هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 394 : افساد قریه و اهلاک قریه

خالد بن یزید بن معاویه اموی از دانشمندان قریش بود و در کیمیا و طب دست داشت او برادری به نام عبد الله داشت روزی عبد الله به نزد خالد آمد و از ولید فرزند عبد الملک خلیفه اموی شکایت کرد و گفت: ولید مرا نزد خود خواند و تحقیرم کرد. خالد به نزد عبد الملک رفت و ولید هم نزد او بود. گفت: ای امیر المؤمنین، فرزندت ولید به پسر عمش عبد الله برادر من اهانت کرده است. عبد الملک نرم خو بود. سربرداشت و به خالد گفت: ان الملوک اذا دخلوا قریه افسدوها وجعلوا اعزه اهلها اذله و کذالک یفعلون**نمل/ 34. *** یعنی: پادشاهان چون به شهری در آیند تباهش کنند و عزیزان اهلش را ذلیل گردانند و این چنین کنند)).
خالد بلافاصله به آیه دیگری از قرآن استشهاد کرد و در پاسخ عبد الملک گفت: و اذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمرناها تدمیرا**اسراء/ 16. ***یعنی: و چون خواهیم شهری را نابود کنیم نازپروردگان آن را فرمان (و میدان) دهیم و سرانجام در آن نافرمانی کنند و سزاوار حکم (عذاب) شوند آنگاه یکسره نابودشان کنیم**ر.ک: قرآن پژوهی/ 774 به نقل از: وفیات الاعیان 2/ 5 - 225. ***.

حکایت 395 : خوابهای پریشان

آورده اند که شخصی برای امیر ابو سلیمان چنین نوشت:
رأیت فی النوم انی مالک فرسا ولی وصیف وفی کمی دنانیر
فقال قوم لهم فهم و معرفه خیرا رأیت وللمال التیاسیر
اقصص منامک فی دار الامیر تجد تفسیر ذاک وللاحلام تفسیر
یعنی: در خواب دیدم که اسبی را مالک شده و پیشخدمت و نوکری دارم و نیز دینارهای فراوانی در آستین. هنگامی که خواب خود را برای بعضی از اهل فضل و کمال، نقل نمودم گفتند خواب خوبی دیده ای و این خواب نشانه آن است که به مال فراوانی به آسانی دست خواهی یافت. به خانه امیر برو و خواب خود را برایش تعریف کن، تا تعبیر آن را بیابی چون هر خوابی تعبیری دارد)). امیر ابوسلیمان وقتی نامه مذکور را خواند در جواب چنین نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم * اضغاث احلام و ما نحن بتأویل الاحلام بعالمین**یوسف/ 44، ترجمه: خوابهای پریشان و پراکنده ای است و ما از تعبیر این گونه خوابها آگاه نیستیم. *** و السلام**ر.ک: محاضرات الادبآء 2/ 554 (بااندکی تصرف.) ***
شتر در خواب بیند پنبه دانه گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه

حکایت 396 : دعوا بر سر حلوا!

بنان طفیلی حکایت کرده است که: روزی برسر سفره عده ای از اهل فضل که مرا نمی شناختند، حاضر شدم. آنان ظرف بزرگی را که در آن حلوای عسل بود، حاضر نمودند. حلوا را به صورت تپه ای درست کرده و میان آن را گود نموده و آن را پر از روغن بادام کرده بودند گفتم: وبئر معطله و قصر مشید**حج/ 45، ترجمه: چه بسیار چاه پر آب بی صاحب و چه بسیار قصرهای محکم و مرتفع. *** سپس رخنه ای در آن گودی ایجاد کردم تا روغن، به طرف من روان شد. یکی از آنان گفت: اخرقتها لتغرق اهلها لقد جئت شیئاً امراً**کهف/ 71، ترجمه: آیا آن را سوراخ کردی که اهلش را غرق کنی به راستی چه کار بدی انجام دادی. *** سپس از طرف خودش رخنه ای در گودی ایجاد کرد تا روغن، به طرف او جاری شود. من در حالی که جوی او را به طرف خودم هدایت می کردم، گفتم: انا نسوق المآء الی الارض الجرز**سجده/ 27، ترجمه: ما آب را به سوی زمین های خشک می رانیم. ***یکی دیگر از فضلاء، که دید هر دو رخنه را به طرف خودم روان کرده ام گفت: فالتقی المآء علی امر قد قدر**قمر/ 12، ترجمه: و این دو آب به اندازه مقدر با هم در آمیختند. ***سپس جوی را به طرف خودش هدایت کرد و گفت: وفجرنا خلالهما نهرا**کهف/ 33، ترجمه: و میان آن دو نهر بزرگی جاری ساخته بودیم. ***ظریفی دیگر، روغن را به طرف خودش گرداند و گفت: فسقناه الی بلد میت**فاطر/ 9، ترجمه: سپس ما آن را به سوی زمین مرده ای راندیم. ***من، تمام رخنه ها را به یک جوی متصل نموده و آن را به طرف خودم هدایت کردم و گفتم: هذه الانهار تجری من تحتی**زخرف/ 51، ترجمه: این نهرها و تحت فرمان من جریان دارد. *** دیگر، کسی چیزی نگفت و من در حالی که حلوا را برهم می زدم و روغنها در حلوا فرو می رفت گفتم: وقیل یا ارض ابلعی مآءک**هود/ 44، ترجمه: و گفته شد ای زمین آبت را فرو بر. ***وقتی روغن ها کاملاً فرو رفتند و ناپدید شدند گفتم: و غیض المآء**هود/ 44، ترجمه: و آب فرو نشست. *** سپس دست کشیدم و گفتم: وقضی الامر**هود/ 44، ترجمه: و کار پایان یافت. ***دوستان منبسط و مسرور شدند و مرا شناختند**ر.ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی/ 82 - 81 به نقل از: لطائف الطوائف/ 349 درباره شبیه این حکایت ر.ک: لطائف الطوائف/ 142. ***.