هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 373 : سجده تلاوت فرصتی برای فرار

معروف است که: علامه حلی**علامه حلی: جمال الدین ابو منصور حسن بن سدید الدین یوسف بن زین الدین علی بن مطهر حلی.*** در حال طفولیت در خدمت خال ( دایی) خود محقق**محقق حلی: نجم الدین ابوالقاسم جعفر بن حسن (محقق اول.) *** درس می خواند و گاهی می گریخت. محقق از عقب او روان می شد که او را بگیرد چون به نزدیک او می رسید علامه آیه سجده**آیاتی که سجده واجب دارند عبارتند از: الف) آیه 15 سوره سجده ب) آیه 37 سوره فصلت ج) آیه 62 (آخرین آیه) سوره نجم د) آیه 19 (آخرین آیه) سوره علق. *** را تلاوت می نمود و محقق به سجده می رفت. علامه فرصت غنیمت کرده، می گریخت**ر.ک: قصص العلماء/ 358. ***.

حکایت 374 : و رأیت الناس یخرجون!

آورده اند که: روزی زنی را که قبیله اش سرکشی و طغیان کرده بود به نزد حجاج (ابن یوسف ثقفی) آوردند. حجاج به او گفت: ای زن! آیه ای مناسب بخوان تا تو را ببخشم. زن آیاتی از سوره نصر را این چنین خواند: اذا جآء نصر الله و الفتح و روأیت الناس یخرجون من دین الله افواجا**ترجمه: هنگامی که یاری خدا و پیروزی فرا رسد و بینی که مردم گروه گروه از دین خدا خارج می شوند. ***! حجاج گفت: وای بر تو! اشتباه گفتی، بلکه یدخلون فی دین الله**نصر/ 2، ترجمه: وارد دین خدا می شوند. *** درست است. زن گفت: ای حجاج دخلوا وانت تخرجهم یعنی: آنها داخل دین خدا شدند ولی تو آنها را خارج می کنی! حجاج گفت: آفرین برتو ای شیر زن بدین حق رسانیدن. پس هزار درهمش داد و به قبیله اش بازفرستاد**ر.ک: مکالمه قرآنی 1/ 38. به نقل از: ماهنامه بشارت/ سال اول/ ش 2. لطائف الطوائف/ 135. محاضرات الادبآء 1/ 140. ***.

حکایت 375 : نیک نامی و دولتمندی

نقل است که: یک بار عبد الله مبارک از عرفا به غزا ( جنگ) رفته بود، با کافری جنگ می کرد، وقت نماز در آمد از کافر مهلت خواست و نماز کرد. چون وقت نماز کافر در آمد، مهلت خواست تا نماز کند. چون روی به بت آورد عبد الله گفت این ساعت بروی ظفر یابم)). با تیغ کشیده به سر او رفت تا او را بکشد. آوازی شنید که: یا عبد الله اوفوا بالعهد ان العهد کان مسئولا**اسراء 34، ترجمه: و به عهد (خود) وفا کنید که از عهد سؤال می شود. *** از وفای عهد خواهند پرسید. عبد الله بگریست. کافر سربرداشت عبد الله را دید با تیغی کشیده و گریان. گفت: تو را چه افتاد؟ عبد الله حال بگفت که: از برای تو با من عتابی چنین رفت)). کافر نعره یی بزد، گفت: ناجوانمردی بود که در چنین خدای عاصی و طاغی بود که با دوست از برای دشمن عتاب کند! در حال مسلمان شد و عزیزی گشت در راه دین**ر.ک: تذکره الاولیاء/ 263. درباره مشابه این حکایت ر.ک: کشکول طبسی 2/ 273274. ***.
پسری را پدر وصیت کرد - کی جوانمرد یادگیر این پند
هر که با عهد خود وفا نکند - نشود نیک نام و دولتمند