هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 366 : مجاهده و مشاهده

شمس الدین احمد افلاکی در کتاب خویش مناقب العارفین گوید: منقول است که: روزی حضرت مولانا جلال الدین رومی فرمود که من در سن هفت سالگی دایم در نماز صبح سوره انا اعطیناک الکوثر**سوره کوثر. ***می خواندم و می گریستم از ناگاه حضرت الله جل جلاله از رحمت بی دریغ خود به من تجلی کرد. چنانک بی خود شدم و چون بهوش آمدم از هاتفی آواز شنیدم که ای جلال الدین! بحق جلال ما که بعد از این مجاهده مکش که ما تو را محل مشاهده کردیم و به شکرانه آن عنایت تا غایت، بندگی ها می کنم. و بر موجب افلا اکون عبداً شکوراً**این سخن گفته پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است و ترجمه اش این است که آیا بنده ای سپاسگزار (نعمت های الهی) نباشم؟ که این سخن خود برگرفته از آیه سوم سوره مبارکه اسرآء است. *** می کوشم و می جوشم تا مگر اصحاب خود را به جمالی و کمالی و حالی توانم رسانیدن چنانک فرمود:
همچو تاری شد دل و جان در شهود - تا سر رشته به من روئی نمود
راههای صعب پایان برده ایم - ره براهل خویش آسان کرده ایم**ر.ک: مناقب العارفین 1/ 76. ***

بخش ششم: آیات نجات بخش

و کذالک ننجی المؤمنین
انبیاء/ 88.

حکایت 367 : تا یک قدمی مرگ

روحانی آزاده جناب عیسی نریمیسا حکایت می کند که:
وقتی در عملیات رمضان تابستان 1361 ش به همراه جمعی دیگر از دوستان اسیر شدیم از همان لحظات اول، لطف خداوند را شاهد بودیم که تمامی سختی ها و مشکلات را آسان می کرد. قضیه از این قرار بود که در همان ساعات اولیه اسارت، یک سرباز عراقی به نزد افسر مافوق خود که پیش مابود آمد و چیزهایی به او گفت. از لابه لای کلماتش فهمیدم که به افسر می گوید: برادر من به دست ایرانی ها کشته شده است، اجازه بدهید من تعدادی از اینها را بکشم. با گرفتن اجازه، چند نفر از ما را به پشت خاکریزی برد، شاید دیگران متوجه نشده بودند که او چه نیتی دارد ولی من که کم و بیش عربی می دانستم، در تعجب و تحیر خاصی فرورفته بودم. از نگاه هایم متوجه شد که مطلب را فهمیده ام.
ناگهان خطاب به من کرد و گفت: اینجا خاک شماست یا خاک ما؟ گفتم: نمی دانم. گفت: شما متجاوزید یا ما؟ گفتم: نمی دانم. گفت: شما کافرید یا ما؟ گفتم: نمی دانم. (به دنبال بهانه ای بود تا ما را بیشتر آزار دهد) یکباره پرسید: شما مسلمان هستید یا ما؟ گفتم: هم شما هم ما. گفت: شما مجوس و آتش پرستید. قرآن به زبان عربی است، پیامبر عرب بود، مکه و مدینه از آن عربهاست و اسلام دین ما عربهاست. گفتم: قرآن کتاب همه انسانهاست و پیامبر، برای همه انسانها. با نگاهی ناباورانه دست خود را به جیبش برد و قرآن (با قطع) کوچکی را بیرون آورد و گفت: بگیر و بخوان! قرآن را گرفتم و آن را بازکردم. گفت: یک سطر از آن را بخوان. من اولین آیه صفحه سمت راست را خواندم ولقد اضل منکم جبلا کثیرا افلم تکونوا تعقلون**یس/ 62، ترجمه: و شیطان خلق بسیاری از شما را گمراه کرد آیا هنوز عقل و فکرتان را به کار نمی اندازید. ***. دیدم با حالت خاصی مرا نگاه می کند گویا اجمالی از معانی آیه را فهمیده بود برایش توضیح دادم و گفتم: لقد اضل الشیطان منکم جماعه کثیره یعنی: شیطان گروه بسیاری از شما را گمراه کرده است گفت: لا، لا، منکم (نه، نه، شما را گمراه کرده است) گفتم مگر نگفتی قرآن به زبان عربی است و برای عربها نازل شده است پس منظور قرآن خود شما هستید! ناگهان رنگ و روی او تغییر کرد و گفت: درست می گویی! گویا خدا و رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و قرآن کریم با شماست و درحالی که تعجب وجودش را فرا گرفته بود، ما را از پشت خاکریز برگرداند به جایی که بودیم**ر.ک: ماهنامه بشارت شماره 10/ 29 28. ***.