هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 440 : سفارش به حق و صبر

در روایات آمده است که: هنگامی که اصحاب و یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به یکدیگر می رسیدند پیش از آن که از هم جدا شده و وداع نمایند، سوره والعصر را می خواندند و محتوای بلند این سوره کوتاه را به یکدیگر یادآوری می نمودند. سپس با یکدیگر خداحافظی کرده، به سراغ کار خود می رفتند.** ر. ک: امام علی علیه السلام در قرآن از دیدگاه اهل سنت / 187 به نقل از: تفسیر الدر المنثور 6 / 392.***

حکایت 441 : مرگ آسان!

یکی از فرزندان جوان امام موسی بن جعفر الکاظم علیه صلوات الله العالم در حال احتضار بود امام علیه السلام به فرزند خود قاسم فرمود: برخیز و بر بالین برادرت سوره صافات را تا آخر بخوان. قاسم خواندن سوره را آغاز نمود وقتی به آیه شریفه: فَاستَفتِهِم اَهُم أشَدُّ خَلقاً اَم مَن خَلَقنَا** صافات / 11، ترجمه: از آنان بپرس آیا آفرینش آنان سخت تر است یا آفرینش فرشتگان.*** رسید آن فرزند از دنیا رحلت نمود. پس از آن که او را کفن کرده و به سوی قبرستان حرکت دادند. یعقوب بن جعفر به امام کاظم علیه السلام عرض کرد: هنگامی که کسی به حالت احتضار در می آمد بالای سرش سوره یس می خواندند (حال آن که) شما دستور دادید صافات بخوانند. امام علیه السلام فرمود: پسرم! این سوره بالای سر هر کس که گرفتار مرگ شده خوانده شود خداوند او را فوری آسوده می کند و از دنیا می رود.** ر. ک: داستان های بحارالانوار 3 / 132، به نقل از بحارالانوار 48 / 289.***

حکایت 442: حضرت درویش

گویند: حاج ملا احمد نراقی فرزندی داشت که بسیار مورد علاقه ایشان بود زمانی که این فرزند بیمار شد به طوری که مرحوم نراقی از بهبود یافتن وی مأیوس شد و بی اختیار از خانه دیوانه وار بیرون آمد در میان کوچه های شهر کاشان راه می رفت ناگاه درویشی پیدا شده و به ایشان سلام کرد و عرض نمود: چرا پریشانی؟ مرحوم نراقی فرمود: فرزندم بیمار است و از او مأیوس گشته ام. درویش گفت: این که مطلبی سهل است پس عصای نیزه دار خود را بر زمین زد و سوره حمد را بدون آداب قرائت و شرایط تلاوت خواند و نفسی دمیده و گفت: حاجی برو که پسر تو شفا یافت. جناب نراقی تعجب کرده و احتمال صدق داده و به خانه مراجعت نمود دید فرزندش عرق کرده و صحت یافته است. ایشان بسیار در تعجب شده و کسانی را به دنبال آن درویش فرستاد. آنان تمامی راه ها و خیابان های کاشان را جستجو نمودند ولی درویش را نیافتند. پس از چندین ماه، روزی مرحوم نراقی در میان کوچه ای آن درویش را دیده و به وی گفت: ای درویش! تو مردی هستی در طریقت قدم زده و صاحب نَفَس. لیکن آن روز سوره حمد را خوب تلاوت نمودی و قرائت تو صحیح نبود البته در تعلیم و تعلم احکام شرعیه کوشا باشد.
درویش گفت: اکنون که حمد ما تو را پسند نیامد آن را پس می خوانیم ( پس می گیریم) سپس عصا بر زمین نصب کرد و دوباره سوره حمد را تلاوت کرد و نَفَسی زد و گفت: برو. مرحوم نراقی به خانه آمده، دید همان پسرش بیمار شده و به همان بیماری وفات یافت.** ر. ک: قصص العلماء / 131 130.***
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت - روزی تفقدی کن درویش بی نوا را