هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 411 : من هم به قدر تو با قرآن آشنایم

آورده اند که: یکی از نوادگان شیخ مرتضی انصاری روزی برای زنش که نوعروس بود پیراهن چیت گل دار خریده بود و شیخ که آن را دید ابرو در هم کشیده اعتراض فرمود. پسر شیخ در پاسخ اعتراض پدر این آیه را خواند قُل مَن حرَّم زینَةَ اللهِ الَتی اَخرَجَ لِعبَادِهِ** اعراف / 32، ترجمه: بگو چه کسی زینت های الهی را که برای بندگان خود آفریده، حرام کرده است؟*** شیخ فرمود: ای فرزند! من نیز به قدر تو با قرآن آشنا هستم اما می دانی که مردم این شهر فقیرند و تا زمانی که زنان و فرزندان ما را که رئیس و پیشوای خود می دانند از حیث پوشاک و خوراک شبیه خود می یابند در فقر و تنگدستی خویش تسلیتی ( آرامش خاطری) پیدا می کنند اما چون جامه ما را نیکوتر از خود دیدند آن ها نیز به هوس تهیه آن افتاده کارشان به وام داری و کلاه برداری می کشد و مسلمانان به فساد اخلاق و فلاکت اجتماعی دچار می شوند.** ر. ک: شوخی علماء / 93.***

حکایت 412 : تمثل جحیم

علامه ذوفنون حسن زاده آملی می فرماید: در شب سوم ماه شعبان سال 1409 هجری قمری در منزلم در قم، سوره مبارکه واقعه را قرائت می کردم تا به کریمه وَ امّا اءنْ کانَ مِنَ المُکَذِّبینَ الضَّالینَ فَنُزُل مِن حَمیم و تَصلیَةُ جَحیم** واقعه / 94 92، ترجمه: اما اگر او از تکذیب کنندگان گمراه باشد با آب جوشان دوزخ از او پذیرایی می شود و سرنوشت او ورود در آتش جهنم است.*** رسیدم، ناگهان دیدم که جحیم برای متمثل شده است و زبانه آن بالا گرفت که فرموده حق سبحانه وَ بُرِّزَتِ الجَحیمُ لِمَن یَری** نازعات/ 36، ترجمه: و جهنم برای هر بیننده ای آشکار می گردد.*** را به شهود عیان مشاهده کردم، بدون این که جحیم مرا مس کند و آزار نماید.** ر. ک: جمال سالکین / 164، به نقل از: انسان در عرف عرفان / 23.***
صعود برخی چون گشت حاصل - بیابی بس تمثلهای کامل
تمثل باشد از ادراکت ای دوست - برون نبود زذات پاکت ای دوست
چو شد آیینه ذات تو روشن - زگلهای مثالی مثل گلشن
به وفق اقتضای بال و حالت - معانی را بیابی در مثالت
مثالی همنشین و همدم تو - فزاید نور و بزداید غم تو
رفیق خلوت شبهای تارت - تو را آگه کند از کار و بارت
سخن از ماضی و از حال گوید - خبرهایی زاستقبال گوید
علامه حسن زاده آملی))

حکایت 413 : افسوس و آه و حسرت

ابوالفتح بن برهانی در فن فقه سرآمد روزگار خود بود و موقعیت ویژه ای در نزد عموم مردم داشت و از این راه ثروت زیادی به دست آورده بود. هنگامی که وارد بغداد شد تدریس مدرسه نظامیه به عهده او واگذار شد. وی در همدان وفات یافت موقعی که در بستر احتضار افتاده بود اصحاب و یارانش را از اتاق بیرون کرد آنگاه که تنها ماند دست بر سر و صورت خود می زد و می گفت: یا حَسرَتی عَلی ما فَرَّطتَ فی جَنبِ اللهِ** زمر / 56، ترجمه: افسوس بر من از کوتاهی هایی که در اطاعت فرمان خدا کردم.*** و خطاب به خود می گفت: ای ابوالفتح عمرت را در طلب دنیا و تحصیل جاه و مال و رفت و آمد به درگاه پادشاهان به انجام رسانیدی سپس این دو شعر را خواند:
عجبت لاهل العلم کیف تغافلوا یجرُّون ثوب الحرص عند المهالکی
یدورون حول الظالمین کانهمو یطوفون حول البیت وقت المناسکی
در شگفتم از دانشمندان که چگونه به غفلت به سر می برند و چگونه جامه حرص و آز را در هنگام پیش آمدها بر روی زمین می کشانند چنان اطراف خانه های ستمگران می چرخند که گویا اطراف خانه خدا در طوافند)).
گویند: ابوالفتح آیه مزبور را مکرر در مکرر تلاوت می کرد تا مرد.** ر. ک: کشکول شیخ بهایی 1/ 58 57.***