هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 359 : عالم به مخفی ترین اسرار

در تفسیر نیشابوری چنین آمده: غلامی حبشی پس از چند روز هم نشینی با مسلمانان، خدمت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و مسلمان شد. شهادتین بر زبان جاری کرد و سپس مسایل دینی اش را نزد بعضی از اصحاب فرا گرفت. روزی دوباره خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و گفت: یا رسول الله! خدای ما عالم هم هست یا نه؟ رسول خدا فرمود: یعلم السر و اخفی**طه/ 7، ترجمه: خداوند اسرار و حتی پنهان تر از آن را نیز می داند. ***.
غلام تازه مسلمان قدری فکر کرد و گفت: یعنی هنگامی که من گناه می کردم گناان مرا می دید؟
حضرت فرمود: آری، گناهان تو را می دید. ناگهان غلام فریاد بر آورد وافضیحتا وای که رسوا شدم)). آنگاه بر زمین افتاد و از دنیا رفت**ر.ک: خنده های بلند/ 23 به نقل از: لطایف الابرار. ***.

حکایت 360 : سخنی بر آمده از جان

مرحوم ملا علی خیابانی از مرحوم میرزا اسد الله مجتهد تبریزی نقل می کند که: روزی علامه بزرگوار شیخ جعفر شوشتری (م 1303 ق) که دارای نفسی مؤثر و مواعظی گیرا و جذاب بود هنگام وعظ در بالای منبر این آیه را خواند: و امتازوا الیوم ایها المجرمون**یس/ 59، ترجمه: جدا شوید امروزای گنهکاران (از صف نیکان.) *** پس از تمام این آیه، آن چنان صدای فریاد و گریه و شیون از مستمعین برخاست که مجلس وعظ یکپارچه به عزا و ناله مبدل گردید**ر.ک: حکایت ها شنیدنی 5/ 84 83 به نقل از: مجالس المواعظ و البکاء/ 15، 17. ***.

حکایت 361 : بازگشت نفس

گویند: قاریی به تلاوت قرآن مشغول بود و این آیه را می خواند: یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه**فجر/ 28 27، ترجمه: توای روح آرام یافته! به سوی پروردگارت بازگرد درحالی که هم تو از او خوشندی و هم او از تو خوشنود است. ***یکی از عرفا که تلاوت او را می شنید به وی گفت: این آیه را دوباره بخوان. سپس فریادی زد و گفت: چه قدر به نفسم خطاب می کنم که بازگرد و باز نمی گردد. پس از آن جذبه ای روحانی دامنگیرش شده فریادی زد و جان داد**ر.ک: کشکول شیخ بهائی 1/ 452. ***.
عجب از کشته نباشد بدر خیمه دوست عجب از زنده که چون جان بدر آورد سلیم؟!
سعدی