هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 389 : سگ دوزخ

روزی حجاج بن یوسف بر منبر خویش کاغذ پاره ای یافت که برروی آن نوشته بودند: قل تمتع بکفرک قلیلاً انک من اصحاب النار**زمر/ 8، ترجمه: بگو چند روزی از کفرت بهره گیر که از دوزخیانی. ***.
حجاج نیز در زیر آن نوشت: قو موتوا بغیظکم ان الله علیم بذات الصدور**آل عمران/ 119، ترجمه: بگو با همین خشمی که دارید بمیرید خدا از (اسرار) درون سینه ها آگاه است. ر.ک: زهر الربیع/ 89، لطائف الطوائف/ 70. ***.
مژده مژده ای گروه عیش ساز - کان سگ دزوخ به دوزخ رفت باز

حکایت 390 : جنت زیبا!

خالد بن ربیع گوید: در بازار مسگران کنیزی زیبا و نمکین را دیدم به او گفتم: اسمت چیست؟ گفت: جنت. گفتم: الحمدلله الذی صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوا من الجنه حیث نشآء**مر 74. ***یعنی: حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که به وعده خویش درباره ما وفا کرد و سرزمین جنت بهشت را میراث ما قرار دد که هرجا را بخواهیم منزلگاه خود قرار دهیم)).
کنیز گفت: لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون**ل عمران 92. *** یعنی: هرگز به حقیقت نیکوکاری نمی رسید مگر اینکه از آنچه دوست می دارید انفاق کنید**.ک: زهر الربیع 383 382. ***)). منظور کنیز این بود که اگر می خواهی مرا بدست بیاوری باید پول خرج کنی.

حکایت 391 : آیا می خواهی مرا هم بکشی؟!

یک بار بین نجاح بن سلمه و موسی بن عبد الله، نبردی درگرفته بود، خبر به المعتزبالله رسید که در محفلی از بزرگان از ابوالعیناء**بو عبد الله محمد بن قاسم. ***پرسید: از نجاح بن سلمه چه خبر داری؟ ابوالعیناء گفت: فوکزه موسی فقضی علیه**صص 15. *** یعنی: موسی مشتی به او ند و جانش در آمد)). این سخن به موسی بن عبد الله رسید، و چون ابوالعیناء را در راهی دید او را تهدید کرد. ابوالعیناء باز به داستان حضرت موسی (علیه السلام) تلمیح ( اشاره) کرد و گفت: اترید ان تقتلنی کما قتلت نفسا بالامس**صص 19. ***یعنی: آیا می خواهی مرا بکشی همان طور که دیروز کسی را کشتی**.ک: قرآن پژوهی 780 به نقل از: وفیات لاعیان 4، 347. ***؟)).