دو روز در ده ماندم در همین دو روز که در ساروق بودم یک شب بالای بام خانه خوابیده بودم که در خواب دیدم، اتاق تازه ای از خشت، بالای بام ساخته شده، دو نفر داخل آن اتاق نشسته بودند و با هم صحبت می کردند من تعجب کردم، با خود گفتم: این دو نفر که هستند و با هم چه می گویند؟ نزدیک شدم یکی از آن ها که لباسی نو بر تن داشت و عمامه سبزی بر سر پیچیده بود به نفر دوم که لباسش کمی کهنه بود درس می داد وقتی من نزدیک شدم همان آقای عمامه سبز مرا صدا زد و گفت: محمدکاظم! ایشان که اینجا نشسته، حواس درس خواندن ندارد انگار هیچ چیز نمی فهمد اما تو لیاقت داری. مرحبا به تو، نزدیک بیا و این درسهایی که می دهم یاد بگیر. نزدیک رفتم و در حضور آقا نشستم با انگشتش به سقف اشاره کرد طوری که انگار می خواست مرا متوجه سقف کند. من هم به سقف نگاه کردم، دیدم در هر گوشه سقف خطهایی کشیده شده. آقا، من را متوجه یک گوشه سقف کرد و گفت: من هر طوری می خوانم تو هم همانطور بخوان. آقا می خواند و من هم تکرار می کردم در آن گوشه سقف که درس را از آن جا شروع کردیم این معانی نقش بسته بود: سر قرآن: بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحِیمِ. مادر قرآن: سوره فاتحة الکتاب. سید قرآن: سوره بقره. حصار قرآن آیة الکرسی. دل قرآن سوره یس، چراغ قرآن: تبارک ( ملک)). عروس قرآن: سوره الرحمن. نُقل قرآن: سوره قل هو الله احد. بار قرآن: تشدید. جان قرآن: آدم.
... آقا می خواند، من هم تکرار می کردم. بعد آقا به گوشه های دیگر سقف اشاره کرد و گفت: این ها را هم با من بخوان. در آن قسمت هم دعاها و معانی دیگری برایم خواند. من هم آن ها را خواندم. از خواب که بیدار شدم متوجه شدم روی بام هستم و همه آن ها را خواب دیده ام. سعی کردم مطالبی که یادم دادند به خاطر بیاورم اما هرچه به ذهنم فشار آوردم فایده ای نداشت و چیزی به خاطر نیاوردم. وضو گرفتم، نماز صبح را خواندم. خیلی غمگین بودم. افسوس می خوردم که چرا آن معانی را فراموش کرده ام. با همان حالت افسردگی در حالی که نشسته بودم سرم را روی زانو گذاشتم و به فکر فرو رفتم. ساعتی همانطور نشستم خیلی پریشان بودم. آفتاب طلوع کرد. میلی به صبحانه نداشتم. خانواده ام وقتی مرا آن طور مضطرب و پریشان دیدند، علت را جویا شدند من هم خواب را تعریف کردم، تا حدود دو ساعت به ظهر همانطور پریشان روی بام نشسته بودم، ناگهان قسمت اول آن خطوط که آقا در عالم خواب می گفت یادم آمد: رَّحمِنِ الرّحیم: سر قرآن... همین طور تمام درس اول به خاطرم آمد خوشحالی فوق العاده ای به من دست داد. همان خطوط را در ذهنم دنبال کردم تا این که قسمت های بعدی هم به تدریج در نظرم مجسم شد.** ر. ک: داستان کربلایی کاظم/ 62 55، برگرفته از مصاحبه کربلایی کاظم با روزنامه ندای حق سال 1334 شمسی به نقل از کتاب به خاطر تو)).
نکته: کسانی که کربلایی کاظم را دیده اند خصوصیات زیر را از او نقل کرده اند:
الف: سادگی و بی آلایشی به طوری که تا پایان عمر همان قیافه روستایی ساده خود را به همراه داشت.
ب: کم حافظگی و کم استعدادی در مطالب مربوط به غیر قرآن.
ج: بی سوادی به طوری که حتی روزنامه را نمی توانست بخواند مگر آیات و کلمات قرآنی آن را.
د: با این که این اعجاز درباره او انجام شده بود ادعایی جز حفظ قرآن نداشت. ه: به هیچ وجه درباره او احتمال شیطنت و سوء استفاده وجود نداشت. و: از این که این موهبت الهی نصیب او شده بود هیچگونه استفاده مالی از آن نکرد و ثروتی نیندوخت. او هرگز پولی از کسی قبول نمی کرد مگر از مرحوم آیت الله حجت و برخی از علمایی دیگر آن هم به مقدار ناچیزی در حدود بیست تا سی تومان. او می گفت: من نمی خواهم این معجزه خدایی را به هیچ چیز دیگر بفروشم. و این همه در حالی بود که بنابه تصریح برخی از علما و مراجع امر معاش کربلایی کاظم محقق بود. ز:او بیشتر مهمان طلبه ها می شد و هر غذایی را جلویش می گذاشتند بدون تکلف می خورد و می گفت: خانه غیر اهل علم نمی روم چون هروقت غذای شبهه ناک بخورم یک پرده ای روی سینه ام و قرآن حفظی ام می افتد و آن قدر باید انگشت در حلقم فرو برم تا استفراغ کنم و آن غذا بیرون بیاید و دوباره صفحه دلم پاک گردد. کربلایی کاظم در پاسخ به این سؤال که چطور می توانی قرآن را بخوانی؟ می گفت: به خط سبز در سینه من تمامی قرآن نوشته شده است.
برخی از آثار این م عجزه و کرامت عبارت است از:
الف: حقانیت اسلام و قرآن. ب: نمونه ای از اشراقات ربانی. ج: تایید علوم خارق العاده پیامبران و امامان د: نمونه ای از ارتباط با عالم غیب. ه: برهانی بر حقانیت شیعه (زیرا کربلایی کاظم از شیعیان بود و مورد این موهبت الهی قرار گرفت). و: پاسخ به برخی شبهات و اشکالات راجع به جهان غیب. ز: دلیلی روشن بر محفوظ ماندن قرآن کریم از تحریف و کم و زیاد شدن. در پایان برای علاقه مندان به حکایت شگفت کربلایی کاظم، چند کتاب و ماخذ را که این حکایت را به طور خلاصه یا مفصل نقل کرده اند معرفی می نماییم:
1 اعجاز ولایت یا پرتوی از تصرف ولایتی در حافظ شدن مردی بی سواد، نوشته محمد رازی.
2 یک معجزه آشکار، کربلایی کاظم، نوشته میرابوالفتوح دعونی.
3 به خاطر تو نوشته حسین صالح.
4 گنجینه دانشمندان (ج 6) نوشته محمد رازی.
7 برهان روشن.
8 داستان کربلایی کاظم نوشته هیات تحریریه موسسه در راه حق.
9- سید مجتبی نواب صفوی اندیشه ها و مبارزات و شهادت او.
10 مجله نور دانش، سال سوم، شماره چهارم.
11 مجله خواندنی ها سال شانزدهم شماره یکصد و هفدهم.
12 سالنامه نور دانش سال 1335.
13 مجله آسیای جوان سال 1332.
14 روزنامه اطلاعات سال 1332.
15 روزنامه کیهان سال 1332.
16 روزنامه ندای حق در چهارده شماره سالهای 1335 1334.***

حکایت 453 : تیمور و حافظ

آورده اند: هنگامی که تیمور** امیرتیمور گورکانی (حکومت 771 807 هجری قمری).*** به شیراز لشکر کشید به خدمت خواجه حافظ رسید. سخنانی بین آنها رد و بدل شد. سپس تیمور به خواجه گفت: می گویند شما حافظ قرآن هستید. خواجه گفت: بله. تیمور خواجه را امتحان کرد و دید درست است. سپس تیمور از آخر قرآن به طرف ابتدای قرآن شروع به تلاوت کرد. حافظ گفت: ای امیرالمؤمنین! تو همه چیز را وارونه می بینی حتی کلام خدا را. تیمور خندید و گفت: اگر بدانمی دل دل تاریخ نمی ماند تو را می کشتم. **ر. ک: کلید گنج سعادت / 217.***
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست - عِرض خود می بری و زحمت ما می داری
حافظ))