هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 358 : پیکتال و مغناطیس قرآن

یکی از مترجمین پرآوازه انگلیسی قرآن، پیکتال ***MUHAMMAD MARMADUKE PICKHALL**متوفای 1936م است وی سالها در منطقه شرق اسلامی زندگی کرده و در حیدر آباد پاکستان مستشار نظامی دولت انگلیس بوده است او در یک تحول ناگهانی مسلمان می شود و آنچنان دلباخته می شود که تصمیم می گیرد در خدمت قرآن تلاش کند. پیکتال شرح ماجرای گرایش به قرآن و اسلام آوردن خود را در آغاز ترجمه انگلیسی قرآن این چنین شرح می دهد**درباره شرح زندگی این مترجم. ر.ک: دانشامه قرآن 1/ 444. ***:
من از سوی دولت انگلیس مأمور به خدمت در حیدرآباد بودم در طبقه پایین ساختمانی که زندگی می کردم مسلمانی می زیست که هر روز صبح کلمات دلنشینی را با صدای حزین و بلند می خواند این کلمات سحر آمیز آن چنان من را به هیجان می آورد و از خود بی خود می کرد که محو شنیدن آن می شدم از مطلب آن چیزی نمی دانستم امام حالت خاصی به من دست می داد و گاه سیل اشک از دیدگانم جاری می شد. کنجکاو شدم ببینم این کلمات با این آهنگ و لحن چیست. با پرس و جو دانستم که آیاتی از کتاب آسمانی مسلمانان است اما افسوس که عربی نمی دانستم تا معانی آیات را بفهمم همین انگیزه مرا واداشت تا عربی را بیاموزم یادگرفتن عربی و مطالعه قرآن مرا با حقایق قرآن آشنا ساخت تا اینکه مسلمان شدم جاذبه ای در سخن بود که موجی از لطافت روحی و معنوی را فراهم می کرد که در سخن بشری هرگز دیده نمی شد در این میان به ترجمه های انگلیسی مراجعه می کردم اما هرگز آن لطافت، زیبایی و کشش معنا دیده نمی شد به این نتیجه ریدم که کسی می تواند قرآن را ترجمه کند که به آن معتقد باشد به این جهت به ترجمه کردن قرآن روی آوردم**ر.ک: ماهنامه بشارت شماره 15/ 45 44 بر اساس گفتاری از: برادر سید محمد علی ایازی. ***.
گیرم که ز جرم و گنهم در گذری - ز آن شرم که دیدی که چه کردم چه کنم

حکایت 359 : عالم به مخفی ترین اسرار

در تفسیر نیشابوری چنین آمده: غلامی حبشی پس از چند روز هم نشینی با مسلمانان، خدمت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و مسلمان شد. شهادتین بر زبان جاری کرد و سپس مسایل دینی اش را نزد بعضی از اصحاب فرا گرفت. روزی دوباره خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و گفت: یا رسول الله! خدای ما عالم هم هست یا نه؟ رسول خدا فرمود: یعلم السر و اخفی**طه/ 7، ترجمه: خداوند اسرار و حتی پنهان تر از آن را نیز می داند. ***.
غلام تازه مسلمان قدری فکر کرد و گفت: یعنی هنگامی که من گناه می کردم گناان مرا می دید؟
حضرت فرمود: آری، گناهان تو را می دید. ناگهان غلام فریاد بر آورد وافضیحتا وای که رسوا شدم)). آنگاه بر زمین افتاد و از دنیا رفت**ر.ک: خنده های بلند/ 23 به نقل از: لطایف الابرار. ***.

حکایت 360 : سخنی بر آمده از جان

مرحوم ملا علی خیابانی از مرحوم میرزا اسد الله مجتهد تبریزی نقل می کند که: روزی علامه بزرگوار شیخ جعفر شوشتری (م 1303 ق) که دارای نفسی مؤثر و مواعظی گیرا و جذاب بود هنگام وعظ در بالای منبر این آیه را خواند: و امتازوا الیوم ایها المجرمون**یس/ 59، ترجمه: جدا شوید امروزای گنهکاران (از صف نیکان.) *** پس از تمام این آیه، آن چنان صدای فریاد و گریه و شیون از مستمعین برخاست که مجلس وعظ یکپارچه به عزا و ناله مبدل گردید**ر.ک: حکایت ها شنیدنی 5/ 84 83 به نقل از: مجالس المواعظ و البکاء/ 15، 17. ***.