هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 388 : از یک تا یکصدهزار

یکی از ادبا چنین حکایت نموده است: در حضور یکی از امیران بغداد بودم در برابر او طبقی از لوزینه ( شیرینی بادامی) بود دیوانه شیر کلامی بر او وارد شد. از امیر پرسید: در میان این طبق چیست؟ امیر یکی از آنها را پیش وی انداخت. دیوانه، دومی طلب کرد و این آیه را خواند اذا ارسلنا الیهم اثنین**یس 14، ترجمه: هنگامی که دو نفر (از رسولان) را به سوی آنها فرستادیم. *** امیر لوزینه دوم را پیش او انداخت. وی این آیه را خواند فعززنا بثالث**س 14، ترجمه: پس برای تقویت آن دو شخص سومی فرستادیم. *** سومی را نزد او انداخت وی این آیه را خواند فخذ اربعه من الطیر**بقره/ 260، ترجمه: پس، چهار نوع از مرغان را انتخاب کن. *** لوزینه چهارم را به او داد. این آیه را تلاوت کرد ویقولون خمسه**کهف/ 22، ترجمه: و می گویند: پنج نفر بودند)). *** پنجمی را نزد او انداخت وی این آیه را خواند فی سته ایام**اعراف/ 54، یونس/ 3، هود/ 7، فرقان/ 59، سجده/ 4، ق/ 38، حدید/ 4، ترجمه: در شش روز. *** امیر ششمی را به او داد. دیوانه خواند سبع سماوات طباقا**نوح/ 15، ترجمه: هفت آسمان را یکی بالای دیگری آفریده است. *** امیر هفتمی را به او داد. دیوانه این آیه را قرائت نمود تلک عشره کامله**بقره/ 196، ترجمه: این ده روز کامل است. *** امیر دهمین لوزینه را نیز به او داد. دیوانه گفت: احد عشر کوکبا**یوسف/ 4، ترجمه: یازده ستاره. *** امیر یازدهمین لوزینه را به وی داد. دیوانه این آیه را قرائت نمود: ان عده الشهور عند الله اثنی عشر شهرا**توبه/ 36، ترجمه: تعداد ماه های نزد خداود دوازده ماه است. *** امیر دوازدهیمن لوزینه را پیش او انداخت. دیوانه این آیه را خواند ان یکن منکم عشرون**نفال 65، ترجمه: هرگاه بیست نفر از شما باشند. ***امیر هشت عدد لوزینه دیگر نزد او انداخت (بدین ترتیب امیر بیست عدد لوزینه نزد دیوانه انداخت) دیوانه گفت: یغلبوا مأتین**انفال/ 65، ترجمه: بر دویست نفر غلبه می کنند. ***و بدین وسیله دویست عدد لوزینه طلب کرد امیر دستو داد طبق لوزینه را نزد او بگذارند دیوانه گفت: اگر چنین دستوری نداده بودی این آیه را تلاوت می کردم و ارسلناه الی مأه الف او یزیدون**صافات/ 147، ترجمه: و او را به سوی جمعیت یکصدهزار نفری یا بیشترفرستادیم. ***و صدهزار لوزینه یا بیشتر از تو طلب می کردم**ر.ک: کشکول شیخ بهائی 2/ 193 192، در کتاب لطائف الطوائف/ 351 نظیر این حکایت به بنان طفیلی نسبت داده شده است. ***.

حکایت 389 : سگ دوزخ

روزی حجاج بن یوسف بر منبر خویش کاغذ پاره ای یافت که برروی آن نوشته بودند: قل تمتع بکفرک قلیلاً انک من اصحاب النار**زمر/ 8، ترجمه: بگو چند روزی از کفرت بهره گیر که از دوزخیانی. ***.
حجاج نیز در زیر آن نوشت: قو موتوا بغیظکم ان الله علیم بذات الصدور**آل عمران/ 119، ترجمه: بگو با همین خشمی که دارید بمیرید خدا از (اسرار) درون سینه ها آگاه است. ر.ک: زهر الربیع/ 89، لطائف الطوائف/ 70. ***.
مژده مژده ای گروه عیش ساز - کان سگ دزوخ به دوزخ رفت باز

حکایت 390 : جنت زیبا!

خالد بن ربیع گوید: در بازار مسگران کنیزی زیبا و نمکین را دیدم به او گفتم: اسمت چیست؟ گفت: جنت. گفتم: الحمدلله الذی صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوا من الجنه حیث نشآء**مر 74. ***یعنی: حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که به وعده خویش درباره ما وفا کرد و سرزمین جنت بهشت را میراث ما قرار دد که هرجا را بخواهیم منزلگاه خود قرار دهیم)).
کنیز گفت: لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون**ل عمران 92. *** یعنی: هرگز به حقیقت نیکوکاری نمی رسید مگر اینکه از آنچه دوست می دارید انفاق کنید**.ک: زهر الربیع 383 382. ***)). منظور کنیز این بود که اگر می خواهی مرا بدست بیاوری باید پول خرج کنی.