هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 351 : تکرار آیه

نقل نموده اند که: مولی حسنعلی فرزند علامه مولی عبد الله تستری (شوشتری) مریض شد علامه تستری به وی بسیار علاقمند بود و محبت داشت فرزند عزیز علامه در بستر بیماری افتاده بود، وقت نماز ظهر روز جمعه فرارسید علامه با خاطری پریشان جهت اقامه نماز به مسجد رفت ایشان معمولاً در رکعت اول نماز سوره جمعه و در رکعت دوم سوره منافقون می خواند.
وقتی شروع به قرائت سوره منافقون نمود به این آیه شریفه رسید: یا ایها الذین آمنوا لا تلهکم اموالکم و لا اولادکم عن ذکر الله و من یفعل ذالک فاولئک هم الخاسرون**منافقون/ 9، ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده اید اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل نکند و کسان که چنین کنند زیان کارانند. *** دو، سه بار آن را تکرار کرد پس از پایان نماز از ایشان پرسیدند: چرا آیه را تکرار فرمودید؟
علامه پاسخ داد: هنگامی که به این آیه رسیدم به یاد فرزندم افتادم. نفس مرا به یاد محبت و دوستی پسرم انداخت با تکرار آیه با هوای نفس مبارزه کردم و با محبت قلبی درافتادم سرانجام فرزند عزیزم را مرده فرض کرده و در برابر خود جنازه اش را حاضر تلقی نمودم تا توانستم با فراغت بال ( آسودگی خیال) نماز را ادامه دهم**ر.ک: الوقایع و الحوادث (ملبوبی) 4/ 293. روضات الجنات 4/ 233، تفسیر نمونه 24/ 176 175. به نقل از: سفینه البحار 2/ 131 (ماده عبد.) ***.

حکایت 352 : در خانه اگر کس است یک حرف بس است

گویند: شبی هارون الرشید با عباس بن یحیی به قصد دیدار فضیل بن عیاض جهت شنیدن پند و موعظه، به راه افتادند هنگامی که به درب خانه فضیل رسیدند او را در حال قرائت قرآن یافتند فضیل قرائت خود را ادامه داد تا به این آیه رسید: ام حسب الذین اجترحوا السیئات ان نجعلهم کالذین آمنوا و عملوا الصالحات**جاثیه/ 21. ***. یعنی: آیا کسانی که مرتکب بدی ها و گناهان شدند گمان کردند که ما آنها را همچون کسانی قرار می دهیم که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند)). هارون گفت: اگر برای موعظه و پند آمده ایم همین آیه کافی است**ر.ک: زهر الربیع/ 267. ***.

حکایت 353 : هدایت قرآنی

مرحوم حضرت آیه الله شیخ مجتبی قزوینی عارف و استاد بزرگ اخلاق و معنویت می فرمودند که: از صحن مبارک حضرت رضا (علیه السلام) عبور می کردم فردی را دیدم که در یکی از غرفه های اطراف صحن، مشغول تلاوت قرآن بود. شخصی به او نزدیک شد و با پایش به دست او زد، قرآن به روی زمین پرت شد آن شخص با پرخاش گفت: این چیست که خودت را به آن سرگرم کرده ای؟ من از این حادثه خیلی ناراحت شدم و ناگهان آیه ای به قلبم خطور کرد و دیدم که آن مرد پرخاشگر در همان لحظه دلش درد گرفت و ناله اش بلند شد. من به آن شخص نزدیک شدم و به او گفتم: آیه ای از قرآن کریم که تو، به آن اهانت کردی در نظرم آمد و تو را اینگنه دردمند و عاجز کرده است، آیا این دلیل برحقانیت قرآن نیست؟
آن شخص شروع به التماس کرد تا او را از آن حالت جانکاه بدر آورم. برایش دعا کردم و حالش خوب شد. مدتی از این ماجرا سپری شد تا اینکه یک روز، شخصی با ظاهری خدا پسندانه نزد من آمد و گفت: آیا مرا می شناسی؟ گفتم: خیر، گفت: من همان فردی هستم که آن حادثه برایم پیش آمد و از آن روز به عبد به برکت نفس قدسی و قرآنی شما در طریق هدایت قرار گرفتم و زندگیم کاملاً دگرگون شده است**ر.ک: ماهنامه بشارت شماره 10/ 31، به نقل از: استاد محمد رضا حکیمی. ***.