هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 409: استقبال پادشاه مغول از قرآن

محقق بزرگ خواجه نصیر الدین طوسی می خواست محبت و عظمت اسلام را در دل پادشاه مغول هلاکوخان وارد کند و با هر مناسبتی که پیش می آمد در این راه می کوشید. یک روز پادشاه به خواجه گفت: کتاب تو، قرآن را نزد من بیاور تا ببینم چیست که این همه از آن تعریف می کنی. خواجه گفت: کتاب ما به این زودی و به این آسانی آورده نمی شود زیرا کتابی است بسیار عظیم. باید بنویسم به مرکزی که این کتاب در آن جا وجود دارد که قرآن مجید را بیاورند. پادشاه گفت: اقدام کن، خواجه دستور داد که قرآن را روی لوحه های بزرگی با خط درشت بنویسند تا این که قرآن کامل شد سپس لوحه های بزرگ را بر روی یکصد شتر بار کردند. آن گاه خواجه به پادشاه گفت: باید امروز برای استقبال قرآن از شهر خارج شویم. پادشاه و امیران لشکر و سربازان همگی به طرف خارج شهر حرکت کردند. مقداری که راه رفتند دیدند قافله ای بزرگ با شتران در حال آمدن هستند که بر روی شتران لوحه های بزرگی به چشم می خورد همین که خواجه قرآن را مشاهده کرد خود را از روی مرکب سواری بر زمین افکند و به پادشاه و امرای لشکر نیز دستور داد که به احترام قرآن پیاده شوند. خواجه با این روش توانست عظمت قرآن و اسلام را در دل پادشاه مغول و اطرافیانش وارد نماید و همین جریان باعث شد که ظلم و تجاوز مغول نسبت به مسلمانان کاهش یابد.** ر. ک: مردان علم در میدان عمل 5 / 454 453، به نقل از: چرا و چگونه مسلمان شدند. (نوشته آیت الله سید محمد شیرازی).***

حکایت 410 : قرآن های اهدایی پادشاه عربستان!

حضرت آیت الله العظمی بروجردی، هدایای پادشاهان و ارباب نفوذ را قبول نمی کرد. پنج سال قبل از رحلت ایشان، ملک سعود (پادشاه وقت عربستان) به ایران آمد و هدایای شایسته ای در یک چمدان بزرگ همراه با نامه ای، به وسیله نماینده مخصوص خود برای آیة الله بروجردی فرستاد، چمان حاوی پانزده نسخه قرآن کریم و قطعاتی از پرده کعبه و سایر اشیاء بود. ایشان در این محذور، به گونه ای متین رفتار نمود که هم خلاف اخلاق اسلامی نباشد و هم رویه و روش خود را در مورد قبول نکردن هدایای پادشاهان تغییر نداده باشد در جواب ملک سعود نوشت: نامه شما همراه چمدانی که حاوی پانزده نسخه قرآن کریم و قطعاتی از پرده خانه خدا و... بود، رسید. من در این خصوص متحیرم زیرا تاکنون روش من چنین بوده است که هدایا را از پادشاهان و بزرگان مملکت نمی پذیرم، ولی چون این هدایا شامل پانزده نسخه قرآن و قطعاتی از پرده کعبه است، ناگزیر قرآن ها و قطعات پرده را برداشته و بقیه را با چمدان به عنوان هدیه ای از جانب خود برای شما می فرستم.** ر. ک: قصه های قرآن / 163 به نقل از: زندگانی آیت الله بروجردی/ 13.***

حکایت 411 : من هم به قدر تو با قرآن آشنایم

آورده اند که: یکی از نوادگان شیخ مرتضی انصاری روزی برای زنش که نوعروس بود پیراهن چیت گل دار خریده بود و شیخ که آن را دید ابرو در هم کشیده اعتراض فرمود. پسر شیخ در پاسخ اعتراض پدر این آیه را خواند قُل مَن حرَّم زینَةَ اللهِ الَتی اَخرَجَ لِعبَادِهِ** اعراف / 32، ترجمه: بگو چه کسی زینت های الهی را که برای بندگان خود آفریده، حرام کرده است؟*** شیخ فرمود: ای فرزند! من نیز به قدر تو با قرآن آشنا هستم اما می دانی که مردم این شهر فقیرند و تا زمانی که زنان و فرزندان ما را که رئیس و پیشوای خود می دانند از حیث پوشاک و خوراک شبیه خود می یابند در فقر و تنگدستی خویش تسلیتی ( آرامش خاطری) پیدا می کنند اما چون جامه ما را نیکوتر از خود دیدند آن ها نیز به هوس تهیه آن افتاده کارشان به وام داری و کلاه برداری می کشد و مسلمانان به فساد اخلاق و فلاکت اجتماعی دچار می شوند.** ر. ک: شوخی علماء / 93.***