هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 353 : هدایت قرآنی

مرحوم حضرت آیه الله شیخ مجتبی قزوینی عارف و استاد بزرگ اخلاق و معنویت می فرمودند که: از صحن مبارک حضرت رضا (علیه السلام) عبور می کردم فردی را دیدم که در یکی از غرفه های اطراف صحن، مشغول تلاوت قرآن بود. شخصی به او نزدیک شد و با پایش به دست او زد، قرآن به روی زمین پرت شد آن شخص با پرخاش گفت: این چیست که خودت را به آن سرگرم کرده ای؟ من از این حادثه خیلی ناراحت شدم و ناگهان آیه ای به قلبم خطور کرد و دیدم که آن مرد پرخاشگر در همان لحظه دلش درد گرفت و ناله اش بلند شد. من به آن شخص نزدیک شدم و به او گفتم: آیه ای از قرآن کریم که تو، به آن اهانت کردی در نظرم آمد و تو را اینگنه دردمند و عاجز کرده است، آیا این دلیل برحقانیت قرآن نیست؟
آن شخص شروع به التماس کرد تا او را از آن حالت جانکاه بدر آورم. برایش دعا کردم و حالش خوب شد. مدتی از این ماجرا سپری شد تا اینکه یک روز، شخصی با ظاهری خدا پسندانه نزد من آمد و گفت: آیا مرا می شناسی؟ گفتم: خیر، گفت: من همان فردی هستم که آن حادثه برایم پیش آمد و از آن روز به عبد به برکت نفس قدسی و قرآنی شما در طریق هدایت قرار گرفتم و زندگیم کاملاً دگرگون شده است**ر.ک: ماهنامه بشارت شماره 10/ 31، به نقل از: استاد محمد رضا حکیمی. ***.

حکایت 354 : برای کسی بمیر که برایت تب کند

روزی ابو العیناء از خانه اش خارج شد تا نزد خلیفه رود دختر خردسالش از او پرسید: پدرجان کجا می روی؟ گفت: نزد خلیفه. دختر گفت: از این رفتن چه فایده ای به تو می رسد؟ ابوالعیناء گفت: هیچ. دیگر بار دختر پرسید: اگر نروی چه زیانی خواهی دید؟ ابوالعینا گفت: هیچ. آنگاه دختر گفت: یا ابت لم تعبد ما لایسمع و لا یبصر و لا یغنی عنک شیئاً**مریم/ 42. *** ای بابا چرا پرستش می کنی چیزی را که نه می شنود و نه می بیند و نه نیازمندیهای تو را تأمین می کند؟
از سخن دختر، ابوالعینا متنبه شد و چند روزی از رفتن به دربار خلیفه خودداری کرد تا آنکه خلیفه او را طلبید و علت نیامدن وی را جویا شد. ابوالعینا صورت قضیه را همان طور که بود، نقل کرد. خلیفه از آن گفتار خندید و با آنکه اهل عطا و بخشش نبود در حق وی انعام نمود**ر.ک: کشکول طبسی 2/ 318، به نقل از: نفائس الفنون 2/ 166. ***.

حکایت 355 : پیامبر گونه

گویند شیخ بهائی در ایامی که مشرف به زیارت علوی شد، روزی در درس مولانا احمد اردبیلی ( مقدس اردبیلی)، حاضر شد. دید که مولانا از راه شکسته نفسی خود را در میان شاگردان مخفی کرده است به گونه ای که کسی نمی توانست بین استاد و شاگرد فرق بگذارد. استاد و شاگردان به درس و مباحثه مشغول بودند و صدر مجلس خالی مانده بود شیخ بهائی با اصرار و خواهش تمام مولانا را آورده و در بالای مجلس نشاند در آن اثنا صدایی شنیدند که با صای بلند این آیه را می خواند: تلک الدار الاخره نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض ولا فسادا و العاقبه للمتقین**قصص/ 8، ترجمه: این سرای آخرت را برای کسانی قرار می دهیم که اراده برتری جویی در زمین و فساد را ندارند و عاقبت نیک برای پرهیزگاران است. *** هرچه گشتند آن صاحب صدا را نیافتند. از استماع این آیه لرزه براندام مولانا افتاد و رنگ و رویش متغیر شد. گریه کنان برخاست و در میان شاگردان خود نشسته و دوباره به درس و بحث مشغول شد**ر.ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 4/ 212 به نقل از: بهلول عاقل/ 19. ***.
در خود کمال و منزلتی هر که را - که هست برصدر اختیار کند آستانه را