هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 392 : علم الهدی

جناب سید محمد حسین طباطبائی ملقب به علم الهدی کودک خرد سالی است که به خواست خداوند منان و با عنایت اهل بیت (علیهم السلام) و همچنین زحمات پدر بزرگوارش کل قرآن کریم را با ترجمه و درک مفاهیم آن در سن 5/5 سالگی حفظ کرده و در هفت سالگی موفق به دریافت مدرک دکترا از دانشگاه حجاز university***** hijaz collega islamic شهر کاونتری انگلستان گردید. ایشان قادر است تمامی مکالمات خود را با آیات قرآن بیان کند و هر سؤالی را با آیات مناسب پاسخ دهد. نقل است که یکی از علما به قصد امتحان علم الهدی، آیه ای از قرآن را غلط خواند و یک حرفش را کم و زیاد کرد تا ببیند که او می فهمد یا نه؟ علم الهدی گفت: یریدون ان یبدلوا کلام الله**فتح/ 15، ترجمه: آنها می خواهند کلام خدا را تغییر دهند. ***.
آن عالم این بار اندکی درست خواند وباز یک آیه را غلط تلاوت کرد، علم الهدی گفت: ان هذا الا اختلاق**ص/ 7، ترجمه: این تنها یک چیز ساختگی است. *** کمی بعد دوباره آن عالم، آیه ای را غلط خواند، علم الهدی گفت: ان هذا الا قول البشر**مدثر/ 25، ترجمه: این فقط سخن انسان است (نه گفتار خدا) ر.ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی/ 103. نکته: دانشگاه حجاز شهر کاونتری انگلستان از علم الهدی امتحانی به عمل آورد که 5/3 ساعت به طول انجامید و در آن 100 سؤال اصلی و حدود 30 سؤال فرعی مطرح شد که علم الهدی توانست 93 امتیاز از 100 امتیاز امتحان مذکور را کسب کرده و موفق به اخذ مدرک دکترای علوم قرآنی شود. ر.ک: خردسال ترین دانشمند/ 56 ، 58. ***.

حکایت 393 : کثیر

گویند: کثیر بن عبد الله**احمد گلچین معانی در پاورقی کتاب لطائف الطوائف آورده است که هیچیک از خلفا را وزیری بدین نام نبوده است، ر.ک: لطائف الطائف /81 پاورقی شماره 1. *** وزیر خلیفه بود و از وی تقصیری در وجود آمده بود خلیفه او را حبس فرمود و کثیر در آن بند بسیار بماند آخر این کلمات قرآنی نوشت و نزد خلیفه فرستاد که یعفوا عن کثیر**مائد/ه 15، شوری/ 30، ترجمه: بسیاری را عفو می کند. *** خلیفه هم از قرآن نوشت که لا خیر فی کثیر**نساء/ 114، ترجمه: در بسیاری از آنها سود و خیری نیست ر.ک: لطائف الطوائف/ 81. ***.

حکایت 394 : افساد قریه و اهلاک قریه

خالد بن یزید بن معاویه اموی از دانشمندان قریش بود و در کیمیا و طب دست داشت او برادری به نام عبد الله داشت روزی عبد الله به نزد خالد آمد و از ولید فرزند عبد الملک خلیفه اموی شکایت کرد و گفت: ولید مرا نزد خود خواند و تحقیرم کرد. خالد به نزد عبد الملک رفت و ولید هم نزد او بود. گفت: ای امیر المؤمنین، فرزندت ولید به پسر عمش عبد الله برادر من اهانت کرده است. عبد الملک نرم خو بود. سربرداشت و به خالد گفت: ان الملوک اذا دخلوا قریه افسدوها وجعلوا اعزه اهلها اذله و کذالک یفعلون**نمل/ 34. *** یعنی: پادشاهان چون به شهری در آیند تباهش کنند و عزیزان اهلش را ذلیل گردانند و این چنین کنند)).
خالد بلافاصله به آیه دیگری از قرآن استشهاد کرد و در پاسخ عبد الملک گفت: و اذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمرناها تدمیرا**اسراء/ 16. ***یعنی: و چون خواهیم شهری را نابود کنیم نازپروردگان آن را فرمان (و میدان) دهیم و سرانجام در آن نافرمانی کنند و سزاوار حکم (عذاب) شوند آنگاه یکسره نابودشان کنیم**ر.ک: قرآن پژوهی/ 774 به نقل از: وفیات الاعیان 2/ 5 - 225. ***.