هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 375 : نیک نامی و دولتمندی

نقل است که: یک بار عبد الله مبارک از عرفا به غزا ( جنگ) رفته بود، با کافری جنگ می کرد، وقت نماز در آمد از کافر مهلت خواست و نماز کرد. چون وقت نماز کافر در آمد، مهلت خواست تا نماز کند. چون روی به بت آورد عبد الله گفت این ساعت بروی ظفر یابم)). با تیغ کشیده به سر او رفت تا او را بکشد. آوازی شنید که: یا عبد الله اوفوا بالعهد ان العهد کان مسئولا**اسراء 34، ترجمه: و به عهد (خود) وفا کنید که از عهد سؤال می شود. *** از وفای عهد خواهند پرسید. عبد الله بگریست. کافر سربرداشت عبد الله را دید با تیغی کشیده و گریان. گفت: تو را چه افتاد؟ عبد الله حال بگفت که: از برای تو با من عتابی چنین رفت)). کافر نعره یی بزد، گفت: ناجوانمردی بود که در چنین خدای عاصی و طاغی بود که با دوست از برای دشمن عتاب کند! در حال مسلمان شد و عزیزی گشت در راه دین**ر.ک: تذکره الاولیاء/ 263. درباره مشابه این حکایت ر.ک: کشکول طبسی 2/ 273274. ***.
پسری را پدر وصیت کرد - کی جوانمرد یادگیر این پند
هر که با عهد خود وفا نکند - نشود نیک نام و دولتمند

حکایت 376 : دو آیه ای که اسیری را آزاد کرد

عوف بن مالک اشجعی پسری داشت که اسیر مشرکان شده بود. او مخفیانه نامه ای برای پدرش نوشت و اظهار داشت که من در بند هستم و در شدت گرسنگی به سر می برم. در تنگنای سختی قرار دارم ماجرای مرا به اطلاع پیامبر برسان. وقتی نامه پسر به دست عوف رسید، عوف جریان را به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله و سلم) خبر داد. پیامبر اسلم (صلی الله علیه وآله و سلم) به او فرمود: جواب نامه فرزندت را بنویس و او را به تقوا و توکل به خدا توصیه کن و برای او بنویس که (به جهت رهایی) هر صبح و شام این آیات را بخواند: لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رؤف رحیم فان تولوا فقل حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلت وهو رب العرش العظیم**توبه/ 129 128، ترجمه: به یقین رسولی از خود شما به سویتان آمد که رنجهای شما بر او سخت است اصرار بر هدایت شما دارد و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است. اگر آنها (از حق) روی بگردانند (نگران مباش) بگو خداوند مرا کفایت می کند. هیچ معبودی جز او نیست. بر او توکل کردم و او صاحب عرش بزرگ است)). *** عوف همین مطلب را برای پسرش نوشت. پسر عوف هر صبح و شام دو آیه مذکور را خواند و توکل بر خدا نمود تا اینکه روزی در حالی که نگهبانان غافل بودند، بند را از پای خود گشود و به بیابان گریخت و یک نفر از شترهای کفار را گرفته و بر آن سوار شد و خود را به مدینه رساند. آنگاه به حضور مبارک پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) آمد و جریان خود را نقل کرد**ر.ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 3/ 171 170، به نقل از: داستان و پندها 1/ 75. الدرالمنثور 6/ 223. ***.

بخش هفتم: مکالمات و پاسخهای قرآنی

و کلم الله موسی تکلیما نساء/ 164.