هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 395 : خوابهای پریشان

آورده اند که شخصی برای امیر ابو سلیمان چنین نوشت:
رأیت فی النوم انی مالک فرسا ولی وصیف وفی کمی دنانیر
فقال قوم لهم فهم و معرفه خیرا رأیت وللمال التیاسیر
اقصص منامک فی دار الامیر تجد تفسیر ذاک وللاحلام تفسیر
یعنی: در خواب دیدم که اسبی را مالک شده و پیشخدمت و نوکری دارم و نیز دینارهای فراوانی در آستین. هنگامی که خواب خود را برای بعضی از اهل فضل و کمال، نقل نمودم گفتند خواب خوبی دیده ای و این خواب نشانه آن است که به مال فراوانی به آسانی دست خواهی یافت. به خانه امیر برو و خواب خود را برایش تعریف کن، تا تعبیر آن را بیابی چون هر خوابی تعبیری دارد)). امیر ابوسلیمان وقتی نامه مذکور را خواند در جواب چنین نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم * اضغاث احلام و ما نحن بتأویل الاحلام بعالمین**یوسف/ 44، ترجمه: خوابهای پریشان و پراکنده ای است و ما از تعبیر این گونه خوابها آگاه نیستیم. *** و السلام**ر.ک: محاضرات الادبآء 2/ 554 (بااندکی تصرف.) ***
شتر در خواب بیند پنبه دانه گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه

حکایت 396 : دعوا بر سر حلوا!

بنان طفیلی حکایت کرده است که: روزی برسر سفره عده ای از اهل فضل که مرا نمی شناختند، حاضر شدم. آنان ظرف بزرگی را که در آن حلوای عسل بود، حاضر نمودند. حلوا را به صورت تپه ای درست کرده و میان آن را گود نموده و آن را پر از روغن بادام کرده بودند گفتم: وبئر معطله و قصر مشید**حج/ 45، ترجمه: چه بسیار چاه پر آب بی صاحب و چه بسیار قصرهای محکم و مرتفع. *** سپس رخنه ای در آن گودی ایجاد کردم تا روغن، به طرف من روان شد. یکی از آنان گفت: اخرقتها لتغرق اهلها لقد جئت شیئاً امراً**کهف/ 71، ترجمه: آیا آن را سوراخ کردی که اهلش را غرق کنی به راستی چه کار بدی انجام دادی. *** سپس از طرف خودش رخنه ای در گودی ایجاد کرد تا روغن، به طرف او جاری شود. من در حالی که جوی او را به طرف خودم هدایت می کردم، گفتم: انا نسوق المآء الی الارض الجرز**سجده/ 27، ترجمه: ما آب را به سوی زمین های خشک می رانیم. ***یکی دیگر از فضلاء، که دید هر دو رخنه را به طرف خودم روان کرده ام گفت: فالتقی المآء علی امر قد قدر**قمر/ 12، ترجمه: و این دو آب به اندازه مقدر با هم در آمیختند. ***سپس جوی را به طرف خودش هدایت کرد و گفت: وفجرنا خلالهما نهرا**کهف/ 33، ترجمه: و میان آن دو نهر بزرگی جاری ساخته بودیم. ***ظریفی دیگر، روغن را به طرف خودش گرداند و گفت: فسقناه الی بلد میت**فاطر/ 9، ترجمه: سپس ما آن را به سوی زمین مرده ای راندیم. ***من، تمام رخنه ها را به یک جوی متصل نموده و آن را به طرف خودم هدایت کردم و گفتم: هذه الانهار تجری من تحتی**زخرف/ 51، ترجمه: این نهرها و تحت فرمان من جریان دارد. *** دیگر، کسی چیزی نگفت و من در حالی که حلوا را برهم می زدم و روغنها در حلوا فرو می رفت گفتم: وقیل یا ارض ابلعی مآءک**هود/ 44، ترجمه: و گفته شد ای زمین آبت را فرو بر. ***وقتی روغن ها کاملاً فرو رفتند و ناپدید شدند گفتم: و غیض المآء**هود/ 44، ترجمه: و آب فرو نشست. *** سپس دست کشیدم و گفتم: وقضی الامر**هود/ 44، ترجمه: و کار پایان یافت. ***دوستان منبسط و مسرور شدند و مرا شناختند**ر.ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی/ 82 - 81 به نقل از: لطائف الطوائف/ 349 درباره شبیه این حکایت ر.ک: لطائف الطوائف/ 142. ***.

حکایت 397 : آرام بخش

در کتاب ثمار القلوب ثعالبی**ثمار القلوب فی المضاف و المنسوب تألیف عبد الملک بن محمدبن اسماعیل النیسابوری الامام ابومصور الثعالبی الادیب اللغوی (350 - 429 ق) ر.ک: هدیه 1/ 625. *** مذکور است که ابوالعینا**ابوالعیناء، محمدبن قاسم بن خلادبن یاسربن سلیمان ضریر، مکنی به ابی عبد الله اهوازی بصری مولد او اهواز به سال 191 و وفاتش 283 و به قولی 282 بوده است. لغت نامه بستانی ولادتش را 190 و وفاتش را 283 نوشته است. *** که از فصحای عرب و بلغای دیوان ادب است گفت که به احمدبن ابی داود که وزیر مأمون بود شکایت کردم که دشمنان زبردست دارم که همه در ایذای (اذیت) من دست یکی کرده اند، گفت: ید الله فوق ایدیهم**فتح/ 10. *** یعنی: دست تصرف خدای بالای دستهای ایشان است))، گفتم: مکر و حیلت ( نیرنگ) ایشان عظیم است، گفت: ولا یحیق المکر الشی ء الا باهله**فاطر/ 43. *** یعنی: باز نمی گردد مکر مردم بد، مگر به خود مکر کننده)). (یعنی شومی مکر به مکار لاحق می شود.)
گفتم که: ایشان بسیارند و من بی کسم، گفت: کم من فئته قلیله غلبت فئه کثیره باذن الله**بقره/ 249. *** یعنی: بسیار باشد که گروه اندک غلبه کند بر گروه بسیار به فرمان خدای تعالی**ر.ک: لطائف الطوائف/ 113. ***)).