هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 356 : پنبه در گوش کن و گوش نکن

از عجیب ترین شیوه های مبارزه با قرآن، همان بلایی بود که بر سر اسعد بن زراره آوردند. او از طایفه خزرج بود که سالیان دراز با طایفه اوس جنگ و ستیز داشتند. هنگامی که اسعد از مدینه برای جلب همکاری نظام مردم مکه به آنجا آمد در ملاقات های اولیه از دوست قدیمی اش عتبه بن ربیعه این سخنان را شنید که این روزها در مکه شخصی، به نام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پیدا شده که بر ضد آیین بت پرستی همان آیین نیاکان ما قیام کرده و تمام حوادث را تحت الشعاع قرار داده است. به طوری که ما قادر به هیچ گونه کمک نظامی به شما نیستیم)). با شنیدن این سخنان، اسعد بسیار علاقه مند شد تا این مرد اعجوبه که در این مدت کوتاه چنان تشویشی در افکار مردم مکه به وجود آورده را از نزدیک ببیند. لذا از عتبه پرسید: این مرد الآن کجاست؟ عتبه گفت: در کنار کعبه در حجر اسماعیل نشسته و مردم را با کلمات مخصوص به آیین خود دعوت می کند.
اسعد پرسید: آیا من می توانم با او ملاقات کنم؟ عتبه گفت: آری. اما او بسیار خطرناک است زیرا ممکن است تو را باگفتار خویش سحر کند. اسعد گفت: ولی من ناچارم اطراف خانه کعبه طوافت کنم. چگونه ممکن است گفتار او را نشنوم مگر او در حجر ننشسته است؟ عتبه گفت: چرا، ولی تو این پنبه را از من بگیر و در گوش خود بگذار تا سخنان سحر آمیز او را نشنوی**وقال الذین کفروا لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوافیه لعلکم تغلبون فصلت/ 26، ترجمه: کافرن گفتند گوش به این قرآن فراندهید و به هنگام تلاوت آن جنجال کنید، شاید پیروز شوید)).***. اسعد با تعجب پرسید: پنبه؟! عتبه گفت: آری پنبه. آنگاه اسعد پنبه را گرفت و در گوش خود گذاشت و برای طواف به مسجد الحرام آمد. مشغول طواف شد، در دور اول طواف نگاه عمیقی به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) افکند و مشاهده کرد که عده ای از مردم پروانه وار دور شمع وجود آن حضرت گرد آمده اند و با دقت به سخنانش گوش جان سپرده اند. اسعد در دور دوم طواف، طاقت نیاورده با خود گفت این چه کار احمقانه ای است که من گوش خود را بسته از چنین جریان مهمی که در مکه می گذرد، بی خبر باشم باید این پنبه را از گوش خود بیرون آورم و ببینم چه خبر است این را گفت و پنبه را با خشم و نفرت از گوش بدر آورد و برزمین انداخت. آنگاه بارویی گشاده به خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: ای محمد! بگو بدانم ما را به چه چیز دعوت می کنی؟ پیامبر فرمود: به سوی خداوند یکتا و یگانه، و اینکه من فرستاده او هستم سپس پیامبر دو آیه از سوره انعام**یات 152 و 153. *** را که عصاره قسمت مهمی از اصول و فروع اسلام است بر او خواند. اسعد چنان مجذوب آیات قرآن شد که بی اختیار فریاد زد: من گواهی می دهم که معبودی شایسته ستایش جز خداوند یگانه نیست و تو پیامبر او هستی... آری، من نیز مسلمان شدم**ر.ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 1/ 157 156 به نقل از: قرآن و آخرین پیامبر/ 86. ***.

حکایت 357 : پیمودن ره صد ساله به یک شب

نقل است که ابوبکر وراق از صوفیان و عارفان قرن سوم قمری فرزندی داشت، به دبیرستان فرستاد. یک روز او را دید که می لرزید و رویش زرد شده، گفت: تو را چه بوده است؟ گفت: استاد، آیتی به من آموخته است که حق تعالی می فرماید: یوما یجعل الولدان شیباً**مزمل/ 17، ترجمه: در آن روز که کودکان را پیر می کند. *** از بیم این آیت، چنین شدم. پس، آن کودک بیمار شد. و هم در آن وفات کرد. پدرش برسر خاک او می گریست (و خطاب به خود) می گفت: ای ابوبکر! فرزند تو به یک آیت چنین شد که جان بداد، و تو چندین سال خواندی و ختم کردی و در تو اثر نمی کند**ر.ک: تذکره الاولیاء/ 568. ***.
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر - کاین طفل یکشبه ره یکساله می رود
حافظ

حکایت 358 : پیکتال و مغناطیس قرآن

یکی از مترجمین پرآوازه انگلیسی قرآن، پیکتال ***MUHAMMAD MARMADUKE PICKHALL**متوفای 1936م است وی سالها در منطقه شرق اسلامی زندگی کرده و در حیدر آباد پاکستان مستشار نظامی دولت انگلیس بوده است او در یک تحول ناگهانی مسلمان می شود و آنچنان دلباخته می شود که تصمیم می گیرد در خدمت قرآن تلاش کند. پیکتال شرح ماجرای گرایش به قرآن و اسلام آوردن خود را در آغاز ترجمه انگلیسی قرآن این چنین شرح می دهد**درباره شرح زندگی این مترجم. ر.ک: دانشامه قرآن 1/ 444. ***:
من از سوی دولت انگلیس مأمور به خدمت در حیدرآباد بودم در طبقه پایین ساختمانی که زندگی می کردم مسلمانی می زیست که هر روز صبح کلمات دلنشینی را با صدای حزین و بلند می خواند این کلمات سحر آمیز آن چنان من را به هیجان می آورد و از خود بی خود می کرد که محو شنیدن آن می شدم از مطلب آن چیزی نمی دانستم امام حالت خاصی به من دست می داد و گاه سیل اشک از دیدگانم جاری می شد. کنجکاو شدم ببینم این کلمات با این آهنگ و لحن چیست. با پرس و جو دانستم که آیاتی از کتاب آسمانی مسلمانان است اما افسوس که عربی نمی دانستم تا معانی آیات را بفهمم همین انگیزه مرا واداشت تا عربی را بیاموزم یادگرفتن عربی و مطالعه قرآن مرا با حقایق قرآن آشنا ساخت تا اینکه مسلمان شدم جاذبه ای در سخن بود که موجی از لطافت روحی و معنوی را فراهم می کرد که در سخن بشری هرگز دیده نمی شد در این میان به ترجمه های انگلیسی مراجعه می کردم اما هرگز آن لطافت، زیبایی و کشش معنا دیده نمی شد به این نتیجه ریدم که کسی می تواند قرآن را ترجمه کند که به آن معتقد باشد به این جهت به ترجمه کردن قرآن روی آوردم**ر.ک: ماهنامه بشارت شماره 15/ 45 44 بر اساس گفتاری از: برادر سید محمد علی ایازی. ***.
گیرم که ز جرم و گنهم در گذری - ز آن شرم که دیدی که چه کردم چه کنم