هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 421 : اراده نموده ایم

شیخ راضی (متوفای 1340) که از شاگردان خاص شیخ محمد طه و فرزند شیخ علی طریحی بود، می گفت: استادم شیخ محمد طه نجفی حکایتی دارد به این قرار که:
یک وقتی در سر زانوی من دملی پیدا شد، جراحان قدیمی از معالجه آن عاجز ماندند، ناچار به بغداد رفتم، در این زمان در نهایت احتیاج هم بودم. خانواده کبّه حاج شیخ محمد حسن (معروف به کبّه) در بغداد کفالت و رسیدگی به امور مرا به عهده گرفت و طی دو سه سالی که آن جا بودم، از این مرض رهایی یافتم.
قبل از بازگشت به نجف تصمیم گرفتم که به زیارت عسکریین علیهماالسلام بروم، به حرم آن بزرگوار مشرف شدم.
قبلا بگویم که: در ایام بیماری سینه ام بسیار تنگ شده بود، وقتی بر احوال خود گذری می کردم، می دیدم که عمرم در قیل و قال بر باد رفته، نه مطلب سودبخشی تحصیل کرده ام و نه از اهل حال شده ام، دنیا هم که از جهت مالی بر من سخت گرفته بود، گویا وجود خویش را مصداق خَسِرَ الدُّنیا و الآخِرَة** حج/ 11، ترجمه: هم دنیا را از دست داده و هم آخرت را.*** می یافتم به همین جهت آن دو امام عزیز علیهماالسلام را با قصیده ای مورد عتاب قرار دادم که یکی از ابیات آن قصیده این است:
یا اُباةَ الظَّیمِ ما هذا السُّکوت عن عَبید کادَ بالهمَّ یَموت
ای ستم ناپذیران؛ این سکوت شما در برابر بنده ناچیزی که از شدت غم نزدیک به مرگ است، چیست)).
بعد از این ماجرا در یکی از شب ها که به بستر رفتم، هنوز به خواب عمیقی نرفته بودم که با صدای هاتفی از جایی جستم. شنیدم که می گفت:
وَ نُریدُ حدس زدم منظورش آیه شریفه قرآن است و بدان وسیله می خواسته است مرا تسلیت دهد و آرامش بخشد. پس از آن به خواب فرو رفتم و صبح هنگام، نماز خواندم.
سپیده دم زده بود که دیدم میرزای شیرازی به خانه ما آمدند و آن را به قدوم خویش منور ساختند، مدتی را به گفتگو نشستیم، پس از آن میرزا مدتی سکوت کرد و نزدیک به پنج دقیقه در چهره من نگریست. آن گاه به تلاوت آیه شریفه پرداخت: بسم الله الرحمن الرحیم * وَ نُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الاَْرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ.** قصص / 5. ترجمه: به نام خداوند بخشنده بخشایشگر. ما می خواستیم بر مستضعفان زمین منّت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم. ***
در این موقع به یاد آن چیزی افتادم که در خواب دیده بودم.
شیخ راضی می گوید: پرسیدم استاد؛ شما به مرحوم میرزا هیچ نگفته بودید؟ استاد فرمود: نه.
ناگفته نماند که شیخ محمد طه بدان حد از مراتب رسید که به شیخ الطائفه عصر خویش ملقب گردید و آن تفرس و نگاه میرزا در چهره ایشان از نوع نظاره با نور خدا بوده است و قرائت آیه نیز بشارتی بود بر آن درجه از مراتب دنیوی و اخروی که بدان می خواست برسد.** ر. ک: داستان های شنیدنی از کرامات علما / 86 85.***

حکایت 422 : قرآن ملوکانه

آورده اند که: آقامحمد خان قاجار، قرانی به خط میرزای تبریزی** شاید نیری صحیح باشد.*** که خطاط معروفی بود با جلدی که با یاقوت و الماس و زبرجد و سایر سنگهای گران بها تزئین شده بود را به رسم هدیه برای علامه سید بحرالعلوم ارسال کرد. وقتی قرآن را آوردند تا به ایشان برسانند، درب منزل را زدند با کوبیدن حلقه در، علامه بحرالعلوم خود شخصا به پشت درب منزل آمد و در را باز نمود و در حالی که آستین های مبارکش بالا و قلم به دستشان بود، خطاب به آنان فرمود: چه کار دارید؟ گفتند: حضرت سلطان، قرآنی برای شما فرستاده اند. علامه نگاهی به قرآن نمود و گفت: این زینت ها و دانه ها چیست که بر جلد آن نصب شده است؟ گفتند: این ها سنگهایی گرانبهاست که جلد قرآن را با آن ها تزیین نموده اند.
فرمود: چرا بر کلام خدا چیزی آویخته اید که باعث زندانی شدن و تعطیل آن می گردد؟** روایت نموده اند که هرگاه ابن عباس قرآنی را می دید که با طلا و نقره تزیین شده می گفت: آیا با این عمل، دزدان را به سرقت نمودن آن تشویق و ترغیب می کنید؟! بدانید که زینت قرآن اندرون آن است. ر. ک: محاضرات الادبآء 4/ 435.***
آنها را از روی جلد قرآن جدا کنید و بفروشید و قیمت آن را، میان مساکین و نیازمندان تقسیم کنید. عرض کردند: قرآن را که به خط خطاطی معروف است و ارزش بالایی دارد قبول فرمایید. فرمود: قرآن را هر کس آورده در نزد او باشد و آن را تلاوت نماید. علامه این را فرمود و درب را بست.** ر. ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 3 / 112. به نقل از: فوائد الرضویه/ 406. نکته: نظیر حکایت فوق به مرحوم آیة الله وحید بهبهانی (متوفای 1205 ق)، نسبت داده شده است. ر. ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 3 / 177.***
کعبه را جامه کردن از هوس است - یاء بیتی))** منظور کلمه بیتی است که در دو آیه از قرآن به کار رفته است. الف: بقره / 124، ب: حج / 26.*** جمال کعبه بس است
سنایی))

حکایت 423 : در خدمت قرآن

در مورد احترام و ادب علمای دین به قرآن، حکایات بسیاری نقل شده است از آن جمله این که گویند: یکی از روزها که علاقه مندان و تنی چند از مراجعه کنندگان در حضور آیت الله سید محمدتقی خوانساری گرد آمده بودند یکی از دوستان قدیمی ایشان که می خواست با قرآن استخاره ای کند خود را به ایشان نزدیک کرده و می گوید: آیا قرآن خدمتتان هست))؟ آیت الله خوانساری که از شنیدن آن سخن تکانی خورده و چهره اش برافروخته شده بود با صدای بلند توأم با خشونت به او می گوید: من کی هستم که قرآن و کلام خداوند در خدمت من باشد؟! همه افتخارشان این است که در خدمت این کتاب باشد. بعد به آن فرد می گوید: اگر مختار و مسلط بودم تو را ادب می کردم تا دیگر این گونه کلمات که متضمن جسارت و بی ادبی به مقام بلند قرآن کریم است از تو صادر نشود.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 23 (خرداد و تیر 1380) / 47 بر اساس گفتاری از برادر ابوالفضل حافظیان.***